تبلیغات
">
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت دوم


رمان نویســــان

ادامه...

چند دقیقه قبل:
ازقصرخارج شدم که گنجی پشتم به راه افتادوگفت:برادر!..خواهش میکنم نرو...من به امپراطوری احتیاجی ندارم..برادر...خواهش میکنم....
برگشتم وباخشم وعصبانیت روبه چشمای اشکیش گفتم:چیه؟چیکارم داری؟به خواسته ات رسیدی؟خوشحالی نه؟کاش هیچوقت به دنیانمیومدی...
جمله ی آخر روباصدای بلندوکشیده گفتم..تازه فهمیدم چی گفتم!
هانزو:هی..گنجی....م..من..من اشتباه کردم..گنجی..
گنجی:توازم متنفری برادر...همه ازم متنفرن..توهم متنفرباش.اشکالی نداره..ولی حداقل منومقصرندون..شایدسالهابعد دیگه همدیگرونبینیم..
وبعدسریع ازاونجادورشد.منم سریع دویدم وبه چشمه ای رسیدم..
.
.
.
توی چشمه قدوقامت دوتاخانوم رودیدم که اولیش سیاهی وزشتی دور وبرش بود واونکی نوروزیبایی!
اولی:هانزو...چت شده؟توبایدبرادرتوبکشی.مگه امپراطوری رونمیخوای؟هی پسر!من بهت کمک میکنم.
دومی:نه هانزو!عاقلانه تصمیم بگیر.گنجی برادرته.تواونوبیشترازهمه دوست داری.چطورمیتونی بکشیش؟
زن اولی ازآب اومدبیرون وخنجری بهم دادوگفت:شب...وقتی همه خوابیدن وهواتاریک شدبه اتاقش برو وبدون سروصدا بااین خنجر قلبشو ازسینش جداکن..
.
.
.
از زبان گنجی:
شب شده بودومن هنوزداشتم به برادرفکرمیکردم.باخودم گفتم:هه..گنجی!توچقدربدبختی!حتی برادرتم تورودوست نداره.
توی همین فکرابودم که فردی باچشمای قرمز ولباس سیاه که دورش پرازسیاهی بودبه سمتم داره میاد.چشماموبستم که...
۱۰سال بعد...
فکرکن باخانوادت داری زندگی میکنی وبدون هیچ دردی داری میخندی..اما یکدفعه فرداکه بلندشی ازخواب،ببینی سال هاگذشته وهنوزم که هنوزه پشیمونی..
باتقه ای به دربه خودم اومدم.
-بله؟
-سرورم امروز روز سالگردفوت برادرتونه.بایدآماده شید.
-خیلی خوب.
لباساموتنم کردم وکمانموبرداشتم وبه سمت بیرون حرکت کردم.سواراسبم شدم وبه چشمه ای که چندسال پیش چهره ی دوتاخانوم روتوش دیده بودم.
این چشمه دقیقاهمون چشمه ای که گنجی بهم نشونش دادومنم اسمشوگذاشتم پشمه ی آرزو...هرسال وقتی یادقدیم میفتم به اینجامیام وباگنجی حرف میزنم..
هه..خنده داره!من چه برادری هستم که بایدبرادرموبکشم؟اونم فقط بخاطرامپراطوری؟امپراطوری سرزمینی که هرگوشه اش میرم منویادبرادرم میندازه.....
روی زمین نشستم وشروع کردم:گنجی...میدونم که منونمیبخشی ولی حداقل درکم کن.من احمقی بودم که تورو،پدرمون ومادرمون روفقط به خاطر امپراطوری این سرزمین فداکردم...گنجی...الان10سال گذشته!پدرومادرمون مردن..اونا دق کردن!ولی منه لعنتی که بایدمرده باشم الان زندم!من پشیمونم گنجی...حق باتوبود....من نبایدانقدر زود تصمیم میگرفتم.آروم بخوابی داداش کوچولو........
.
.
.
چندسال قبل...
چشماموبازکردم ودیدم تویه جای تاریکم.نفسم داشت میگرفت.سعی کردم برم بیرون.ولی نمیتونستم.یکدفعه باچهره ی چندتا آقا وچندتاخانم روبه روشدم که یه خانم گفت:سلام!زنده ای؟
یه شخص دیگه گفت:په نه په..
-توساکت
-اگه نشم؟
سعی کردم حرف بزنم:من اینجاچیکارمیکنم؟
-توقدرت قهرمان شدن روداری.ماهم که فهمیدیم تورو دوباره زنده کردیم.حتمااسمت گِنجیه؟نه؟
اکنون-از زبان هانزو:
کمانموبرداشتم وداشتم میرفتم سمت اسبم که صدایی شنیدم.سرموبرگردوندم سمت صداولی هیچی دیگه نشنیدم.فکرکنم توهم زدم.سواراسبم شدم وبه طرف قصر راه افتادم.
.
.
.
توی شهربی هدف قدم میزدم که شنیدم یکی داره میگه:دزد!کمک!کمک...
سرعتموبیشترکردم وازدیواریکی ازخونه هارفتم بالا.وازسقف یه خونه به اونکی میپریدم.دزده باخیال اینکه گمش کردن به دیوارتکیه دادوچشماشوبست.ازسقف اون خونه اومدم پایین دزده باصدای پاهام چشماشوبازکردو چاقوشو جلوم گرفت.
ماسکمودرآوردم ورفتم جلو.
-چندسال پیش همین موقع..برادرم ازم متنفرشد.امپراطوری چشمشو کورکرده بود.کاری نکن که ثروت وپول داشتن چشم توهم کورکنه.
-و...ولی ت...توکی ه..هستی؟!!
-مهم نیست.
......

شب شده بود.ازاون دور دودی رودیدم که فکرکنم کسی بایدآتشی روشن کرده باشه.باکنجکاوی خودموبه اون محل رسوندم.ازلابه لای بوته هانگاهی انداختم که حس کردم گردنم داره میشکنه.برگشتم ویه شخص خیلی خیلی بزرگ رودیدم.زدم توی سرم...احمق اون..اژدهاست!!!

برچسب‌ها:
|پنجشنبه 5 بهمن 1396| 04:46 ب.ظ|AiLiN s.V-GaMeR:| نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives