سال هابعد..-قسمت سوم

یکشنبه 8 بهمن 1396 07:33 ب.ظ

نویسنده این مطلب: AiLiN s.V-GaMeR:|
شمشیرمودرآوردم وگرفتم جلوش:هی...توکی هستی؟
ولی بعداون اژودهاتبدیل به یه آدم شدوباعصبانیت بهم نگاه کرد:میخواستی منوبکشی آره؟(باصدای بلند)من امپراطوراین سرزمینم!
-هه..نه بابا؟(باصدای بلند)منم برادرامپراطوراین سرزمینم!
-بچه..من باهات شوخی ندارم.زودازاینجادورشو.
-اگه نشم؟
-میکشمت..
-بکش بینیم
تیرکمانشوجلوم گرفت ولی زودپایین آوردش:برو..نمیخوام یکی دیگرو بکشم
-هه...مگه امپراطورم کسیرومیکشه؟
عصبانی شدوگفت:بــــله...
-حالا کی روکشتی؟
-به توچه؟
-تربچه:|
-عجب بی ادبی هستی.
-به تورفتم دیگه:|
-بچه یامیری یامیدمت بکشنت.
-وااای...مامانی جونم!..من الان ترسیدم-_____-
-به جهنم که نترسیدی!من میخوام استراحت کنم.نمیخوامم دیگه ریختت روببینم.فهمیدی؟
شروع کردم به گریه کردن.
-هی...نگوکه داری گریه میکنی..
من:چرا...هق..دارم گریه...هق..میکنم...
-آبروی هرچی پسره بردی-____-
-چ..چرا؟مگه پسرادل ندارن؟
-مسخره:|||
گریه کردن رو ول کردم وگفتم:ببین.توجایی روداری بری؟
-دارم.
یکم ناراحت شدم وبعدبازم باخنده گفتم:میخوای به گروه مابیای؟
-گروه؟
-آره..میتونی بیای ویه ابرقهرمان جهانی بشی.دوست داری؟
-من خواستم ابرقهرمان شم.اما ابرقهرمانا کسی روکه دوست دارن نمیکشن.
-ببین..توکسیونکشتی.تو باحس کشتن اون شخص کورشده بودی.اماحالامیتونی با ازبین بردن آدمای بدهم خودتوببخشی هم دیگه ناراحت نشی.
-اما اون...
-مهم نیست کی بوده وکی هست..مهم اینه که الان تو اون کاروانجام دادی.والان فقط بایددنبال این باشی که اون شخص توی اون دنیا ببخشتت.هوم؟
-اسم گروهتون چیه؟
یه جیغ زدم وشروع کردم به حرف زدن....
.
.
.
بعدازکلی حرف زدن ازش پرسیدم:راستی! اسم توچیه؟
-جین
توی چشماش خیره شدم میدونستم که داره دروغ میگه:داری دروغ میگی!
-توذهن آدمای رومیخونی؟
-په نه په،حفظ میکنم-____-
-خیلی خوب...اماتونبایدبه کسی بگی که اسمم چیه.باشه؟
-باشه باشه..حالابگو..‌.
-هان...هانزو-___-
پریدم بغلش ومحکم گردنشو فشاردادم بعددستشومحکم گرفتم:ازآشنایی باهات خوشبختمممم...
یکم پوکرنگاهم کردوبعدگفت:همچنین.
-توگفتی امپراطوری نه؟توی قصرچیکارمیکنی؟اصلاازدواج کردی؟چندتابچه داری؟خانوادت مردن یاسالمن؟اصلاواقعی گفتی که امپراطوری؟
یکم مکث کردوگفت:آره..واقعی گفتم.توی قصربه یه سری ازکارای مردم میرسم.ازدواج نکردم وبچه ای ندارم.پدرم بخاطرمردن برادرم دق کرد ومادرمم خودکشی کرد.همه ی ایناتقصیره منه.اگه من برادرمونکشته بودم این چیزا اتفاق نمی افتاد
شروع به حرکت کرد..دهنم بازمونده بود.اون هانزوعه؟
اون برادرشوکشته؟
ا...اون برادرمه؟
.
.
.
توی راه بودیم که یکدفعه احساس کردم گشنمه.به آهویی که داشت چیزی میخوردنگاه کردم:به به...چی بشه!
بعدآروم به هانزوگفتم:هی..نگاه کن.آهو رومیبینی؟
-خب..که چی؟
-توگشنت نیست؟
لبخندشیطانی زدوتیروکمانشودرآوردوداد دست من.
هانزو:من حواسشوپرت میکنم توبا کمانم بزنش.چون رابطه ی خوبی باحیوونا دارم.
-هی هی هی!من کماندارنیستما!
-همینی که گفتم!
-خیلی خوب-___-
رفتم ویه جایی قایم شدم.احساس کردم علف هاوسبزه های پشت سرم دارن تکون میخورن ولی اهمییتی ندادم.
نشونه گیری کردم وهانزوهم داشت با آهوعه بازی میکردوحرف میزد که یه چیزه خیلی بزرگ که وزن زیادی هم داشت ازپشت افتادروم....



دیدگاه : ♫پست ثابت♫
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 بهمن 1396 09:32 ب.ظ