وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




وجود خدایان در زمین/10
چهارشنبه 17 خرداد 1396 | 10:20 ب.ظ
خب وقتی به بیمارستان رسیدم اصلا حالم خوب نبود 
موندم چطور به هوش بودم 
هیچی نمی فهمیدم 
مادرم داشت گریه می کرد 
و اون مرده که مثلا دوست پسر جدید مامانم تو این سن هستش 
نمی دونم که واقعا دیدم یا فقط به نظرم اومد که اون یه لحظه یه لبخند شیطانی زد 
بگذریم.........
مامانم از اتاق رفت بیرون 
منم تا چشمم گرم شد صدایی شنیدم 
خواستم جیغ بکشم 
اما دستش رو روی دهنم گذاشت 
بعد در گوشم یه صدای آشنا گفت 
- منم نترس 
خدارو شکر دنیل بود 
یه لبخند مهربون بهم زد و گفت چطوری ؟ بهتری 
منم یه لبخند زدم و گفتم بهترم ولی اونا کی بودن 
برای چی بین اون همه آدم فقط دنبال من بودن 
گفت نترس تا صبح پیشت می مونم 
گفتم حالا اون چیزی که می خواستی بهم بگی رو بگو 
گفت من مکمل تو ام تو خیلی خاص تر از این حرف هایی 
بعد یهویی داد زد آیییییییییی و محکم سرش رو گرفت 
از تختم، اومدم پایین و رفتم پیش اون 
سرش رو آورد نزدیکم 
و من رو بوسید 
بعد یهو حالش بهتر شد 
ازش پرسیدم چی شد 
و اون گفت چیز خاصی نبوده و 
من ازش پرسیدم چطوری با بوسیدن من حالت بهتر شد 
و جواب داد : چون تو یک الهه ای و نه هر الهه ای 
یک الهه ی خاص که .........
بعدش یهو دستگیره ی در چرخید و در باز شد و 
من یکی رو در آستانه ی در دیدم 
اون ...... اون پرستار بود 
اون با تعجب داشت به ما نگاه می کرد
بعد یه نگاه انداخت به دنیل 
اوه بی خیال 
پرستاره داد زد دزد ...... دزد 
به دنیل نگاه کردم 
بهم چشمک زد و گفت بعدا می بینمت البته نه خیلی بلند .........





ببخشید کم بود 
بیش تر می زارم 


   
♡Angel♡ | کـامـنـت()