سیاه و ترسناک قسمت اول

جمعه 25 اسفند 1396 02:53 ب.ظ

نویسنده این مطلب: پینکی پای


برید ادامه..........

بالاخره به گروه رسیدم.
سریع خواهرم رو بین اون لاغر مردنی های کلاس نهمی پیدا کردم
تا منو دید اخمش رفت تو هم و داد زد:«خرس تنبل چرا اینقدر دیر 
کردی؟؟»
منم در جواب بهش گفتم:«ببینید تمساه  خواهر عصبانی شده»
همه هر هر میخندیدن.
من عاشق در اوردن حرسشم  خدا میدونه چه حالی میده.
بعد بهش گفتم:«فقط نیم ساعت دیر کردم، چیزی عوض شده؟»
گفت:«اره»
بهش اهمیت ندادم فقط عداش رو در اوردم
خواهرم انا خیلی بداخلاقه.
کلا کلاس نهمی ها خیلی بی خیال و حال به هم زنن.
خوشبحال ما که کلاس هفتمیم.
بعد از حسابی راه رفتن تو جنگل معلممون زیر لب می گفت:«
اخه جنگل ارواح رفتن هم میشه اردو؟»
به سلنا گفتم:«معلممون از روح میترسه»
سلنا خندید  بعد ی صدایی از پشتمون صرفه کرد.
وای بدبخت شدیم صدامون رو شنید.
ولی کاری نداشت فقط یکم زل زد که یهو یکی از پشتش صدای ترسناک  اورد اونم ترسید و جیغغغغغغغغغغغ این ور و اون ور می دوید.
پلی بود .
بعد چند نفر از خستگی افتادن روی زمین .
یا اب میخواستن ، یا گشنه بودن،یا خسته، یا ترسیده بودن یا ...
خواهرمم انا هم همینطور
من:«انا مرد!خدا رحمتش نکنه!خب یکی بره از اون دستمال هایی که باهاش مومیایی ها رو میبندن بیاره»
یجوری هم گفتم همه شنیدن.
همه جا صدای خنده میومد!
بعد نمی دونم چی دیدم که غش کردم
وقتی بلند شدم دیدم وسط جنگل تنها تنها افتادم
هوا داشت تاریک میشد
نمیدونستم چی شده ولی وقتی یکم فکر کردم یادم اومد که اینجا اومده بودم اردو ،خاهرم رو دست مینداختم،دیر رسیدم
بعد بلند شدم و یکم دقت کردم  (0_0)
اینجا همونجا بود که وایساده بودیم و چند نفر از خستگی افتادن رو زمین
دقت کردم سلنا و پلی هم رو زمین افتاده بودن!
اونا هم به هوش اومدن روی لباس پلی خون بود!
تا خونا رو دید  جیغغغغغغغغغغغغغ 
بعد که اروم شدیم فهمیدیم از گروه جا موندیم
ولی کوله پشتی هامون پیشمون بود
از کوله ی پلی ی چادر پیدا کردیم
چادر پهن کردیم و داخلش نشستیم
اولش میترسیدیم ولی بعد از ی مدت دیگه ترسمون رفت.
مشغول صحبت شدیم 
سلنا پرسید:«هنوزم کلاس اواز میری؟»
گفتم:« پس چی»
پلی:«خب بخون ببینیم»
من:«
yeah
i,m awesome
yeah
take caution
yeah
sed to him i,m awesome
la la la la
yeahhhhhhhhh
wen i,m so bangi
bangiiiiiiiiiii
thats was girlssssssss dooooooooooo
yeah
»
سلنا:«به به»
بعد سلنا گفت:«حالا ترجمه کن ببینم»
من:« 
اره
من فوق العاده ام
مواظب باش 
اره
به اون بگو من فوق العاده ام
لا لا لا لا
ارههههههه
خب من خیلی باحالم
این کاریه که دختراااااا میکنننننننننننن
اره
»
برام دست زدن.
______________________________________________________
ادامه دارد..............



دیدگاه : نظر برای داستان
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اسفند 1396 07:00 ب.ظ