زیر تاریکی شب فصل دو قسمت اول

دوشنبه 4 تیر 1397 06:59 ق.ظ

نویسنده این مطلب: Rεŋųℓŧ ą√ąŧąŗ

خب خب قسمت یک فصل دوم زیر تاریکی شب بلاخره نوشته شد:|

واسه خوندن به ادامه مطلب مراجعه کنید بی زحمت

راستی من انتقاد پذیرم و خوشحال میشم اگه چیزی تو داستانم کم 

یا زیاد شد بهم بگید




سال 1911 میلادی

تقریبا غروب بود و مه و غبار تمام آسمان را پوشانده بود یک پیرمرد


و یک جوان بر کناره ی درختی تکیه داده بودند اسم پسر جوان


جیکوب و اسم پیرمرد ویلیام بود پسر شروع به حرف زدن کرد.....


+فکر کن چقد برای فروش این عتیقه های از مد افتاده پول به جیب میزنیم


-احمق نباش! حالا حالاها مونده نباید عجله کرد اگه فهمیدن ما اینارو دزدیدیم


کارمون تمومه! تازشم اگه اینا از مد افتاده بود ما اینقد جون و دل واسش حروم نمیکردیم


+ باشه.......راستی سهم من چقدره؟



-فعلا معلوم نیس...بعدا حساب کتاب میکنیم


پیرمرد نشست و به درخت لم داد باران از خیلی وقت پیش شروع


به باریدن کرده بود از کناره قلوه های سنگ کنار چشمه عده ای مورچه


حرکت میکردند و بنظر میرسید که جسد پرنده ای رو حمل میکردن


پیرمرد نگاهی به مورچه ها انداخت و گفت:


-هه اینه رسم روزگار میبینی؟کاری به کوچیک و بزرگ نداره!یا میخوری


یا خورده میشی


+اهوم.....راست میگی


-حالا بیا یکم بکش و حال کن


+نه.....مرسی


-ناز نکن دگ بکش زود باش.....وقت نداریم


-باشه


جیکوب اولین بار بود که مواد میکشید...بوی گل باران خورده همه ی


محوطه رو پر کرده بود جیکوب و ویلیام مقدار زیادی مشروب خوردن


و تصمیم گرفتن کمی استراحت


کنن.....وقتی بیدار شدن دیگه شب شده بود چشم های جیکوب و ویلیام


طوری سرخ شده بود که انگار شمشیر بهشون خورده بود


جیکوب به سختی بلند شد چشمهاش خمار بود و در حالی که مست بود تلو تلو خوران


به سمت ویلیام اومد و گفت:


-هی رفیق....میخوام باهات اتموم حجت کنم جنس رو رد کن بیاد


ویلیام چشمهاش خمار بود ولی وقتی این حرف جیکوب رو شنید


چشمهاش برقی زد و درخشید صورت گوشت الودش از هر وقتی


سرختر شده بود گونی پر از عتیقه رو محکم تو دستاش گرف ......ویلیام گفت:


-چی داری واس خودت بلغور میکنی؟مگه قرار نداشتیم که.....


جیکوب حرفشو قطع کرد


+همین که گفتم....رد کن بیاد


- تو چطور جروزشو داری اینجوری زر زر کنی نیم وجبی؟


جیکوب چاقوی تیزش رو از کت ژنده و خاک خورده اش برداشت و در یک حرکت برق آسا جلوی

ویلیام اومد و در حالی که دستاش میلرزید چاقو رو جلوی گردن ویلیام گرف


-خودت میگفتی بزرگ کوچیک نداره!؟؟؟؟اگه عتیقه هارو رد نکنی این چاقو گردنتو لمس میکنه


ویلیام در یک تکنیک جیکوب رو به زمین نشوند و نفس نفس زنان شروع به حرف زدن کرد

+ هههه واس ما قلدر بازی در میاری؟ میبینم جدیدا حرفات بوی خون میده! فک کردی به همین سادگیه که بزنی شاخ روزگار رو نقش زمین کنی؟؟؟؟ قسم میخورم یا من یا تو زنده از این خراب شده بیرون میریم اول فک میکردم مردی یک  چند حلاجه عرضه داری....
ولی الان میبینم ک یک تفاله بیشتر نیستی.....کور خوندی مگه اینکه از رو جنازم رد بشی اینارو بهت نمیدم

جیکوب صداش بدجوری گرفته بود

- هه پخ اینجارو باش یک پیرمرد کهنه کار داره واس ما تعیین تکلیف میکنه

*یک دفعه صدای گلوله ی مهیبی از دوردست های جنگل آرگون شنیده شد*

ویلیام با ترس و اظطراب به اونور جنگل نگاه کرد

....................... *.......................* ....................... *.......................

آیا جیکوب و ویلیام به توافق می رسند؟

کدامین یک میمیرند؟؟

وضعیت عتیقه ها چه می شود؟؟

ادامه در در قسمت بعد:|











دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 تیر 1397 09:26 ق.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات