Real killers

جمعه 29 دی 1396 12:52 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ♡Angel♡
پس از قرنی برگشتم با قسمت اول رمانم 
دوستان ببخشید نمی تونم معرفی شخصیت داشته باشم
****گوئن****
اه اه اه بازم مدرسه 
از در مدرسه وارد شدم شاید بگم دیشب یک ساعت بیشتر چشمام رو روی هم نذاشتم
وارد مدرسه که شدم اولین نفری که دیدم اونا بود 
اومد پیشم در گوشش گفتم _ چطوری ریون جون ؟
لونا _ گوئن به خدا خفه نشی می افتم به جونت 
من_ خیلی خب بابا غلط کردم 
لونا یه نگاه میر غضبی برزخی بهم انداخت و گفت : بیا بریم روانی کلاس دیر شده 
پوزخندی بهش زدم. روانی ! جالبه پیشرفت کرده
لونا_ حواست باشه شاگرد جدید داریم 
من _ باشه بابا ، میراندا کجاست ؟ 
لونا_ تو کتابخونه ، توقع دیگه ای از شما دو تا نمی ره بعد دست کرد تو موهای پسرونه و خوش حالتش که مشکی بود 
چشمای سورمه ایش رو به یه نقطه ای خیره کرد 
لونا_ اوف از دست شما دو تا خسته شدم همش کلتون تو کتابه 
بهش یه چشم غره رفتم _ همینه که هست لونا جان ( لونا جان آخرش رو با یه لحن بد گفتم ) 
لونا پشت چشمی نازک کرد و رفت داخل کتابخونه و سه دقیقه بعد با میرا ( همون میراندا) برگشت 
با هم رفتیم سر کلاس 
****دنیل****
_ای بابا جیسون اینقدر نفهم نباش 
یه پوز خند زدم صدای آدرین بود که داشت به جیسون می گفت چیکار باید بکنه 
سرم رو برگردوندم سنتون و گفتم _ خفه خون می گیرید یا نه ؟ بلند گو بدم جار بزنید موضوع از چه قراره ؟
این حرف رو که زدم هر دوشون لال شدن 
زیر لب گفتم : آخیش حالا شد 
کوچه رو پیچیدیم و من جلوی مدرسه پارک کردم و با پسرا پیاده شدیم 
به اسم مدرسه خیره شدم 
* مدرسه ی لوناتیک * 
یه لبخند زدم و وارد شدیم اوه اینجا رو چه قدر دختر و پسر که با هم حرف می زنن و تو حلق همن 
فکر می کردم جمعیت اینجا کمتر باشه 
شبیه بازار شامه والا!!!!
به پشتم نگاه کردم این دو تا تو مدرسه هم ول کن نیستن 
از سر و کول هم بالا می رن 
یه تک سرفه ای کردم و بهشون با سر فهموندم که بریم سمت برنامه های کلاسی 
یه نگاه انداختم 
باید بریم کلاس 402 
با هم راه افتادیم 
****گوئن****
آخه یعنی چی ترم جدیده و فلان و بیسار اه کلاسه عوض شده باید بریم؟ کلاس 402 
وای خدا اصلا من نخوام برم کی رو باید ببینم 
اصلا من از این مدرسه متنفرم 
فقط به یه دلیل قبول کردم برم این کلاس چون شاگرد های جدید هم اینجان 
رفتیم داخل تقریبا همه ی صندلی ها پر شدن سه تا صندلی کنار هم گیر آوردیم و نشستیم 
دنبال چهره های جدید گشتم 
و چشمم رو سه تا پسری که تا حالا ندیده بودم ثابت موند یکیشون برگشت و به من نگاه کرد و منم سریع 
نگاهم رو دزدیدم 
همون لحظه معلم اومد و شروع کرد به درس دادن پس من باید تا زنگ تفریح صبر کنم 
چیزی که ازش متنفرم .......






کمه می دونم ببخشید دیگه 
حالا نظرتون رو بگید تا قسمت های بعدی



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 دی 1396 01:44 ق.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic