وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




بی عدالتی خدایان در میان ما/9
شنبه 9 اردیبهشت 1396 | 11:07 ق.ظ
P30UP اون جانی بود 
یکی دیگه از پسرای خوش قیافه که متاسفانه از من هم خوشش می اومد 
سریع گفتم 
هیچی فقط داریم با هم حرف می زنیم 
یه ابروش رو داد بالا و گفت 
جون من خوشگله حالا د مورد چی هست 
گفتم هیچی و دست دنیل رو گرفتم و با خودم بردم
-خب حالا بگو درباره ی من چیه می دونی
-قل بده وحشت نکنی 
-خب بابا 
-تو اصلا مال اینجا نیستی یعنی ....بزار اینطوری بهت بگم که ......
یه صدای جیغ اومد 
یه موجود عجیب اونجا بود 
دنیل گفت همین جا منتظرم می مونی ؟
-معلومه 
خوبه 
بعد تغییر شکل داد 
رفت سمت اون هیولا 
بزار این جوری بهت بگم که یه چیزی من رو از پشت گرفت 
سعی کردم جیغ بکشم اما نشد 
دستش رو گاز گرفتم 
مزه جوراب می داد و خیلی تلخ بود  
تا می تونستم بلند جیغ کشیدم و فقط تونستم یه کلمه بگم کمک 
بعدش دوباره اون من رو گرفت و ناخون هاش رو تو دست و پام فرو کرد حس کردم دارم فلج می شم 
یه چی عجیب از بالا سرم دیدم 
پرید پایین و اون چیز رو نابود کرد 
فکر کنم بدونیم اون کی بود 
قهرمان داستان دنیل 
گفت تو خوبی 
-آره 
سعی کردم بلند بشم ولی نشد 
اون من رو یه جایی قایم کرد 
بعد رفت سراغ اون موجودات 
فکر کنم 15 دقیقه شد که اون برگشت 
سعی کرد بلندم کنه
ولی نشد و من افتادم رو اون 
-از اینجا خیلی زیبا تری 
که یکی از اون موجودات سایه مانند من رو گرفت 
دنیل دنبالم کرد 
نمی دونم چی بود ولی مث یه آمپول فرو کرد تو رگ گردنم 
هیچی حس نمی کردم انگار داشتم بی هوش می شدم فقط آخرین صدایی که شنیدم این بود 
-عوضیییی
که مطمئن بودم صدای دنیل بود 
فقط بعدش می دونم که دنیل با یه ورد من رو دوباره به هوش آورد 
نمی دونستم برای تشکر چیکار کنم جز.....
چون کنارم بود سریع سرم رو بردم جلو و لبم رو رو لبش گذاشتم 
کار دیگه ای به ذهنم نرسید ......
بعد چند ثانیه بهم گفت که من باید برم و رفت 
بعدش کمکم کردن و به مامانم و آمبولانس زنگ زدن و من رو بردن بیمارستان
تا شب دیگه دنیل رو ندیدم تا اینکه ...‌.‌.........




بنظر ای فرزند که نظریدن کار خوبی است

   
♡Angel♡ | کـامـنـت()