سال هابعد..-قسمت هفتم

دوشنبه 7 اسفند 1396 08:42 ب.ظ

نویسنده این مطلب: AiLiN s.V-GaMeR:|


ادامه.. :|
خندیدم وباگنجی رفتیم برای خوردن کلوچه!}
باخودم خندیدم وسرموتکون دادم..
از زبان گنجی:
{چشماموبازکردم.دارم نفس کم میارم.اوه خدای من! اینجاخیلی گرمه.بلند دادزدم(کمک میخوام)ولی هیچکس جوابمونداد.من کجام؟انگاراینجاصحراست..ولی من چرابایداینجاباشم؟پس هانزوچی شد؟ازدورآقایی رودیدم که باعجله داره میادسمتم..زمینی که روش وایستاده بودم داشت از وسط نصف میشد.آقاعه که اومدجلوتردیدم هانزوعه و...یکدفعه پرت شدم پایین......}
دادی زدم وسریع نشستم.هووف!خواب دیدم.تویه اتاق بودم.تازه یادم اومد!با هانزورفتیم تویه کاروان سرا.بلندشدم که برم بیرون یکدفعه پام رفت رویه کله ی یه نفر..دادزد..منم که ازترس برگام داره میریزه://
نشست وتازه دیدم که هانزوعه.باعصبانیت وتندتندگفت:این ازاینکه خواب میبینی دادمیزنی آدمومیترسونی.اینم ازاینکه پاتومیزاری روکلم.اصلامیخواستی کجابری؟
-برادرم یه نفس عمیق بکش.شماچراکلتو درجهت مخالف من گذاشتی؟
-دوست داشتم.مثلااینم دلیلته؟
-اوکی اوکی اوکی..من تسلیم...میرم بیرون هوابخورم.
-مگه هواهم خوردنیه؟
-عجب غلطی کردیم \امون رفت رو کلت:|||||
-ازخداتم باشه.
-اوهوع اوهوع:\\\
بالاخره بعدازکلی حرف پاشدم رفتم بیرون.
هانامورا-ژاپن-اتاق وزیران:
-اسنایپری که فرستاده بودیم میگه اونادارن به سمت یه جایی حرکت میکنن.مثل مخفیگاه.
-درسته..مابایدزودترخبرکشتن برادرکوچکترو که البته حقیقت هم هست پخش کنیم.
-عجله نکنید.مابایدبایستیم و یهویی اینکاروبکنیم.
وهمه باهم هر هر هرخندیدن..(رو آب بخندین:|‌)
از زبان هانزو:
هی میچرخیدم به سمت راست هی میچرخیدم به سمت چپ..اصلانمیتونستم بخوابم.دستمومشت کردم وزدم روی زمین وبلندشدم:مرده شورتوببرن گنجی.باسه آدم زندگی نمیزاره.بدبخت زنش.چه بکشه ازدست این معلوم نی!
رفتم بیرون ودیدم که نشسته روی زمین اونم روبه روی ماه.داشت حرف میزد.رفتم جلو ویه جایی قایم شدم.حس فضولی به دست خویش کاشته شده بید:/
گنجی:خدایا این برادراحمق منوحفظ کن.اگه اون بمیره ژاپن نابودمیشه.ژاپن نابودبشه دشمنابه جهان حمله میکنن.بعدجهانم نابودمیشه.بعضی ازمردمم بایدبه کره ی ماه وفلان وفلان سفربکنن.وکلااینوبگم که....خیلی خوب میگم...صبرکن یکم.
آروم باخودم گفتم:بچه خل شده:/
گنجی:هووفف..خیلی خوب الان میگم...م..من..خیلی دوستش دارم.من تازه پیداش کردم.اون نمیدونه که من زندم.اون فکرمیکنه من مردم‌.ازت نمیخوام بهش این رونشون بدی که زندم..ولی حداقل بزاریکم بیشترکنارش باشم.فقط یه ذره..یه کوچولو..اونم اندازه ی نخود..وبعدش...هرکاری خواستی بکن.ممنونم:*

یه چک زدم توصورتم.من دارم خواب میبینم؟گنجی زندست؟چرامن زودترنفهمیدم؟ولی چطوری زنده شده؟اصلامنظورش ازبرادرم بامنه؟.....
از زبان گنجی:
خوابم نمیومدبخاطره همین باخودم گفتم چرابرم که هم مزاحم خواب هانزوبشم هم برم که چیکارکنم؟
یه تنه درخت بزرگ وتنومند روبایه چندتاسنگ وایسوندم وشمشیرمودرآوردم.وزدم بدبخت روبدبخت تر ترش کردم:/
حس کردم سبزه ها وعلف های پشت سرم دارن تکون میخورن......



دیدگاه :
آخرین ویرایش: دوشنبه 7 اسفند 1396 08:48 ب.ظ