تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل بیست و دوم ~ کتاب پرنده


رمان نویســــان

چند ساله نذاشتم اینو؟
در هر صورت از این قسمت به بعد تازه داستان جالب میشه.


خوشحال از اینکه موفق شده بودم ایاتو را به خوبی نادیده بگیرم راه روی سنگ فرش شده ی دلگیر را به ارامی پشت سر گذاشتم. دوباره افکارم در مورد اینده به سراغم امد و مرا سخت ازرد. متوجه شدم که نقشه ام را در اتاق بزرگی که استخر در ان قرار داشت جا گذاشته ام اما برای برگشت ریسک نکردم. امیدوار بودم که نادیده گرفتن ان 6 هیولای هم خانه ای ام همیشه به همین راحتی باشد هرچند که شک داشتم ایاتو مرا به حال خودم رها کند. من تلنگر سنگینی به غرورش وارد کرده بودم. گاهی با فکر کردن به اینکه او در صورت عصبانی شدن چه بلایی ممکن بود بر سرم بیاورد لرزش خفیفی از ستون فقراتم به ارامی به سمت پایین لیز میخورد و صاف در دلم لانه میکرد. لرزشی که میدانستم ناشی از ترس از ناشناخته هاست.

در حالی که همچنان الگوی تناوبی صدای پا هایم روی زمین سنگ فرش شده قطع نمیشد صدایی مانند صدای کودکان نظرم را جلب کرد که مرا به سمت خود فرا میخواند: ایانو...

ایستادم و به اطرافم نگاه کردم اما چون کسی را ندیدم در حالی که هنوز مردد بودم به راهم ادامه دادم اما صدا این بار واضح تر با همان لحن ترغیب کننده اما در عین حال نرم گفت: ایانو...

ایستادم و گوش هایم را حسابی تیز کردم تا دوباره نامم را فرا بخواند و ان زمان بود که من باید تصمیم میگرفتم برای زندگی ام بدوم یا جهت پیدا کردن منبع صدا جست و جو کنم. بخشی از مغزم میگفت که ببینم صدا از کجاست اما بخش دیگر که به نظر ترسیده می رسید از بخش اول میخواست که دهانش را ببندد. نه. دستور میداد که دهانش را ببندد. سعی کردم هول نکنم. در تلاش برای سرکوب کردن نفس نفس های بریده ام که ناشی از ترس بود سعی کردم فرضیه هایی در مورد منبع صدا بدهم.

فرضیه ی اول: ممکن بود شوخی بی مزه ای از افراد بیکاری مانند ایاتو یا لایتو باشد که دوست داشتند با اسباب بازی جدیدشان بازی کنند.

با فکر کردن به این موضوع اخم کردم و به در و دیوار چشم غره رفتم و سعی کردم اماده شوم که مبادا چیزی ناگهان مرا گاز بگیرد. احساس ترسم کمی کمتر شد. اما این صدای کودکانه نمی توانست مال انها باشد.

فرضیه ی دوم: می توانست نیرویی جهنمی از قعر تاریکی باشد که همراه این شب نشینان خون خوار زندگی میکند و هر از چند گاهی هم با احساسات قربانی ها بازی میکند. شاید هم احساساتشان را میبلعد...یا روحشان را یا شاید هم جسمشان را تسخیر میکند.

حقیقتا شک کردم و کمی هم ترسیدم. خوناشام ها که وجود داشتند. از کجا معلوم ارواح و اجنه و شیاطین نیز وجود خارجی نداشتند؟ لرزیدم و اب دهانم را به سختی قورت دادم. صدا با لحن مسحور کننده ای دوباره نامم را فرا خواند: آیانو...........بیا..............

تک تک ماهیچه هایم مثل یخ سرد و سفت شد و چشمانم خود را برای هر چیزی اماده کرده بودند. اماده بودم تا زشت ترین چیز ها را در مقابلم ببینم. حالا میتوانستم عرق روی پیشانی و تپش قلبم که در حال افزایش بود را حس کنم. طولی نکشید که به نفس نفس افتادم و از انجایی که انتظار هیولا هایی از قعر جهنم را میکشیدم که چنگال هایشان اغشته به خون قربانی ها و چشم هایشان پر از ارواح  بلعیده شده ی در عذاب است با شنیدن صدای باز شدن در جیغ خفه ای دهانم را ترک کرد و زانو هایم به ارامی لرزید. 5 متر جلوتر از من دری به ارامی باز شد که نور های زرد رنگ اتاق داخلش راه روی خاکستری غمناک و تاریک را درخشان میکرد. طوری به نظر میرسید که انگار در ان اتاق شومینه ی گرمی در حال سوختن بود و لامپ های افتابی زیبا که به لوستر بزرگ، درخشان و اشرافی ان اویخته شده اثباتی برای دلچسب بودن فضای اتاق است. فقط کافی بود یک بار دیگر صدا را بشنوم تا مثل دیوانه های هیستیریکی جیغ بزنم و برای نجات زندگی ام فرار کنم گویی صدا نیز از این امر خبردار بود چرا که تنها چیزی که میتوانستم ان را بشنوم صدای نفس نفس ها و تپش قلب رو به افزایشم بود. قدم نامطمئن و سستی به سمت جلو برداشتم سپس قدمی نامطمئن دیگرو یکی دیگر. تا اینکه بالاخره نگاه محافظ کارانه ای به اطرافم انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم که کسی در ان اطراف نیست به سمت اتاق نورانی قدم برداشتم. سرم را مانند کسی که خبرچینی میکند کمی به جلو خم کردم و نگاه دزدانه ای به داخل انداختم و تنها چیزی که دیدم خب راستش کتاب بود. فقسه های عظیم از کتاب و همین کافی بود تا من درنگ نکنم و وارد کتابخانه ی پر نور و اشرافی شوم گویی از اول هم هیچ صدایی نشنیده ام. انگار نه انگار که در این مکان معجزه مانند به صورت مرموزی خود به خود به رویم باز شده بود. مانند بچه ای که در مغازه ی آبنبات فروشی رها شده باشد صورتم را به نیشخندی اراستم و شروع کردم به اکتشاف. قفسه های عظیم را یکی یکی رد میکردم و عنوان انها را میخواندم: فیزیک کوآنتوم، فیزیک تجربی،...

این قفسه ها احتمالا در مورد فیزیک بودند سرعتم را بیشتر کردم و نگاهم را به سمت قفسه های دیگر برگرداندم و شروع به خواندن عناوین کردم: جغرافیا، شیمی، زیست، تاریخ و ادبیات.

نیشخندم عریض تر شدو به سمت مجموعه قفسه های ادبیات حجوم بردم. عناوین بیشتر را دیدم که مجموعه ی عظیم کتاب ها را به بخش های: شعر و رمان تقسیم میشد که هر یک از ژانر ها جداسازی شده بودند. قفسه هایی که از چوب گردو درست شده بودند مانند گنجینه های نفیسی به نظر می رسیدند که من حریصانه در پی کشف کردن انها بودم. تصمیم گرفتم از بخش شعر شروع کنم. به عناوین انها نگاه میکردم و سعی میکردم انتخاب کنم که کدام را بخوانم. چشمانم از روی عنوان های میگذشت. با اشتیاق و چشمانی گشاد شده به کتاب ها زل زده بودم که ناگهان حس کردم چیز سنگینی محکم به سرم برخورد کرد. ناله کنان در حالی سرم را میمالیدم برای یافتن چیزی که به سرم رخورد کرده بود تلاش کردم. تنها چیزی که یافتم کتابی بود با جلدی که مقوای ضخیم و زرشکی رنگی داشت که خیلی کهنه به نظر میرسید. به کتاب نگاه کردم. انگار عنوانش از روی جلد به کل خراشیده شده بود. مقوا وضع بدی پیدا کرده بود به طوری که کتاب کاملا به درد نخور و پاره به نظر میرسید. به ارامی کتاب را باز کردم و طوری جلد را کنار زدم که انگار در حال راهنمایی یک پیر مرد از کار افتاده و بازنشسته به ان سر خیابان هستم. متن کتاب کاملا واضح بود اما رنگ صفحات کمی به زردی میزد که نشان از کهنگی کتاب بود. قبل از اینکه متن کتاب را بخوانم به این فکر کردم که چرا همچین چیزی باید به سرم برخورد کرده باشد؟ به قفسه ها نگاه کردم تا جای خالی کتاب را پیدا کنم و ان را حدود دو طبقه بالاتر از قد خودم در قفسه ها یافتم و با ایستادن بر روی نوک انگشتانم توانستم کتاب را کماکان سر جایش برگردانم چند بار نزدیک بود بیفتد اما بالاخره ان را به حدی به داخل قفسه هل دادم که سقوط نکند. به قدم زدن در کتابخانه ادامه دادم تا چیزی که مایل بودم مطالعه کنم را بیابم. زیاد دور نشده بودم که دوباره کتاب از قفسه اش لیز خورد و محکم به سرم برخورد کرد. در حالی که عصبانی شده بودم غریدم: لعنتی! کودوم نمکدونی داره این کارو میکنه؟!

ناگهان تصمیم گرفتم که مجرم را در حین ارتکا به جرم دستگیر کنم پس با تمام وجود دویدم تا قفسه ها را دور بزنم و به کسی که از پست قفسه کتاب را به پایین پرتاب میکرد برسم. در حالی که نفس نفس میزدم ایستادم اما در کمال تعجب کسی انجا نبود. با چشمان گشاد شده زمزمه کردم: چطور ممکنه؟!

دست از پا دراز تر برگشتم تا وضعیت ان کتاب عجیب را بررسی کنم. روی زمین جا خوش کرده بود و گویی داشت از دور به من ریشخند میزد که ایا واقعا اینقدر احمقم که فکر کرده ام افتادنش دلیلی غیر از خودش داشته است؟

با این افکار از خودم نا امید شدم این فقط یک کتاب بود. ان را برداشتم و انگشتانم را به نرمی روی جلدش حرکت دادم. تصمیم گرفتم چند چیز را روی این کتاب امتحان کنم پس دوباره ان را سر جایش بازگرداندم و بدون اینکه نگاهم را از ان بردارم به او خیره شدم. کتاب نیفتاد پس تا زمانی که به ان نگاه میکردم نمی افتاد. در حالی که نگاهم را از ان بر نمیداشتم خودم را به مکانی رساندم که به هر دو طرف قفسه دید داشته باشم. نیاز نبود تمرکزم را از کتاب بردارم تا بفهمم کسی انجا نبود. وارد طرف دیگر قفسه که قبلا برای یافتن مجرم به سمت ان دویده بودم شدم و همچنان به کتاب نگاه میکردم تا اینکه به مکانی دقیقا زیر محلی که کتاب در ان قرار داشت رسیدم. سرم را پایین اوردم و به کفش هایم خیره شدم تا اینکه کتاب دقیقا روی زمینی که به ان نگاه میکردم جلوی چشمم فرود امد. چنان کف زمین ولو شده بود که گویی دوست نداشت هیچ چیز غیر از خودش در میدان دیدم باشد و تا وقتی هم که در میدان دیدم بود دست به کار های ماورا الطبیعه نمی زد. نمی توان گفت تعجب کرده بودم هنوز هم شک داشتم که ممکن است شوخی مسخره ی یکی از ان خوناشام های بیکار باشد که کاری جالب تر از «بازی کردن» با یویی پیدا کرده اند.

خوناشام... من کشف کرده بودم انها خوناشام اند و حالا باید تا اخر عمرم در این عمارت زندانی می ماندم. راز... کشف کردن راز انها مرا به اینجا کشیده بود. در حالی که کاملا مصمم بودم کتاب را در بین انگشتانم فشار دادم و گفتم: ممنون از امتحانت. من درسمو یاد گرفتم: راز بیشتر مساوی جواب های بیشتر و تازه تر و جواب های بیشتر یعنی دردسر بیشتر!

کتاب را سر جایش باز گرداندم و در حالی که دندان هایم را روی یکدیگر می ساییدم با تحکم گفتم: بهتره سر جات بمونی. حتی به قیمت جونم هم بازت نمیکنم!

و با سرعت هر چه تمام تر کتابخانه را ترک کردم و به راه روی سرد و بی روح باز گشتم تا مسیر اتاقم را پیدا کنم.


برچسب‌ها:
|سه شنبه 3 بهمن 1396| 10:17 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives