تبلیغات
">
رمان نویســــان - سیاه و ترسناک قسمت سوم


رمان نویســــان

سلام 
قسمت سوم رو اوردم 
در ادامه...
هممون از تعجب شاخ در اورده بودیم و اقای مایلز (پدر اون خانواده)بهمون گفت که حرفایی که زدیم بین خودمون بمونه 
رنگ همه پرده بود 
خانم جم برامون سوپ کشید و گفت:«خب ما بعدا بیشتر در این مورد بهتون توضیحاتی میدیم فعلا فقط خودمونی باشیم .میتونین تا هر وقت خواستین اینجا بمونین»
جم ازمون خواست اونارو با اسم های خودشون صدا کنیم
خیلی مهربون بودن
ولی اونا نمی خواستن در این مورد با ما حرفی بزنن
و همون پسره تاد هم خونه رو به ما نشون داد 
وقتی تاد رفت تو اتاقش داشتم از خجالت سرخ میشدم
سلنا :«ازش خوشت اومده؟؟»
و ریز ریز خندید 
منم خیلی عصبانی شدم و ی دونه زدم تو کله ی پوکش
پلی هم پشت سرش داشت میخندید 
بهشون اهمیت ندادم 
خب اونا بهترین دوستام بودن و من اونا رو خیلی دوست داشتم!
ولی جدا اونا راست میگفتن 
شاید من از تاد خوشم اومده بود 
موقع خواب جم به ما چند تا اتاق نشون داد 
خونه خیلی بزرگی داشتن برای همین اتاق های خالی زیادی اونجا بود
مدی بهمون گفت:«این اتاق های خالی واسه مهمونامونن »
بعد مایلز بهمون گفت:«ما از یتیم خونه چند تا بچه قبول کردیم !الانه که بیان خونه!»
زنگ در خورد و 4 تا بچه اومدن داخل 
مثل اینکه مهمونی ای چیزی بودن
بعد با هم دوست شدیم و دیگه دیگه
بزارین بگم 
1-اولین دختره ی دختر شاد و شنگول با موهای بور و سیاه سفید بود.
قدش هم قد ی صندلی بود.7 سالش بود و میرفت کلاس اول .
خیلی شیرین زبون بود و همیشه لبخند میزد ((: اسمش سانی بود

2-ی دختر با موهای بلند بنفش بود.خیلی به خوش اندامی و خوشگل شدن فکر میکرد و مدام به خودش میرسید 21 سالش بود و فکر کنم داشگاهی بود.همیشه ی ادامس تو دهنش بود و مدام ایمیلشو چک میکرد اما دوست خیلی خوبی بود و خیلی باحال بود.اسمش کیارا بود.

3-ی دختر خجالتی با موهای تقریبا بلند بود . ترسو بود ولی خیلی وفادار بود و کمک میکرد.موهای طلایی داشت و صدای خیلی خوبی داشت همینطور خیلی خوشگل بود .عاشق کتاب خوندن بود . زیاد حرف نمی زد.اسمش رز بود .

4-ی دختر که هیچی از اطلاعاتش به کسی نمی داد .فقط عینک افتابی همه جا میزد و ی جوری بیخیال بود و وقتی برای کسی مشکلی پیش میومد بهش میگفت :«ریلکس باش»
ولی خیلی باحال بود و خیلی کمک میکرد .هرگز کسی رو مسخره نمی کرد و خیلی کم پیش میومد مزه پرانی کنه .موهاش بنفش و ابی و زرد بود و فکر کنم بهش میخورد 29 سالش باشه . اسمش تانیا بود .

بالاخره رفتیم خوابیدیم خیلی خوابم میومد توی اتاقی که به من رسیده بود خوابیدم
هر کاری کردم خوابم نبرد تا اینکه یکی در زد!
مدی و سانی بودن با بالش هاشون اومده بودن منو ببینن
خیلی حرف زدیم و خوش گذروندیم
بیشتر باهاشون اشنا شدم
تا اینکه سلنا  پلی هم صداهامونو شنیدن و اومدن تو اتاقم کلی خوش گذروندیم
تا این که ...
ادامه دارد.....
______________________________________


برچسب‌ها:
|دوشنبه 14 خرداد 1397| 10:21 ق.ظ|✰...sky leks✰ نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives