تبلیغات
">
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت هشتم،نهم ودهم


رمان نویســــان


واقعاهم بعدسال هااومدم.
حس کردم سبزه ها وعلف های پشت سرم دارن تکون میخورن.آروم آروم جلورفتم ودیدم یه گربه کوچولو داره ازسرما به خودش میلرزه.برش داشتم وبغلش کردم:توچقدرجینگولی خوجل موجل..
بردمش توی اتاق خودموهانزو.آروم آروم راه میرفتم که یکدفعه هانزوکلشو ازتوی پتوآوردبیرون وگفت:گربههههه!!بوی گربه میااااد!!!!
تااونجایی که میدونستم هانزوازگربه هامتنفره
گربه روگرفتم پشتم ودستموگذاشتم جلوی دهنش وگفتم:هه...گربه؟گربه چیه؟حتماتوهم زدی...
که گربه ی لامصبم دستموگازگرفت ومیومیوکرد.
هانزو:به من داری دروغ میگی؟
گنجی:ای گربه ی بدجنس..من خواستم زندت بزارم خودت نخواستی.
گربه روگرفتم جلوش و۴مترپریدعقب ودادزد:این چیههههه؟
-خوب گربه ست دیگه
-توگربه آوردی این توووو؟!!
-بلی
-حالم ازگربه هابهم میخوره..گربه چیه دیگه آخه؟
-عههه هانزو!موجودی به این خوبی.چرامیگی ازش بدم میاد؟
-اون کثیفه! اون همش توی آشغالاست وهمش دنبال خوردنه..زیادم بهش غذابدی خپل میشه میوفته رودستت..ممکنه گازت بگیره یا باچنگالهای نکبتیش زخمیت کنه.حالابازم میخوایش؟
-خیلی خوب...اگه این گربه اینجا جایی نداره منم اینجا جایی ندارم.
ورفتم بیرون.نشستم روی پله ها وخیره شدم به ماه.چند دقیقه گذشت امااین نامردحتی نگفت بیاتو
حتی نیومدیه پتوبندازه روم
حتی نیومد...
ولی حس کردم داره گرمم میشه.سرموچرخوندم ودیدم که هانزو بااخم وایستاده وبه جلوخیره شده.
هانزو:لباستو باخودت نبرده بودی.
ای نامرد! اینم ازلطفشه-___-
گنجی:یعنی..هنوزاجازه ندارم بیام تو؟
هانزو:خودت رفتی.
-اصلابیخی
-انقدرخنگ نباش.بروتو.میترسم سرمابخوری منم مریض کنی.
-اینم بیارم؟
به گربه اشاره کردم.
هانزو دندوناشو بهم سایید وعصبی گفت:ببرش.
خندیدم ورفتم تو.
۳سال پیش-همین موقع:
(توی آینه به خودم نگاهی انداختم.لباسم بهم میومد.۷سال زحمت برای نینجاشدن به پایان رسید.بالاخره میتونم تویه جایی خدمت کنم وبه آرزوهام برسم.
توی یک گروه عضوشدم که البته همشون ازمن هزاربرابر قوی ترن.منو به اندازه ی یه مورچه میبینن!
البته بعضیاشون خیلی مهربونن ودرکم میکنن.
من زندگینامم روبراشون تعریف کردم.خیلی هاشون دلشون برام سوخت.
ولی من دیگه به کسی نیازندارم که دلش برام بسوزه.من قلبم ۷سال پیش شکست.به هزارتکه تقسیم شد..
اما اون موقع کسی نبودکه دلش برام بسوزه.وقتی برای آمادگی بودم سربازای دیگه شستن ظرفارومینداخت گردن من.
البته کل کاراشون رومینداختن گردنم.
وقتی تعطیلات میشدمن جایی نداشتم که برم به خاطرهمین بهم میگفتن بچه یتیم!
همیشه قایمکی میرفتم بالای کوه وازاون بالاجشن ومراسمات رومیدیدم.
غذا هم کم پیش میومدبخورم.همش درحال تمیزکردن وشست وشوبودم.
آره..من گنجی شیمادا پسرامپراطورقبلی ژاپن..برادرامپراطورالان ژاپن کمی بدبخت تراز سرنوشتم هستم.من زندگیموازدست دادم.وحالاتنهاراه دیدن برادرم رفتن به بالای کوهه!!
واقعاخنده داره.کسی که هیچکس جرات نداشت باانگشتش بهش نگاه بکنه الان بایدبرای عملیات گروهی بره آدمای دزدوخلافکار و بد رونابودکنه.
کسی که دلموشاد نکرد..حداقل من بااین کارم میتونم دل آدمای دیگه روشادکنم.)
دفترچموبستم وگذاشتمش توی صندوق خاطراتم.البته خاطرات که هیچی ندارم.کلاجزبدبختی چیزه دیگه ای ندارم.
نشستم روی صندلی ودستی به ماسکم کشیدم.پوکرشدم ودرآوردمش.
-آخه تاکی برای شناخته نشدن بایدماسک بزنم؟
خِلس کنارم نشت.اون دوستم بود.بهترازهرکسی درکم میکرد.دستشوروی شونم گذاشت وگفت:هی پسر...بازم غرزدی؟تو تابمیری اینجایی.که البته اگه نباشی خودم میکشمت.
-منو..میکشی؟
بازم یاده هانزوافتادم...یاده چندسال پیش...
خلس:هی هی هی!شوخی کردم.بازم یادم رفت نبایداینوبگم.
دستشومشت کردوکوبیدتوی سرش وگفت:خاک توسرت بااین مخت..
خندیدم ودستاشوگرفتم:ناراحت نشدم.ازآدم نفهم نبایدچیزه زیادی انتظارداشت..
لبخندی زدکه لبخندش به چندثانیه نکشیده بودمحوشد.باعصبانیت بهم زل زد:نفهم باکی بودییی؟!!
بلندشدم که دربرم خوردم به یکی..اوه اوه اوه! اون جانکینه..
بلندشدم وسرموانداختم پایین.جانکین یه دخترسردوخشک بود.البته تقصیر خودش نبود.اینطوری تغییرش داده بودن.
یه گروهی چندسال پیش تویه بدن چندتاانسان که الان هم توی این گروهن اختلافاتی به وجودآورده بودن اینطوری که،اونایی که سردوخشک بودن آدم باحالی شدن واونایی که آدمای باحالی بودن سردوخشک بودن.البته فکرنکنم خودمم فهمیده باشم ولی حالابه هرحال..
جانکین:مگه نگفتم خوشم نمیادیه پسرانقدرلوس بازی دربیاره؟اگه خیلی خوشت میادمیتونی بری بیرون.این گروه ماله بچه هانیست کوچولو..
اینوگفت ورفت بیرون..دستامومشت کردم دندوماموبهم ساییدم وبلندگفتم:درسته من ازهمتون کوچیکترم..اما باسرنوشتم پیرشدم..من الان یه مرد۸۰سالم..البته فکرم اینومیگه..من فرارنمیکنم چون میخوام یک نینجابشم..اگرم باهام مشکل دارین که یقینا دارین میتونین بهم بگین.)
۳سال بعد-فرداظهر_موقع ناهار/از زبان گنجی:
غذاروبرامون آوردن.غذاسوشی بودکه من عاشقشم.
هانزوخندیدوگفت:یادم میادخیلی سوشی دوست داشتی..
باتعجب بهش نگاه کردم که فهمیدچی گفته.یه سرفه ی الکی کردوگفت:منظورم برادرم بود.یه دقیقه قیافش اومدتوذهنم.
لبخندمسخره ای کردم:آ..آهان...
گربه ه که بوی غذاروفهمیداومدروی پام نشست وبامظلومیت زل زدتوچشام.که یعنی منم میخوام.
نوازشش کردم وگفتم:هی پسر..توهم میخوای؟بهتره بری بغل عموهانزوبشینی.
-خفه شومرتیکه..من خیلی ازش خوشم میاد؟
-هانزو!..
-منم سوشی خیلی دوست دارم.بهتره خودت غذاتوبهش بدی.
-مسئله غذانیست.
-پس چیه؟
-آقامن غلط کردم خوبه؟
-آفرین.
-مسخره
-اسم بابات اصغره
-هه..ببخشیداسم عموم اصغردراومد
-عجب..
-مش رجب
-ای درد.غذاتوبخور.
-هانزو..
-ها؟
-ها نه بله.
-بله
-میخوای بعدازغذابریم بازار؟
-بریم چیکارکنیم؟
-سال نونزدیکه.بریم یه چرخی بزنیم.
-اوه آره..موافقم.
سه سال پیش-همین موقع:
خلس دستشو روی شونم گذاشت:هی پسر..خودتوناراحت نکن.
-تاچه حدبایدتوی خودم بریزم؟
رئیس جک اومدتوی اتاق وگفت:بازجانکین چیزی گفته؟
گنجی:بله..
جک:میخواین داستانشوبراتون تعریف کنم؟
بااینکه ازش متنفرم ولی بازم کنجکاوشدم وهردوباهم گفتیم:بله..
رئیس جک شروع کرد:یادم میادمیگفت خانواده ی شیمادا که ژاپن هم توی دست داشتن پدرمادرشوکشتن.امااون عاشق برادربزرگترخانواده یعنی هانزوشیمادابود.جانکین ازاون روز میخواست ازش متنفرباشه ولی چون عاشقش بودوازخانواده ی فقیری هم بودن ونمیتونست هیچوقت به قصربره خودشوباخت.اون خودشواز صخره انداخت پایین ولی نمرد.یه گروه به نام گروه واریور که همین گروهم باشه جانکین رونجات دادن.ولی اون بازم ازمخفیگاه گروه واریورفرارکردوحالاتوی دام گروهی بدجنس که قلب وکبد وکلیه ی هرچی یک آدم داره رو درمیارن وبه جاش یه قطعاتی میزارن توی بدن انسان که یک ربات بشه،افتاد.اون یک کسی شدکه نه قلب داره نه احساس.اون حتی الان احساس گشنگی هم نمیکنه.چیزایی که به شماگفتن همش دروغ بوده.اصلیتش اینه.ولطفابه روش نیارین.)
سه سال بعد-بازارمشهورژاپن_۱۳روزبه کریسمس/از زبان گنجی:
به یادچندسال پیش افتادم.چقدراون روزاسریع اتفاق افتاد.اصلاباورم نمیشه که جانکین عاشق هانزوباشه.ولی اون چطورمیتونه بدون قلب واحساس هنوزم که هنوزه عاشق هانزوباشه؟اماهیچوقتم پدرومادربرامون نگفتن که ماخانواده ای روکشتیم.
هانزو:هی.‌.توفکره چی؟
گنجی:جانکین..
زدم توسرم بااین دهن لقم
هانزو:جانکین؟
دوباره هانزوپرسید:عاشق کسی شدی؟ای کلک..نگفته بودیا
گنجی:نه نه نه! اشتباه برداشت نکن..اون عاشقه توعه..
دستموجلوی چشمام گذاشتم.
هانزو:اون عاشقه منه؟ولی من هنوزقصدازدواج ندارم..وای خدااا!من به این جوونی!چرابایدالان خواستگارداشته باشم؟
خندیدم.
هانزو:کوفت..
گنجی:مثل دخترا رفتارمیکنی..آخه کدوم دختری میادخواستگاری یه پسر؟!
هانزو:محض خنده گفتم.
گنجی:باشه باشه باشه..!
هانزو:هی...اون اژدهانیست که داره میادسمتمون؟
گنجی:هه...خرافاتی شدی هان..
خواستم بگم هانزوکه صدای پای اژدهایی غول آسااومد.لامصب برگام ریخت.دهنم بازمونده بود.همه ی مردم جیغ میزدن وفرارمیکردن.
گنجی:هی..آروم باشین..چیزی نی..
هانزو:توچقدربیخیالی! اون اژدهایی که همیشه مامان بابام شبا برام قصه شو تعریف میکردن الان جلومه.میدونی یعنی چی؟!
گنجی:باهم میکشیمش.
هانزو:چی میگییی؟!
وجمله ی همیشگیموگفتم:من قهرمانم وخدانگه داره من..
شمشیرمودرآوردم ورفتم جلو.
هانزو:گنجی!خل شدی؟اون تورومیکشه.بهتره فرارکنیم.
۳سال پیش همین موقع-از زبان گنجی:
شوکه شدیم خلس گفت:اماچطورممکنه اون بدون قلب واحساس عاشق پسرامپراطورباشه؟
گنجی:برای منم همین سوال پیش اومده.
رئیس جک:خب میدونین بچه ها...عشق نه آدم میشناسه نه ربات.نه گل میشناسه نه علف هرز.شماهم عاشق میشین.و اون موقعست که میفهمین عشق یعنی چی.
خلس:پس جانکین دردزیادی کشیده.
گنجی:من میتونم اونوبه عشقش برسونم.
خلس ورئیس جک:چی..؟!
گنجی:مگه بهتون نگفتم که من برادرکوچکترهانزوشیمادام؟
خلس:هی پسر..تواگه بتونی این کاروبکنی خیلی مردی.تازشم جانکین میشه زن داداشت اون موقع هم نمیتونه بازم بهت تیکه بندازه.
هرسه باهم خندیدیم.
از زبان جانکین:
توی اتاق نشسته بودم وفکرمیکردم که صدایی ازپشت سرم شنیدم.تفنگموبرداشتم وشلیک کردم:هی..توکی هستی؟فکرنکن که میتونی من روبکشی.
یه کسی اومدجلوم ودستشوجلوی دهنم گذاشت.تفنگمو کوبوندم توی صورتش که دادش رفت توهوا.نشونه گیری کردم وخواستم شلیک کنم که گفت:هی هی هی!منم.گنجی.
تفنگموآوردم پایین ودوباره کوبیدم توی صورتش‌.
گنجی:وحشی آمازونی!
-اینجاچی میخوای آقای آروم ژاپنی؟
گنجی:توعاشقمی؟
دوباره تفنگموکوبیدم توی صورتش.
گنجی:بابا!من دارم از زبان اون فرده صحبت میکنم.
-کدوم فرد؟
-برادرم
-هاع..خندیدم.من عاشق هانزوشیماداباشم؟من عاشق یه قاتل نمیشم خوشگل پسر.
-البته که من خوشگلم..(باصدای آروم)به کوری چشم بعضیا
-باکی بودی؟
-هی...من میدونم که عاشق همون هانزوشیمادای به قول خودتون قاتل،هستی.پس بهتره ازگفتنش دَرنری.
اشک ازچشمام فروریخت.بازم یادگذشته افتادم.
گنجی:توداری گریه میکنی؟
بادستم اشکاموپاک کردم:نخیرم..
گنجی اومدجلوم ودستشوگذاشت روی شونم:من درکت میکنم جانکین.من میخوام توبهش برسی.البته منم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده.کمکم کن تابرادرم روپیداکنم.اون وقت هم توبه عشقت میرسی هم من به برادرم.
۳سال بعد_۱۳روزبه کریسمس-بازارمعروف ژاپن/از زبان گنجی:
هانزو:حالت خوبه؟
سرمو بادست راستم گرفتم:من کجام؟
هانزو:یکدفعه بیهوش شدی.آخرش فهمیدم اون یه عروسک گنده بوده که چندنفر رفته بودن توش تامردم روبترسونن
گنجی:واقعا؟!
هانزو دادزد:خره اون واقعی بود.توعه نکبت که بیهوش شدی باجمله ی همیشگیم هیو روصداکردم اومدباهاش جنگید.لامصب که ازبین نمیرفت.
گنجی:حالاچرادادمیزنی؟
-من بهت میگم بیا دَر ریم توسینتومیدی جلو میگی من باهاش میجنگم.آخرش بیهوش میشی منه بدبخت بایدیه کاری کنم.
نگاهی به ماسکم انداختم که روی زمین افتاده بود.خواستم برش دارم که هانزودستموگرفت:چراصورتت سوخته؟
الکی خندیدم وگفتم:میدونی...آخه یه روزداشتم آشپزی میکردم یکدفعه قابلمه برگشت روصورتم.
-داری دروغ میگی.

برچسب‌ها:
|دوشنبه 8 مرداد 1397| 10:57 ق.ظ|AiLiN s.V-GaMeR:| نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives