زیر تاریکی شب فصل دو قسمت اول

جمعه 8 تیر 1397 08:35 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Rεŋųℓŧ ą√ąŧąŗ



خب خب این قسمتم نوشتم:|

زود باشین برین ادامه :|



جیکوب تا ویلیام هواسش پرت بود از فرصت استفاده کرد با حرکتی جانانه از زیر دست ویلیام بیرون اومد 

دست های ویلیام رو از پشت گرفت ، منتظر نشد تا ویلیام حرفی بزنه و چاقو رو توی کمرش فرو کرد

خون مثل فواره از کمر ویلیام بیرون زد

صدای ناله ی خفیفی بلند شد*


جیکوب طناب گونی رو تا میتونست محکم کرد دیگه تقریبا مستیش در رفته بود

 با خودش گفت:زودباش پسر وقت نداریم

گونی رو روی دوشش گرفت و فرار کرد پیرمرد هنوز هم ناله ی دردناک میکرد و صدایی قابل فهم در

بریده بریده های ناله ویلیام کهنه کار شنیده میشد که میگفت :خیلییی نمک نشناسی جیکوو!

جیکوب گونی رو با خودش برد و تا میتونست دوید

شکارچی های پادشاه به اون نزدیکی رسیدند و جسد پیرمرد رو دیدند یکی از شکارآی ها گفت

-وای خدای من این دیگه چیه؟

شکارچی ها به پادشاه خبر دادند پادشاه چند کاراگاه احظار کرد اما هیچکدام سر نخی از قاتل پیدا نکردند...
****************

دیگه نفسی براش نمونده بود هنوز توی جنگل

بود ولی خوشبختانه دور از اون واقعه بود، خیلی خسته بود...

خر و خاشاکی همون نزدیکی پیدا کرد و عتیقه هارو زیر اون گذاشت و رفت تا زیر یکی درخت ها چرت بزنه

شب شده بود و صدای غورباقه ها و جیرجیرک ها در کل محوطه ی جنگل پر شده بود شبتاب ها هم دست کمی

از اون ها نداشتند و به طور زیبایی در شب خودنمایی میکردند جیکوب به خواب عمیقی رفته بود ...

ناگهان جیکوب در خوابش ویلیام را دید که زنجیری به پاش بشته شده بود ویلیام گفت

-هه ای بی مروت آخر کار خودتو کردی

جیکوب نفسش گرفته بود انگار که بختک به جونش افتاده بود.....ویلیام ادامه داد

-آخر من تو این جهنم دره افتادم میبینی؟ولی مطمعن باش از نفرین من در امان نیستی..

امیدوارم روزی برسه که تمام بچه های بی ارزشت که خون تو توی رگ هاشون جریان داره

بمیرن و شاهرگ هاشون چاک چاک بشه پوزخندی زد و ادامه داد..

البته زنت هم از دست نفرین من در امان نیست امیدوارم اونم به سرنوشت بچه هات دچار بشه

ویلیام غیب شد و صدای خنده های شیطانی سرتاسر خواب ویلیام را گرفت...

ویلیام از خواب پرید بدجوری عرق کرده بود ترس و وحشت دورتادور سینه اش را گرفته بود

یادش امد وقتی که کارگر بی ارزش یک کارخانه ی نساجی بود و برای یک چندر غاز پاهای رییس

کارخانه را می بوسید چطور ویلیام تاجر به سراغ او آمد و او را زیر پر و بالش گرفت حال او

اینچنین تقاص لطف های ویلیام  را داده جیکوب خیس عرق بود....عرق سرد

به خودش گفت:

+یعنی من اینقدر پست شده ام.....چطور همچین چیزی ممکنه؟!!من ویلیام رو کشتم.!؟

هنوز هم توی شک خواب بود به خودش گفت بهرحال هر چی بوده گذشته شاید فقط یک توهمه

بلند شد.....تقریبا صبح بود گونی رو برداشت و به راه افتاد توی گونی تابوت یکی از فرعونیان،انگشتر و تاج

ملکه ویکتوریا و خیلی عتیقه های مهم تاریخی وجود داشت اون هارو با خودش برد به قیمت زیادی فروخت

و یک کارخانه ی صنعت مد راه انداخت .....

.........................................۴۰سال بعد ..................................ٔ..............

صبح بهاری بود پرنده ها از افق کوه ها سراسر به شهر ها کوچ کرده می کردند نهال ها بار دیگر سر زده بودند

حدود شش سال از خودکشی و مرگ یکی از بزرگترین دیکتاتور های جهان گذشته بود


بوی گل عقاقیا و نارنج سراسر اتاق را مطبوع کرده بود

بلافاصله دوربین را روی پایه گذاشت و شروع به حرف زدن کرد

«سلام....خب همون طور که بعضی ها میدونن امروز روز 21 مارس 1951 و یعنی دقیقا اول بهار

و همینطور روز بسیار با ارزشی برای من چون امروز قراره از مقصد نیویورک بار دیگه به فرانسه برم

اونجایی که خانواده ام زندگی میکنن بعد از کلی خواهش و اصرار از جناب هولمز من بار دیگه

موفق شدم که به فرانسه برم توی این تمام سال ها پرونده های کاراگاهی زیادی داشتم

ولی هیچکدوم مثل پرونده ی خانم پتی و اون گردنبند مرموز،و....هیجان انگیز و دردسرساز نبود»

کاترین  دوربین فیلم برداری را خاموش کرد (چون دوربین های قدیمی امکان ضبط زمان بر ویدیو ها

را نداشتند)


....................... *.......................* ....................... *.......................

آیا کاترین به فرانسه می رود؟:\


آیا نفرین ویلیام جیکوب را در بر می گیرد؟


بقیش در قسمت بعد:|




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 تیر 1397 08:39 ق.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات