تبلیغات
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت پنجم

سال هابعد..-قسمت پنجم

دوشنبه 16 بهمن 1396 02:13 ب.ظ

نویسنده این مطلب: AiLiN s.V-GaMeR:|
هانامورا-ژاپن-اتاق وزیران:
-امپراطوربرنگشته.حتمامرده.مابایدبه فکرامپراطورجدیدی باشیم.
-درسته.اما مانمیدونیم که زندن یامردن.بایدصبرکنیم.
-هی...شنیدین که برادرکوچک امپراطور زندست؟
-چطورممکنه؟
-من خودم باچشای خودم دیدم.که یه نینجا جلوی یه دزد روگرفت وبهش یه چیزایی گفت.دقیقامثل همون داستانی بودکه امپراطوربرادرشوکشت.
-داستان نیست.واقعیته.
-هه...خب اگه واقعیه مامیتونیم این خبر روبین مردم پخش کنیم تامردم بفهمن چه امپراطوری دارن..
.
.
.
از زبان گنجی:
چشماموبازکردم ودادزدم:آخخ...کورشدمممم..
بعدزودجلوی دهنموگرفتم وزدم توی سرم
(خاک توسرت..شایدهانزوخواب باشه:| )
بلندشدم وازبخت نمیدونم خوشم یا بدم هانزوخواب بود.هوووفف..به خیرگذشت.
یه چیزسیاهی روازدوردیدم.اسنایپره!!!
دقیقاهم روی هانزو زوم کرده بود.شمشیرموبرداشتم وسرعتموزیادکردم.البته جوری رفتم که اون یاروعه نفهمه-___-
رفتم پشت بوته ها وعلف ها که یه مار رو توی گوشه ای دیدم.سریع برداشتمش وانداختم پشت اون اسنایپره.
رفتم پشتش ویه پخی گفتم که شیش مترپریدبالا.
که بقییشم خودتون میدونید...(:| )
اسنایپره فرارکردولی یه چیزیش افتادزمین که فکرکنم نشان قوم وگروهشون بود.رفتم جلو وبرداشتمش.درسته!یه نوشته ی کوچک روی یک تکه پارچه دوخته شده بود..وایسابینم..این که ماله وزیرای قصره...!
وقتی رفتم به سمت همونجایی که هانزوبود دیدم بیدارشده وهمه چیزوبراش تعریف کردم.اونم عصبانی شدویه سنگوبرداشت پرتاب کرد ودادزد:یعنی چییییی؟!!!
-هی هانزو..آروم باش!چیزه خاصی نی.اصلابیازودتربریم به مخفیگاه من وگروهم تابه بچه هاهمه چیزوبگیم.
-گنجی گنجیی گنجییی! اونامیخوان ژاپن روتوی دستاشون خورد کنن.اونامیخوان ژاپن ماله خودشون باشه وهیچکسم جلوراهشون نباشه.اگه توباهاشون بجنگی کشته میشی.بهتره خودم برم به ژاپن وبفهمم حرف حسابشون چیه.
-هانزو...
-گنجی...
-اونانمیتونن ژاپن روماله خودشون کنن.این سرزمین امپراطورقوی مثل توداره‌.
-من قویم نه تاوقتی که اوناجلوم بایستن.
-نامردپس من اینجاچیم؟-____-
-تونمیتونی..
-من میتونم.اگه حرف حرفه سرزمینم باشه من تاآخرین لحظه مرگم میجنگم.
هانزولبخندی زد،ولی کاش میدونستم معنی اون لبخندچیه..
یکم راه رفتیم تارسیدیم به یه کلبه‌.درشوزدیم ولی کسی جواب نداد.در روآروم بازکردیم ورفتیم داخل.



دیدگاه : ♫پست ثابت♫
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 بهمن 1396 02:18 ب.ظ