قسمت پنج...DARK...

پنجشنبه 16 فروردین 1397 01:12 ب.ظ

نویسنده این مطلب: яєησωη
سه روز بعد از این اتفاق....
آرنس:هنوز تصمیم نگرفتی با اریت اشتی کنی؟
پری:امرا
آرنس:ولی اون دوست توئه
پری:اما من رو به دردسر انداخت
آرنس:ای بابا شما که دوستای صمیمی بودین
پری:حتما اون بهت گفته بیای اره؟
آرنس:نه
پری:خیلی دروغ گویی
نیترا:آرنس یه لحظه بیا اینجا
آرنس:بله؟
نیترا:اشتی دادنشونو بزار واسه بعد باهات کار دارم
آرنس:بگو
نیترا:اینجا نمیشه
آرنس:بگو دیگه تو هم
نیترا:بریم پایین میگم
آرنس:باشه
.
.
.
تو حیاط خوابگاه
.
.
.
آرنس:بگو
نیترا:ببین آرنس تو این سه روز احساس میکنم یه چیزی مارو از تو غار تا اینجا تعقیب میکنه
آرنس:چی؟بچه نشو نکنه تو فک میکنی اینجا حیولا هست اینا فقط فکرن همچین چیزی وجود نداره
نیترا:چرا هست
آرنس:ببینم تو به این حرفا باور میکنی؟
نیترا:ولی..
آرنس:ببین این چیزا امکان نداره
نیترا:ولی شد اگه ما بتونیم قدرت داشته باشیم پس قدرت های شرور هم وجود داره
آرنس:مسخرس همش مسخرس همچین چیزی امکان نداره و حتا تو تاریخ هم ثبت نشده که چنین اتفاقی بیفته
نیترا:اه به من چه که دارم به تو میگم هی تو چرا داری میخندی
آرنس:هیچی بابا تو که خودت اصلا به این چیزا باور نداشتی خوب الان یکم عجیبه دیگه
نیترا:هی 
و همدیگرو تو حیاط خوابگاه دنبل کردیم و حسابی خندیدیم
گروه های دیگه اردو بودن ولی ما چون تنبیه بودیم تا 5 روز خبری از اردو نبود و فقط دو روز از تنهایی ما تو اردوگاه مو نده بود
آرنس:باشه باشه غلط کردم خندیدم خوبه؟
نیترا:حالا شد یچیزی ولی بدون باید حرفمو باور کنی
آرنس:درموردش فکر میکنم
نیترا:باشه
آرنس:ولی الان انقدر دوییدیم دیگه خستم میرم اتاق یکم استراحت کنم و درموردش فکر میکنم
نیترا:باشه ولی از من گفتن همچین چیزی هست
آرنس:باشه حالا بعدا حرف میزنیم
نیترا:باشه پس خوابای خوبی ببینی
آرنس:خدافظ


و این قسمتم تموم شد نظر یادت نره:|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 فروردین 1397 01:25 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic