وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




عطر تلخ 5
جمعه 19 خرداد 1396 | 04:00 ب.ظ


بیچاره  ارشام نمی دونه این چه هویجیه وگرنه از شصت کیلومتری دنیا هم رد نمی شد 
کلاس داشتم و باید می رفتم 
.
.
.

اخیششش ساعت حدود 8 شب بود من تازه کلاسام تموم شده بود ... دلم می خواست همین جا بخوابم عین زامبیا راه میرفتم و هر آن نزدیک بود بیفتم ... 
(یگانه  ) مگه مریضی درست راه برو ...
(ندا ) مریض نیستم خستم می فهمی خسته . بعدم من کلاسامو امروز نپیچوندم توی احمق بی شعور غورباقه نژاد پیچون ....
حرفم نصفه موند چون دیدم هیربد داره میاد سمت ما 
(هیربد  ) برسونمتون؟
(یگانه  ) نه خودمون می...
حرفش رو قطع کردم 
(ندا) اره اگه زحمت نیست 
یگانه چپ چپ نگام کرد ... محلش ندادم ... چیه حوصله مترو نداشتم تمام پولامو هم امروز چیزی خریدم خوردم ... پیاده هم که نمیشه رفت ... خب این پسر وظیفشه باید ما رو برسونه... یکی از معدود استفاده هایی که میشه از پسرا کرد همینه دیگه...
رفتیم سمت ماشینش او لالا یه بنز سفید بود رفتم نشستم عقب  یگانه خواست بیاد عقب که هیربد در جلو رو براش باز کرد ... تو دلم یه قهقه ای زدم ... نه واقعا من برا عروسی این چی باید بپوشم ؟
نشست جلو و بعد هیربد نشست ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ... ترافیک بود منم اون عقب چشمامو بسته بودم شاید خوابم ببره... اما فکر کنم این کفترای عاشق پیشه یا همون سوسک و پشه ... سوسک یگانه خره پشه هم هیربد .
خب همون سوسک و پشه  فکر کردن من خوابم و شروع کردن به حرف زدن 
ماشالا :/
یه دل پر دردی دارن 
اه حالم بد شد از این رمانتیک بازیا زیر چشمی به اطراف نگاه کردم ترافیک تموم شده بود و تو یه خیابون خیلی خلوت بودیم به سوسک و پشه نگاه کردم .
جاااااااان... خب روانیا بزارید یکم از اشناییتون بگذره بعد ... اه اه حال به هم زنا ...《خوتون بفهمید دیگه》
رسیدیم و من پیاده شدم ... مثلا قراره ندونم و خواب باشم موقع قرار گزاشتن برا بستنی  ... خب منم بستنی می خوام. سوسک و پشه رفتن بستنی بخورن منم رفتم خونه 
(مامان ) سلام گودزیلای خودم خوبی ؟
(ندا ) خوبم ولی خستم ... 
(مامان ) خب برو لباساتو عوض کن بیا شام بخور بعد برو کپه مرگتو بزار .
نمی دونم چرا وقتی مامان منو گودزیلا صدا کرد یاد اون مارمولک افتادم... پسره یخچال... ولی انصافا خیلی ناز بود ... بد باهاش حرف زدم ... خیلی بد راستش نصفش تقصیر خودم بود  بی خیال اصلا
رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم پشت میز نشستم ... شامم رو خوردم و یکم با مامان و بابا گپ زدم و متوجه شدم بابا و مامان برای کار بابا یه چند وقتی _که سال و نیم بیشتر نیست:/_باید برن ایتالیا...
گفتن منم بیام ولی خب هم اینجا درس دارم و هم آرایشگاه ...

از زبان دارمان

عطر زنانه مادرم رو تو دستم گرفتم ... هی مامان کجایی ؟ دلم برات تنگ شده ... 
رفتم سمت تلویزیون ... روشنش کردم ... یه شبکه ماهواره ای مربوط به ورزش بود  ، وسط یه مسابقه شنا بود ... شنا 
<فلش بک>
(دارمان) .... امید وارم شنا بلد نباشی
<فلش بک>
اره اون دختره 
اسمش رو هم نمی دونم ... اون شب واقعا عصبی بودم ... با این که حقش بود ولی ... نمی دونم 
ولی اخه نباید عصبی باشم چقدر مگه از مرگ مادرم گذشته بعد عروسی پدرم دقیقا روز سالگرد مادرمه 
<فلش بک >
(پدر دارمان ) تو باید باشی ... تو پسر منی ..
(دارمان) ببخشید ولی یه جای دیگه دعوتم ...قول دادم ..
گوشی رو قطع کردم عصبی بودم ... فقط یه سوال داشتم ... چرا؟ 
یه پیرهن تیره پوشیدم و کت و شلوار مشکی ... عمرا به اون جشن برم ... میرم پیش هیربد ... حداقل یکم اروم میشم 
<فلش بک >
تمام خشمم رو روی اون دختر خالی کردم  ... 
[فکر : اگه دوباره دیدمش ازش معذرت می خوام ]
{شیطان وجود: نه بابا ... خودتو کوچیک نکن  ... اون گستاخ حقش بود }
[ فکر : شاید ولی .... نمی دونم ... یه حسی بهم میگه حتی بیش تر از یه عذر خواهی بهش بده کارم و یا یه چیزی طلب کار ]
{شیطان وجود: احساساتی نشو اون فقط یه دختر گستاخ و سرکش بود }
گستاخ ؟ سرکش ؟ 
نمی دونم ولی .... اه ولش کن 
رفتم به اتاقم ... خونم مجردی بود از وقتی پدرم رفته بود دوباره خواستگاری یه زن دیگه تنها زندگی می کنم .. ولی ... هیچ وقت خودمو نباختم ... شادم می خندم ولی ... بعضی وقتا خیلی دلم میگیره... به عنوان یه پسر خیلی به مادرم وابسته بودم ...
رو تختم دراز کشیدم و سعی کردم ذهنم رو از همه چی خالی کنم 

از زبان ندا 
[خواب ندا: 
یه توپ دارم قلقلیه، سوراخ سوراخ و گلیه،  من این توپ رو نداشتم 
مک دونالد پیر ما یه مزرعه داشت 
عمو زنجیر باف ... شعر ها توی هم قاطی می شدن و زمین که با چمن های نیلی پوشیده شده بود و اسمون صورتی خوش رنگی داشت ، احساس کردم روانی شدم ... یا خدا یعنی من الان باید برم بستری شم توهم زدم ناجور .. عه اونجا که 
تمام اکیپمون و سه تا پسر داشتن با تفنگ های آبپاش یه جنگ تمام عیار رو رقم می زدن ... یا خدا خل شدن خدایا بزار تو اولیت. .. خدایا من یه تو امید دارم ... این قلقلی ها رو نجات بده 
اونا جز تو کسی رو ندارن 
حالا کیا بودن دخترا که معلوم بود پسرا هم آرشام و هیربد و دارمان
عه اخی دارمان گوگولی 
بهم مهربون نگا  کرد 
ناز بشی تو
هیمن جوری نگاش می کردم که ]


مرگگگگگگگگگگگ بر ساعتتتتتتتتتتت
لعنتتتتتتتت بر ساعتتتتتتتتتتتتتتتت
چشمامو مالیدم ... امروز چند شنبس؟
عه راستی امروز که تعطیل رسمیه!
وایییی امروز تعطیل رسمیه!  وای خدا باورم نمی شه می تونم بخوابم 
(ندا ) من می تونم بخوابم ... بالاخره. .. می تونم بخوابم 
سرم رو گزاشتم رو بالشت 
چندین بار تو جا غلت زدم 
خوابم نمی برد 
اه روز نکبت ، مزخرف،  اشغال،  غورباقه درختی زشت،  گاو میش ابله،  گلد فیش صورت بی ریخت. ..
بلند شدم و رفتم سمت دستشویی به صورتم آب زدم 
سه هفته از اون عروسی میگزره و مامان و بابام همین 3 روز پیش رفتن 
رفتم صبحونه درست کنم 
یه پیامک به گوشیم اومد

   
Just Raven | کـامـنـت()