تبلیغات
">
رمان نویســــان - سیاه و ترسناک قسمت دوم


رمان نویســــان

سلام
ببخشید ی مدت نبودم
اومدم با قسمت دوم
امیدوارم خوشتون بیاد
برید ادامه...
بعد پلی گفت :«چرا تو جنگل چادر زدیم؟؟!خب یا از جنگل بریم یا بریم گروه رو پیدا کنیم!»
من در جواب:«اخه خنگ خل اگه اونا بفهمن ما اینجا نیستیم میان دنبالمون»
پلی:«من که هنوزم موندم»
سلنا هم از عصبانیت داد زد:«اخه خنگ خدا اگه ما بریم وقتی اونا میان ما رو پیدا کنن میبینن ما اینجا نیستیم دیگه میرن ولی اگه بمونیم .... اهههههههههههههه»
ولی فکر کنم هنوزم نفهمیده
که ی صدایی مثل سرفه کردن اومد 
ولی نه من نه سلنا نه پلی هیچ کدوم سرفه نمی کردیم!
بعد صدای سرفه رو شناختم و خیلی سریع گفتم:«هی نگاه کنین خواهر تمساهم مرده بود الان داره 2 بار میمیره»
همه خندیدن
ولی هممون سریع رفتیم پیشش
مثل اینکه فقط ما از گروه جا نمونده بودیم
انا و چند تا از دوستاش و 3 تا بچه ی کلاس چهارمی  اونجا غش کرده بودن
ما فقط سریع کمکشون کردیم بلند شن 
بعد پلی اعلام کرد:«اخه چه کاریه تابلوهای جنگل رو دنبال کنیم از جنگل بریم دیگه»
هممون بهش ایول گفتیم
ولی بعد فهمیدیم تابلویی وجود نداره
هممون خیلی عصبانی بودیم
من:«ولی من مطمئنم وقتی با گروه وارد جنگل شدیم تابلو ها بود»
انا:«بیخیال ما گم شدیم»
یکی از کلاس چهارمی ها قطب نما داشته 
ولی خودش اصلا خبر نداشت
تازه قطب نمای عجیب غریبی بود
ما همینجور وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم و رفتیم
تا اینکه به جایی که تابلو ها بود رسیدیم
تابلو ها رو دنبال کردیم بعد 5 دقیقه رسیدیم به یک شهر غیرعادی
یکی از بچه ها گفت:«این که شهر ما نیست!»
اونجا همه شل و ول راه میرفتن و کاملا بیخیال بودن
اونجا همه ی گل ها ژولیده و له و لوره شده بود
و اونا خیلی عجیب رفتار میکردن
مثلا مرد ها:(
اونا توی سوراخ های گوش و بینیشون پر مو بود،موهای ژولیده ای داشتن و بعضی هاشونم کچل بودن ، خیلی بی ریخت بودن،بعضی هاشون ریش های خیلی ژولیده داشتن و..........)
زن ها:(
موهای خیلی بد رنگ و ریخت و پاشی داشتن، بعضی ها یک کیلو رژ لب سیاه میزدن و بعضی ها اصلا رژ لب نمی زدن ، لباس های خیلی چر و چروکی پوشیده بودن، روی صورتشون پر لکه و کک و مک بود و.............)
دختر ها و پسرها:(
شاد بودن،بند کفشاشون رو بسته بودن ، لباس های تمیز و صاف پوشیده بودن ، خوشگل بودن ،موهاشون صاف و مرتب بود،بوی خیلی خوبی میدادن و ...... ولی بعضی از دختربچه ها و پسربچه هابر عکس این چیزا بودن)
واقعا تعجب کردیم 
ی خواهر و برادر با ما دوست شدن و قبول کردن ما رو تا ی مدت تو خونشون راه بدن
چقدر مهربون
اسم دختره مدی و اسم برادرش تاد بود
هر دو هم سن من و سلنا و پلی بودن
کلاس هفتم بودن
مامان و بابای اونا تنها مامان و بابایی بودن که مثل بقیه بیخیال نبودن
اونا گفتن برا این اینطورین که مال اون شهر نیستن
بعد مادر اونا که اسمش جم بود واسمون تعریف کرد :«
ما مثل ی خانواده ی چهار نفری خوب تو شهر مارسول زندگی میکردیم
بعد ی تابستون تصمیم گرفتیم برا تعطیلات به جنگل برین بریم
وسط جنگل یهو ما بیهوش شدیم و وقتی به هوش اومدیم دیدیم از گروه جا موندیم و تو کیف همسرم ی قطب نما بود ولی خودش نمی دونست همچین  قطب نمایی تو کیفشه!
بعد ما اومدین تا به این شهر رسیدیم»
هممون از تعجب شاخ دراورده بودیم و دهنمون باز مونده بود
سلنا گفت:«احتمالا اون قطب نما پشتش ننوشته بود A ؟؟»
جم گفت:«دقیقا ولی ما بعدش ان قطب نما رو گم کردیم»
بعد من به سلنا سلنا به پلی و پلی به من نگاه کردیم
رفتم قطب نما رو نشونش دادم و گفتم:«احتمالا این اون قطب نما نبوده؟؟»
جواب جم:«دقیقا»
بعد هممون با هم همخوانی کردیم:«
ما هم داستانمون همینه
»
بعد هر کی شروع کرد به حرف زدن
_________________________________________________
ادامه دارد.........
تا قسمت بعدی



برچسب‌ها:
|چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397| 01:58 ب.ظ|✰...sky leks✰ نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives