تبلیغات
">
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت هشتم


رمان نویســــان

آروم آروم جلورفتم ودیدم یه گربه کوچولو داره ازسرما به خودش میلرزه.برش داشتم وبغلش کردم:توچقدرجینگولی..
بردمش توی کاروان سرا.آروم آروم راه میرفتم که یکدفعه هانزوکلشو ازتوی پتوآوردبیرون وگفت:گربههههه!!بوی گربه میااااد!!!!
تااونجایی که میدونستم هانزوازگربه هامتنفره:///
گربه روگرفتم پشتش ودستموگذاشتم جلوی دهنش وگفتم:هه...گربه؟گربه چیه؟حتماتوهم زدی...
که گربه ی لامصبم دستموگازگرفت ومیومیوکرد.
هانزو:به من داری دروغ میگی؟
گنجی:ای گربه ی بدجنس..من خواستم زندت بزارم خودت نخواستی.
گربه روگرفتم جلوش و۴مترپریدعقب ودادزد:این چیههههه؟
-خوب گربه ست دیگه^^
-توگربه آوردی این توووو؟!!
-بلی^^
-حالم ازگربه هابهم میخوره..گربه چیه دیگه آخه؟
-عههه هانزو!موجودی به این نازی..به این جینگیلی..به این خوجلی^^ چرامیگی ازش بدم میاد؟
-اون کثیفه! اون همش توی آشغالاست وهمش دنبال خوردنه..زیادم بهش غذابدی خپل میشه میوفته رودستت..ممکنه گازت بگیره یا باچنگالهای نکبتیش زخمیت کنه.حالابازم میخوایش؟
-خیلی خوب...اگه این گربه اینجا جایی نداره منم اینجا جایی ندارم.
ورفتم بیرون.نشستم روی پله ها وخیره شدم به ماه.چند دقیقه گذشت امااین نامردحتی نگفت بیاتو-____-
حتی نیومدیه پتوبندازه روم-________-
حتی نیومد...
ولی حس کردم داره گرمم میشه.سرموچرخوندم ودیدم که هانزو بااخم وایستاده وبه جلوخیره شده.
هانزو:لباستو باخودت نبرده بودی.
ای نامرد! اینم ازلطفشه-___-
گنجی:یعنی..هنوزاجازه ندارم بیام تو؟
هانزو:خودت رفتی.
-اصلابیخی:/
-انقدرخنگ نباش.بروتو.میترسم سرمابخوری منم مریض کنی.
-اینم بیارم؟
به گربه اشاره کردم.
هانزو دندوناشو بهم سایید وعصبی گفت:ببرش.
خندیدم ورفتم تو.
۳سال پیش-همین موقع:
(توی آینه به خودم نگاهی انداختم.لباسم بهم میومد.۷سال زحمت برای نینجاشدن به پایان رسید.بالاخره میتونم تویه جایی خدمت کنم وبه آرزوهام برسم.
توی یک گروه عضوشدم که البته همشون ازمن هزاربرابر قوی ترن.منو به اندازه ی یه مورچه میبینن!
البته بعضیاشون خیلی مهربونن ودرکم میکنن.
من زندگی نامم روبراشون تعریف کردم.خیلی هاشون دلشون برام سوخت.
ولی من دیگه به کسی نیازندارم که دلش برام بسوزه.من قلبم ۷سال پیش شکست.به هزارتکه تقسیم شد..
اما اون موقع کسی نبودکه دلش برام بسوزه.وقتی برای آمادگی بودم سربازای دیگه شستن ظرفارومینداخت گردن من.
البته کل کاراشون رومینداخت گردنم.
وقتی تعطیلات میشدمن جایی نداشتم که برم به خاطرهمین بهم میگفتن بچه یتیم!
همیشه قایمکی میرفتم بالای کوه وازاون بالاجشن ومراسمات رومیدیدم.
غذا هم کم پیش میومدبخورم.همش درحال تمیزکردن وشست وشوبودم.
آره..من گنجی شیمادا پسرامپراطورقبلی ژاپن..برادرامپراطورالان ژاپن کمی بدبخت تراز سرنوشتم هستم.من زندگیموازدست دادم.وحالاتنهاراه دیدن برادرم رفتن به بالای کوهه!!
واقعاخنده داره.کسی که هیچکس حتی جرات نداشت باانگشتش بهش اشاره بکنه الان بایدبرای عملیات گروهی بره آدمای دزدوخلافکار و بد رونابودکنه.
کسی که دلموشاد نکرد..حداقل من بااین کارم میتونم دل آدمای دیگه روشادکنم.)

برچسب‌ها:
|دوشنبه 14 اسفند 1396| 11:08 ق.ظ|AiLiN s.V-GaMeR:| نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives