تبلیغات
">
رمان نویســــان - سال هابعد..-قسمت اول


رمان نویســــان

ادامه.. :)

-گفتم توبایدبادخترعموت ازدواج کنی!
دستم رو روی صورتم گذاشتم وبابغض روبه پدرم گفتم:من بااون ازدواج نمیکنم.حالاهرکاری هم میخوایدبکنید،بکنید.به من ربطی نداره.
دراتاق روبازکردم ورفتم بیرون که گنجی رو دیدم که نشسته بودروی پله های قصر.سریع اومدطرفم وگفت:چیشده؟بابا زدت؟
لبخندی زدم وبغلش کردم ودرحینی که موهاشونوازش میکردم گفتم:نه گنجی.فقط بخاطره جک های بابا زیادخندیدم فکرمیکنی منوزده.
ازبغلم اومدبیرون وبااخم گفت:جک های بابا؟ببین من دیگه بزرگ شدمااا..کوچولونیستم که حرفتوباورکنم.
-هی..زیادمهم نیست.میخوای بریم شمشیربازی؟
-آره آره!
-گنجی..دوست داری وقتی بزرگ شدی چیکاره شی؟
-اوم...دوست دارم نینجا شم.برم آدمای بد رو باشمشیرم نصف کنم.
-اوه اوه اوه! اونموقع منم که بایدازت فراری باشم.
هردوخندیدیم که گنجی گفت:تومیخوای چیکاره چی؟
-میخوام به کل دنیاسفرکنم ویک تیرکمان دار حرفه ای بشم.
-یعنی میخوای ژاپن روترک کنی؟
-اگه پدربه آرزوش برسه آره.
-کدوم آرزوش؟
توی دلم گفتم:ازدواج من بادخترعموم...
گنجی:چراجواب نمیدی؟
-هیچی هیچی..ولش کن.
بعدازشمشیربازی رفتیم توی آشپزخونه که غذا کِش بریم.
هانزو:ببین گنجی..من میرم توی آشپزخونه سرشون روگرم میکنم توهم بروغذابردار.بعدیه ندابده که منم بیام.
-باشه..
رفتم داخل وباصدای بلندگفتم:به به! این بوی غذا ازکجامیاد؟
خانم مینچو(رئیس آشپزخانه قصرمرکزی) تعظیم کرد وگفت:سرورم خوش آمدید.کاری داشتید؟
هانزو:اهم..نه میخواستم ببینم که..
یه چشمم به گنجی بودیه چشمم به خانم مینچو.گنجی دستشوزدبه قابلمه که اونم داغ بود.بلندگفتم:گنجـــی...
خانم مینچوخواست به اون طرفی که گنجی بودنگاه کنه منم سریع رفتم جلوش وگفتم:اهم...هه..هیچی نشده خانم مینچو..خودتونواصلاناراحت نکنید.
خانم مینچو:ولی آخه سرورم..
-میگم چیزی نشده یعنی نشده دیگه.
صدای گنجی روشنیدم که میگفت بیام.منم بانیشخندسریع ازاونجا دَر رفتم.
گنجی:هــــوف!چقدرگیرمیده.
-واقعا!
شروع به خوردن کردیم.اینوبگم که کلاعادت ماست غذابرداریم-____-
آخه تا ناهارهیچکس حتی شاهزاده هاحق خوردن ندارن:||||
گنجی:برادر!
-بله؟
-اگه یک روز ماهمونشناسیم بعدباهم بجنگیم.کی میبره؟
-تومیخوای نینجا بشی گنجی.امامن میخوام یک کماندارقدرتمندبشم.پس نمیتونم بگم کدوممون میبریم.
-خب همینطوری بگو.اگه اون روز توبردی من اجازه میدم بیای به خونم.واگه من بردم توبایدبرام به اندازه ی 10سال همش خوراکی بخری.
خندیدم وگفتم:ای شکمو!فقط به فکرخوردنی که..!
-آخه خوردن خیلی خوبه.مگه نه؟
-موافقم باهات.
-برادر!
-بله؟
-میخوای یه جایی روبهت نشون بدم؟
-آره!
-پس باهام بیا.
گنجی دستموگرفت وبدو بدو به سمت چشمه ای رفتیم.
وقتی رسیدیم گنجی گفت:اینجا جاییه که من هرآرزویی دارم میام اینجاوازخدامیخوام که آرزوم روبرآورده کنه.البته تااونجایی که میدونم نبایدآروزی مرگ کسیرو بکنی.چون تاآخرعمرت عذاب وجدان داری.
-تواینجارو ازکجامیشناسی؟
-ازیه آقایی پرسیدم که جایی هست؟اونم گفت آره.
-پس اسمشم فکرکنم چشمه ی آروزعه.
-یه جورایی!
لبخندی زدم که گنجی گفت:
برادر! اون پدرنیست که داره میادسمتمون؟
برگشتم وامپراطور رودیدم که داره میادجلو..
-گنجی.توبرو.من با امپراطورحرف دارم.
امپراطور(باصدای بلند):باهردوتاتون کاردارم.
به سمت قصرمرکزی حرکت کردیم.عجیب بود! انگارجشن انتخاب جانشینه!کله خانواده دورهم جمع شده بودن.کله درباریا و...همه بودن.امپراطور مارونشوند روی دوتا صندلی.وگفت:من میخوام..
گنجی:برادر..
امپراطور:من میخوام جانشینموعوض کنم.یعنی پسرکوچکترموبه عنوان جانشینم انتخاب کنم.
اون همه شلوغی وصدایکدفعه مثل اینکه برق رفته باشه خاموش شد.همه شروع به اعتراض کردن..من به خودم اومدم ودیدم که به چشمه ای رسیدم.چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاد؟چرا انقدرسریع ازاونجا دورشدم؟
.
.
.
ادامه دارد..

برچسب‌ها:
|چهارشنبه 4 بهمن 1396| 07:35 ق.ظ|AiLiN s.V-GaMeR:| نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives