تبلیغات
رمان نویســــان - داستان *سایه ها شیشه ای */ 2

داستان *سایه ها شیشه ای */ 2

شنبه 30 دی 1396 10:29 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SILVER SHADOW
       خب اینم قسمت دوم امید وارم خوشتون بیاد

برگشتم سمت کلبه خیلی خوابم میومد به خاطر اینا اصلا نخوابیدم  و خسته بودم 
- من میدونم که سیلور و بقیه همه تخیلاتم هستن ولی گاهی اوقات از دسترسم خارج میشن ...
دیوونگیه 
در و باز کردم و رفتم داخل 
مادلین : خیلی طول کشید رفته بودی کجا شیطون ؟!
- ببند اون خندق بلا رو 
خودمو انداختم رو تخت پایینی به اینقدر بیدار موندن عادت نداشتم .... دست کم برای سه روز 
متوالی نداشتم 
صدای بچه ها اانگار از ته چاه میومد میدونستم که من عادمی عادی نیستم 
و در بین ادم های عادی هم نبودم ... خیلی چیزا در طی یک سال تغییر کرده بود 
چیزایی که منم ادم دیگه ای کرده بود 
یک سال قبل : 
برای اخرین بار با مادرم خداحافظی کردم بوسیدمش و چمدونم رو برداشتم و رفتم داخل ... هواپیما بزودی 
پرواز میکرد باید میرفتم ولی دلم براش خیلی تنگ میشه ... خیلی 
خواهرم برام داشت دسست تکون میداد 
- موفق باشی به یاتو فکر کن همه چیز مرتبه 
تک خنده ای کردم 
- خدافظ نیم وجبی
پشتمو بهشون کردم و رفتم 
تا به خودم اومدم دیدم روی صندلی هواپیما نشستم ...
دلم براشون خیلی تنگ میشه ... ولی تو تعطیلات برمیگردم و بهشون سر میزنم ... قل میدم ...
چمدونم رو تحویل گرفتم ..... اینجا اب و هواش با اونی که فکر میکردم فرق داره ... 
به مادرم زنگ زدم 
- الو ؟
کلی حرف زدم و بعد با اژانس رفتم سمت دبیرستانم .... 
اون دبیرستان ... اون ...
....
رزالین : هی ... هی ... سیلوا ... سیلوا !!
صدا انگار از ته چاه میومد ....
نه این ...
سریع چشام رو باز کردم و به رو به روم خیره شدم و متوجه خیسی چشام و قطره اشکی بود 
که از چشام پایین میومد رزالین سرش رو پایین اورد تا ببینمش 
رزالین : چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
روی تخت نشستمو با استینم اشکامو پاک کردم ...
- من خوبم فقط کابوس دیدم 
وقتی دوباره به رو به روم نگاه کردم سیلور رو دیدم ... چهرش غمگین بود و با ناراحتی بم نگاه میکرد 
میدونستم که میتونه چیزی که دیدم و چیزی که حس کردمو بفهمه و ببینه 
سیلور : صبح بخیر ...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 دی 1396 11:18 ب.ظ