تبلیغات
">
رمان نویســــان - Real killers/2


رمان نویســــان

زنگ تفریح خورد ولی من نتونستم برم پیش اون پسرا چون دخترا من رو کشیدن سمت کتابخونه 
رفتیم داخل 
من _ دنبال چی می گردیم دقیقا ؟؟!؟
میراندا_ یه کتاب افسانه پیدا کردم که مطمئنا خیلی به دردمون می خوره 
رفت سراغ یه دسته کتاب بزرگ و قطور اوفی گفتم و دنبالش رفتم 
به قفسه ی کتابا نگاه کردم که یه کتاب با جلد آبی نظرم رو جلب کرد خواستم بهش دست بزنم که میراندا گفت_ ایناهاش! 
یه جورایی جیغ زد یه چشم غره ی توپ بهش رفتم و اومدم کنارش کتاب رو در آورد 
میراندا_ کسی به این کتابا به خاطر قطرش کاری نداره خب حالا بیاید کمکم کنید درش بیارم
رفتیم کمکش کردیم واقعا سنگین بود 
به زور اومدیم گذاشتیمش روی میز 
لونا _ خب حالا چه طوری ببریمش؟
میراندا در کوله اش رو باز کرد _ بندازینش این تو 
به کتاب کوچک ولی قطور نگاه کردم و بعدش به لونا 
لونا شونه ای بالا انداخت و کتاب رو با هم بلند کردیم و انداختیم توی کوله ی میراندا
یه زنگ به مدیر زدم و صدام رو یه کم تغییر دادم بعد از بلغ سوم جواب داد
مدیر _ بله؟
من یه کم نگران گفتم _ الو سلام آقای مدیر ، من آلیس هستم خواهر بزرگ تر لونا اگه میشه به لونا و میراندا و گوئن بگید همین الان برگردن خونه 
مدیر که صدای نگران من رو دید گفت _ بله ، بله الان می گم 
بعدش گوشی رو قطع کردم لونا یه کتاب آورد روی میز گذاشت و گفت _ خب گوئن اگه بخوای تصویر سازی کنی باید کارت خوب باشه دیگه 
به کتاب نگاه کردم گیتس بود 
یه لبخند زدم و همینجوری بازش کردم 
لیست خواننده ها اومد با دخترا داشتیم مثلا اون رو نگاه می کردیم که مدیر اومد داخل و به ما گفت _ خانم ها زنگ زدند که باید برگردید خونه 
ما هم یه لبخند زدیم و سر تکون دادیم بعد از رفتن مدیر با سریع ترین سرعتمون رفتیم تو کلاس و کیف هامون رو برداشتیم 
و راه افتادیم به سمت خونمون در خونه رو با یه کلید باز کردم و با هم چپیدیم تو خونه 
***دنیل***
بعد از زنگ تفریح با پسرا رفتیم سمت کتابخونه اما اون سه تا دختر توی کتابخونه بودن 
یه کم صبر کردیم مدیر رفت داخل و یه چیزی گفت و اونا هم با سرعت خارج شدن و از مدرسه رفتن بیرون 
بعدش ما رفتیم داخل کتابخونه 
آدرین رفت سمت یکی از قفسه ها 
آدرین _ وا چرا کتابه نیست؟ جاش خالیه اون کتاب خیلی چطوره کسی به خاطر قطرش نمی خواد بخونتش 
جیسون _ قبل از ما دخترا اینجا بودن ، صبح هم کتاب اینجا بود شاید اونا برش داشتن 
بعدش هر سه تا تعجب زده به هم خیره شدیم و همزمان گفتیم 
_ یعنی اونا ..........



تو رو خدا یه نظری بدید
کم نوشتم چون نظر نمی دید 


برچسب‌ها:
|پنجشنبه 2 فروردین 1397| 05:08 ب.ظ|♡Angel♡ نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives