تبلیغات
">
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت ششم


رمان نویســــان

به زودی توی قسمت های بعدی یکمی برمیگردیم عقب.
تابا اتفاقای قبل هم آشنابشین.

یکم راه رفتیم تارسیدیم به یه کلبه‌.درشوزدیم ولی کسی جواب نداد.در روآروم بازکردیم ورفتیم داخل.
گنجی:هی هانزو...
-هیسسسس...
-عه باشه بابا.چرادادمیزنی؟
-میگم هیس.
-خب ساکتم دیگه..
یکدفعه یه خانم اومدجلومون وتعظیم کرد:به خانه ی حقایق خوش آمدیدو...آقایونه؟
هانزو:هانزوشیمادا وگنجی.
آروم توی دلم گفتم:گنجی شیمادا..
خانم:خوشبختم.منم آرای هستم.شماهرکدومتون میخوایدچه چیزی روبدونیدآقایون؟
گنجی:من میخوام کودکیم روببینم.آخه یکمی مخم تاب گرفته.البته تاب نگرفته ها..فقط میخوام مطمئن بشم که مخم تاب نگرفته.
هانزو:من اینجانیومدم تاچیزی روبدونم.من...
آرای:آقای گنجی میتونیدبریدبه اتاق شماره ی۷۹۶.تاکودکیتون روببینید.
گنجی:اوه!ممنون!
هانزودستموگرفت وتوی گوشم گفت:هی گنجی..تواطمینان داری به این یارو؟
-برای دیدن کودکیم هرکاری میکنم هانزو..
وبعدبه سمت اتاق۷۹۶حرکت کردم.داخل اتاق شدم که یه آقای پیر رودیدم به سمتم اومدومنو روی صندلی که اونجابودنشوند.
-خب پسرم.میخوای چی روببینی؟ازگذشتت یاآیندت؟
-گذشتم...کودکیم.....
-خیلی خوب پسرم.این هدفون روبزارتوی گوشت.لطفااین عینکم بزن.
-خیلی خوب..
{..........‌}
از زبان هانزو:
به گذشتم فکرکردم...به۱۰سال پیش..من احمق بودم...من کوچیک بودم ویهو جَومنوگرفت...فکرکردم بزرگترین مرد دنیام..کاش بادخترعموم ازدواج میکردم..اصلاازدواجم نمیکردم حداقل برادرمونمیکشتم..اگه الان بودچه شکلی بود؟الان به آرزوش رسیده بود؟نینجاشده بود؟اصلادرسشوتموم کرده بود؟ازدواج کرده بود؟اصلاهنوزم اینجابود؟توی لباس امپراطوری چه شکلی میشد؟اصلاهنوزم منودوست داشت؟هنوزم شیطون بود؟
ولی جواب تمام این سوالافقط میشه(ای کاش اونوفدای امپراطوری نمیکردم.......)
البته بافکرکردن به کشتنش من گم شدم.توی برزخی که خودم درستش کردم.من تنهاشدم.توی اتاقی که هیچکس توش نیست.توی دنیایی که همه ی مردمش دیگه برام غیرعادین.من تنهام.کاش فقط یکم به کاری که میخواستم انجام بدم فکرمیکردم.وقتی یادم میفته باچاقویی که اون زن بهم داده بودقلبشوازسینش جداکردم.وقتی که چشمام تازه حقیقت رودیدن ودیدم که چه کاری کردم.وقتی توی آغوشم جون میداد....
همه ی اینابرام دردناکن.ولی من گول خورده بودم.
من جادوشده بودم.
یاده یه خاطره افتادم...یاداون روزبخیر..!:
{همینطوری راه میرفتیم که یکدفعه بارون گرفت.
هانزو:هی گنجی..بهتره زودتربریم قصر.
گنجی:امابارون که خیلی قشنگه!
هانزو:گنجی سرمابخوری دیگه خودت میدونی.
گنجی:اگه من سرمابخورم توهم سرمامیخوری.
هانزو:اصلاتکالیفتوانجام دادی؟
گنجی:بلـــه..
هانزو:غذاتوخوردی؟
گنجی:بــــله..
هانزو:هوفــــ...خب چیکارکنیم؟
گنجی:بیابریم قصرازکلوچه های مامان بزرگ برداریم بخوریم.
هانزو:ای کلـــک!کارت درسته ها..
گنجی:مااینیم دیگه داچ..
هانزو:اهم..یک شاهزاده اینطوری صحبت نمیکنه.
گنجی:هانزو!!!مگه من پرنسسم که میگی نبایداینطوری صحبت کنم.
هانزو:هرچی باشی بایدمثل آقاها رفتارکنی.
گنجی:خیلی خــــوب..
خندیدم وباگنجی رفتیم برای خوردن کلوچه!}

برچسب‌ها:
|پنجشنبه 19 بهمن 1396| 07:24 ب.ظ|AiLiN s.V-GaMeR:| نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives