تبلیغات
">
رمان نویســــان - قسمت4_مغرور تر


رمان نویســــان

ادامه

صبح زود قبل از به مدرسه رسیدم نشستم تو کلاس و کمی منتظر موندم تا سلنا برسه اما لارا قبل از اون رسید و طبق معمول مغرورانه بهش نگاه کردم و باهاش مغرورانه حرف میزدم چون اصلا ازش خوشم نمیومد

لارا:انقدر مغروری که حتا سلام دادن بلد نیستی
تانیا:از تو که بهترم
لارا:هه سعی نکن با مارک باشی چون در کوتاه ترین فرصت کاری میکنم که از تو متنفر بشه
تانیا:چجوری؟تو که هیچ قدرتی نداری
لارا:کارمن این وسط بهم کمک میکنه
تانیا:کارمن؟هه کارمن اصلا از اینکه بی قصد و الکی کسی رو ناراحت کنه خوشش نمیاد
لارا:اما اگه فک کنه من ازش خوشم میاد اونم به من کمک میکنه
تانیا:چرا سعی داری با کسی باشی که از تو خوشش نمیاد؟
لارا:چون میخوام انتقام اذیت هایی که کردی رو ازت بگیرم
تانیا:خیلی دل خوشی
لارا:این حرفا رو الان میگی بعدا که با گریه به پام افتادی بهت میگم

لارا همیشه از این حرف ها میگفت ولی هیچ وقت عمل نمیکرد فقط حرف چو اون هیچ قدرتی نداشت در مقابل من اون هیچه راستش تنها کاری که بلده فقط حسودی و غر زدنه اما در مقابل کارمن همیشه مظلوم ترین ادمیه که تو دنیا می تونه باشه ولی در باطن اصلا اونجوری نیست البته با اینکه من خیلی مغرورم اما باز خیلی از لارا بهترم حداقل  من بخواتر انتقام به خودم اسیب نمیزنم ولی لارا درست برعکس منه چون چیزی برای از دست دادن نداره 


زنگ تفریح که خورد من و سلنا باهم لارا رو تعقیب کردیم 
سلنا:چرا میخوای لارا رو تعقیب کنی؟
تانیا:آا خوب راستش همینطوری هه هه
سلنا:می دونم دروغ میگی
تانیا:عجب بابا چون خوب من تازگیا از یکی خوب چطور بگم خوشم میاد و لارا برای انتقام سعی داره که اونرو از من بگیره
سلنا:حالا از کجا فهمیدی؟
تانیا:صبح با هم دعوامون شد اون خودش اعتراف کرد
سلنا:معلومه خیلی دهن لقه اولین بارش نیست
تانیا:هه بخواتر همینه که همیشه شکست میخوره
سلنا:اره به نظر من که بی ارزشه راستی ماجرای این خوشت اومدن و اینکه اون کیه رو هم تعریف نکردی؟
تانیا:حالا باشه بهت تعریف میکنم الانه که زنگ بخوره
سلنا:باشه پس بریم سر کلاس
تانیا:باشه ولی بزار زنگ بخوره بعد
سلنا:اخ راس میگی
و کلی خندیدیم زنگ که خورد رفتیم سر کلاس خانم جکسون کلی تکلیف بهمون گفت و خلاصه با هم رفتیم خونه ی سلنا درسامون رو خوندیم و همه چی رو براش گفتم بعد دوتایی کلی نقشه واسه لارا کشیدیم و بعد از ظهر که شد برگشتم خونه شام رو خوردم یکم کتاب خوندم و خوابیدم تا که فردا چه پیش بیاد

برچسب‌ها:
|دوشنبه 9 بهمن 1396| 03:08 ب.ظ|♛✭ɮʟʊɛ ʀʊɮʏ✭♛ نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives