وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




...تاریک و روشن فصل 2 قسمت 6...
یکشنبه 21 خرداد 1396 | 10:48 ق.ظ

توضیحات نویسنده:
توضیح خاصی ندارم تشریف ببر ادامه
اون شب رفتم خونه برایانت ها شب هم موندم D:
پر رو در حد لالیگا!
اتاق مهمانشون حرف نداشت. تخت نبود که! بال فرشته بود اینقدر نرم بود! ریچارد هم استرش تمام وجودشو گرفته بود هی میرفت میومد لیوان اب میذاشت بالای سرم من :/ اینا نمیخوابن؟
صبح روز بعد با ریچارد میخواستیم بریم مدرسه توی راه بهش گفتم: ریچارد...
- جانم؟
- خوناشاما نمیخوابن؟
- نچ...البته اونایی که در 7 ماه اول زندگیشون نباشن...
پریدم بالا و گفتم: تو واقعا نمیخوابی؟اصلا اصلا؟
بهم نگاه کرد لبخند زد و گفت: تو واقعا دیشب از اون گرگا خوشت اومده بود نه؟
غر زدم: تو که میدونی من چه علاقه ای به حیوانات دارم...به خصوص پشمالو های سیبیل دار! اونا فقط فکر میکردن من توی خطرم...
- اره خب اما...اونا خوناشام هایی که هنوز خون انسان ها رو میخورن رو میکشن... یه گروه از اونا تازه به شهر اومده...به شدت هم بو میدن!
تکدیب کردم: شما ها ابر بویایی، شنوایی و بینایی دارین من ندارم. خب؟ پس با بو مشگلی ندارم... خیلی گوگولی بودن...
ادامه دادم: بعد یه سوالی...مگه خوناشام نامیرا نیستن؟ اونا چطور شما رو میکشن؟
- خیلی راحت. اول باید سر طرف رو جدا کنی که حرکت نکنه بعد هم آتیش بزنیش... به همین راحتی
قیافه ی من : O___o
- میدونم میدونم خیلی ترسناکه اما اونجوری که فکر میکنی نیست بیشتر شبیه سر یه مجسمه توپره که از تنش جدا شده خون مون در کار نیست
پرسیدم: پس بذار ببینم درست فهمیدم؟ شما خون میخواید چون خودتون توی بدنتون خون ندارید
- دقیقا...انسانیت هم دیگه نداریم
دوباره تکذیب کردم: تو دیروز زندگیمو نجات دادی اونوقت میگی انسانیت ندارم؟
- اگر عاشقت نبودم هیچوقت اون کارو نمیکردم
سرم رو انداختم پایین و از سر عادت شروع کردم با انگشتای دستم بازی کردن تا وقتی که رسیدیم...بارون قشنگی شروع به باریدن کرده بود و منم چتر نداشتم :/ ای خدا بازم بدو بدو؟ به اندازه کافی شب اکشنی رو پشت سر گذاشتم! ریچارد که کلا شنگوله :|
- مکنزیا بارون خیلی جالب نیست
قافه ی من: جالب؟
خیس شدن خیلی جالبه؟
بگذریم وقتی رفتیم سر کلاس نیکولاس رو دیدم که با مو های خیس سر کلاس نشسته بود. حتما زیر بارون بوده .دوییدم سمتش و سیلی از کلمات از دهانم جاری شد: کجا بودی دقیقا؟ چرا گوشیت همش روی پیغامگیر بود؟ من نگرانت بودم!
وقتی دیدم حتی بهم نگاه هم نکرد دهنمو بستم تا از جاری شدن این سیل جلوگیری کنم بهم نگاه کرد و صورت جذابش از نزدیک بهتر هم بود...پوستش بیشتر برنزه بود تا سبزه. خدا میدونه چقدر وقت صرف کرده تا این رنگی بشه :/
بهم گفت: من با تو هیچ حرفی ندارم.
- چرا دقیقا؟
با طعنه گفت: نمیدونم چرا از ریچارد نمیپرسی؟
در جا خشکم زد...اون میدونست؟ چطوری دقیقا؟ دیدم که از جاش بلند شد و رفت بیرون و منم دنبالش رفتم و گفتم: تو میدونی؟...وایسا ببینم کجا داری میری....دارم باهات حرف میزنم!
یهم برگشت و گفت: من با یه قاتل کاری ندارم...
با گستاخی گفتم: کی گفته منم قاتلم...کی گفته اون قاتله؟ برایانت ها قرن هاست که از خون حیوانات تغذیه میکنن
بهم نگاه کرد و با خشم گفت: تو همه رو گول زدی... دوستاتو...پدر و مادرتو... حتی خودتو! اما من احمق نیستم...
حرفاش یه جورایی انگار یه سوراخ توی قلبم درست کرد...ایا واقعا من اشتباه میکردم؟ بهش گفتم: حد اقل بگو کجا میری...
- یه هوایی بخورم تا اشتباهاتت اینقدر منو اصبانی نکنه اینقدر هم دنبالم نیا...
سرمو انداختم پایین و رفتم سر کلاس... دقیقا 3 دقیقه قبل از اومدن معلم نیکولاس برگشته بود
تمام طول کلاس نگاهم بهش بود...چند نفر دیگه هم میدونن؟
ریچارد که بغل دستیم بود گفت:چیزی شده؟ باهات بد رفتار کرد
با حالت تهاجمی گفتم: وانمود نکن نشنیدی
بعد از کلاس ریچارد بهم گفت: باشه مکالمتون رو شنیدم...اما نگرانش نیستم...
- چطوری دقیقا...
- اون به کسی نمیگه...
- چرا؟
ریچارد سرش رو انداخت پایین و گفت: خودش میدونه حرفش برای بقیه خیلی غیر منطقی خواهد بود
گفتم: تو خیلی غیر منطقی هستی! امروز خودم میرم خونه زحمت نمیدم...
- مکنزیا من...
نذاشتم حرف بزنه و ازش خداحافظی کردم...از دستش اصبانی بودم...نمیدونم چرا...

   
Hasti Zand | کـامـنـت()