واقعیت تلخ_قسمت2

جمعه 31 فروردین 1397 01:45 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♛heart is destroyed♛
اسم دختره تغییر یافت شد اشرف/:
مامان بیرون توی ماشین با فرزانه منتظرم بود مثل همیشه اول کولمو پرت کردم توی ماشین بعدم خودمو/:
ناچار سلام گفتم
مامان استارت زد و ماشینو روشن کرد مثل همیشه اول باید فرزانه رو به مدرسش برسونه بعد منو از ینجره به بیرون خیره شدم فکر کردم به روزای لعنتیم
از وقتی وارد 20 سالگیم شدم این کابوسهای لعنتی شروع شدن اونهم درست بعد از تولدم
 چه خوابای! دیشب چه خوابی دیدم؟آها یادم اومد همون مرد صابخونه! 
پوفی کشیدم که صدای مامان رشته ی افکارمو پاره کرد:
_اشرف؟!حالت خوبه؟رسیدیم عزیزم
با تعجب گقتم:
_ها؟ کی رسیدم؟
بعدش فهمیدم که مامانم با نگرانی داشت نگام میکرد خاک بر سرت پریسا خاک!
از ماشین پیاده شدم و مامان خداحافظی کردم
محوطه ی دانشگاه مثل همیشه پر بود از دختر و پسر!؟ میخواستی چه باشن مرغ و خروس؟
خندیدم کل آدم خیره شدن بهم شاید حالا بگن این دختره نصف عقلشو از دست داده!
حق دارن.....وارد کلاس 115 شدم کل ملت نمیکتهای اخرو گرفته بودن فهمیدم با کسی داریم که خیلی
گیر میده. مثل همیشه بدون هیچ دوستی و سلام... و... چههه... اولین ردیف نشستم و کولمو پیش صندلیم پرت کردم
هندفری و گوشیم در اوردم و هر آهنگی که پخش میشد هند فری رو گذاشتم روی گوشم!
توی حال و هوای خودم بودم که صدای کسی رو شنیدم که گفت:
_ببخشید...! میشه کولتون رو بردارید؟!
رومو کردم به صاحب صدا! یه پسر عادی بود کیفمو برداشتم و "بااجازه ای" گفت و نشست
عجب غلطی کردم به من خیره شده بود دیگه واقعا داشتم به خودم شک میکردم که با لباس های ز*ی*ر اومدم 
دانشگاه!
نفسمو فوت دادم مثل همیشه با خونسردی گفتم:
_آقا میشه بهم خیره نشین؟!
خندید. مرض داشت؟ از طرز خندش اصلا خوشم نیومد...خیره شدم به یه نقطه. میدونستم میخواست مخمو کوک کنه
کولمو برداشتم و از کلاس زدم بیرون... پوزخند زدم چقدر مسخره بود دانشگاه اه خـــــدا..
کل راه خونه رو پیاده رفتم شاید برای فکر کردن کابوسهای لعنتیم بهتر بود بهتر....
*********
نگاه کردم به جاده ی جلوم... من داخل یه ماشین بودم به کسی که داشت رانندگی میکرد نگا کردم مرد بود بهم نگاه کرد حرف میزد چی میگفت صورتش تار بود صدای خنده ی دختری گوشمو کر کرد به صندلی پشت نگاه کردم صورت دختر هم مثل مرده تار بود فقط میتونستم لباس سفید عروسکیش رو ببینم.... 
_اینا کی بودن؟؟؟
صدای عقلم بود!؟
انگار نمیتونستم بخندم گریه کنم؟!دیوونه شده بودم
ماشین توقف کرد و مرد و دختره پیدا شدن .صدای مردونه ای پیچید:
_اشرف.. لونا رو میبرم براش آبمیوه بگیرم.. تویهم بهتره پیاده شی یکمی برا حال و هوات خوبه.
اشرف؟منو میشناخت؟؟؟کی تو کی هستی؟؟؟
نمیتونستم داد بزنم جیغ بزنم!
دست و پام توی کنترلم نبودن درو باز کردم و پیدا شدم کسی داشت منو کنترل میکرد نگاشون میکردم داشتن از خیابون شلوغ عبور میکردن.....
نفس عمیق کشیدم؟ چرا از یه دنیای سر در اوردم؟!
صدای خندیدن دختر کوچولو رو شنیدم داد میزد :
_ماما.....
مامان؟؟؟ درست شنیدم؟ من ....من
صدای برخورد شدیدی با دختر و مرده رو دیدم خون روی صورتم پاشید؟! احساس میکردم پاهام فلج شدن مردن؟
صدای جیغ و صدای راننده که میگفت:"بدبخت شدم"
خون روی صورتم جاری بود محکم روی زمین افتادم و همه جا رو تار دیدم"
*****





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 02:21 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات