تبلیغات
">
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت چهارم


رمان نویســــان

از زبان هانزو:
داشتم باآهوعه حرف میزدم که صدای دادوفریاد گنجی روشنیدم.سریع به سمت جایی که قایم شده بودحرکت کردم ودیدم که یه شیرافتاده روی گنجی..کمانموکه افتاده بودروی زمین برداشتم وبه سمت شیره گرفتم:هی...یاسریع از روی برادرم بلندمیشی یامیکشمت..!
بازوی گنجی زخمی شد.دیگه بادیدن خون بازوی گنجی تیر روبه سمت شیرپرتاب کردم ولی به زمین خوردتوی همون لحظه هیو(اژدهای هانزو)به سمتمون اومدوبا اون شیر که چه عرض کنم..باس خودش غول مرحله آخربودجنگید وآخرسر شیر پابه فرارگذاشت.
به سمت گنجی رفتم وسرشو روی پام گذاشتم:هی مرد..خوبی؟
-انتظارداری خوب باشم؟هم آهوعه پریدهم ازدستم داره خون میاد.ولی خدایی این اژدهارو دیگه ازکجاآوردی؟
خندیدم وگفتم:آهان هیو رومیگی؟اون رفیق قدیمیمه.توی تله گیرکرده بودومن نجاتش دادم.اونم قول داده تاآخرعمرم وقتی کمک خواستم بهم کمک کنه.
-جالبه!
یه تکه ازلباسموپاره کردم که گنجی بااخم گفت:توی این سرماچجوری میخوای دووم بیاری؟من خوبم..لازم نیست ازاین مسخره بازیابکنی.
-من همراهم لباس دارم تونگران نباش.
-آهان..خیلی خوب...اهم...ممنون..
بازوشوبستم که ازم پرسید:چرابه شیره گفتی
یاسریع ازروی برادرم بلندمیشی یامیکشمت؟
-من گفتم برادرم؟
-اوهوم..
هیو هم سرتکون داد-___-
مسخره خندیدم وگفتم:حتماازدهنم پریده..
-نگوکه داری دروغ میگی.
-ای بابا...حواسم نبودتوذهن آدمارومیخونی-____- خیلی خوب.میگم!
-بگو بگو!
-تو واقعاشبیه برادرمی.من احساس میکنم که...تو..
باخودم گفتم(نه..امکان نداره این همون گنجی باشه.شایدبخاطرشباهت هاشون برام عجیب شده...بایداین فکرارو ازسرم میپروندم..گنجی چندسال پیش مرده.وامکان نداره زنده باشه...)
گنجی دستشو روی شونم گذاشت وگفت:میتونم بهت بگم داداشی؟یا...برادرخوبه ها!هوم؟
باهم خندیدیم که من گفتم:خیلی احمقی داداشی..
سریع کمانمو برداشتم ودَر رفتم که گنجی بلندگفت:خدانکنه دستم بهت برسه! اصلااحمق خودتی..خودتــــ!!
.....
گنجی آتش روشن کرده بود چون مثل بیدمیلرزیم.
گنجی:برادر...توگشنت نیست؟
هانزو:چرا...خیلی هم گشنمه
-خوب چیکارکنیم؟
-گنجی...هیوکجاست؟
-هیو؟مگه اینجانبود؟
-چرابود.ولی الان نیست.
-هی هی برادر..اون هیونیست داره میادسمتمون؟
-خودشهه! امااون چیه که گرفته به دندونش؟
هیو اومدسمتمون و روی زمین نشست وچیزی رو روی زمین گذاشت.وباسرش بهش اشاره کرد
رفتم جلو ودیدم یه آهو روشکارکرده.
خندیدم وگفتم:هی هیو...ممنونم.اماتوچجوری به این بزرگی همچین چیزه کوچیکیرو گرفتی؟بدبخت حتماسکته کرد نه؟
هیوسرشوتکون داد.

برچسب‌ها:
|چهارشنبه 11 بهمن 1396| 04:21 ب.ظ|AiLiN s.V-GaMeR:| نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives