رمان خانه ی شیطان قسمت8

سه شنبه 26 دی 1396 02:26 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♛heart is destroyed♛
سلام بفرمایید ادامه
پریا
در حالی که داشتم بابهار حرف میزدم جیغ یاسمن در اومد مثل یه چوب خشک شدم ولی بهار زودتر از من از اتاق پرید بیرون منم دنبالش رفتم
حالم گرفته بود و میدونستم دراه اتفاقاتی میوفته فاطمه مثل یه گچ سفید شده بود
و تمام وان خونی بود.. قلبم تند نتد میزد... بهار روی زمین فتاد و هق هق گریه کردیم باور نمیکردم فاطی برده باشه بهترین دوستم بوددر همین حال یاسمن گفت:
_ب..... بچه ها کف...
  سرمون به کف موزاییک چر خونده شده
روی کف موزاییک با خون یک جمله نوشته بود
"نفر بعدی بهار"
در همین حال جیغ بهار در اومد و غش کرد
منو یاسمن از ترس نمیتونستیم بیاایستیم باید از انیجا میرفتیم
بهارو بلند کردیم و روی یکی از تخت خوابا گذاشتیم......
بهار
احساس سنگینی میکردم چشمام تار شده بودن چشمامو باز کردم
سه تا کله دیدم که باعث شد خندم بگیره....
یک لحظه ذهنم جرقه زد و من پریدم...
نگاهمو سمت پریا و یاسمن کردم با تعجب نگاممیکردن
اونا که دوتا بودن؟؟؟ پس... پس.....
قلبم تند تند میزد میدونستم الان دوباره غش میکنم
حالم بد بود یاد فاطمه افتادم و شروع به گریه کردن کردم
کار کی میتونه باشه اخه چرا؟......
تصمیم گرفتم به هر چه زودتر از خونه بریم بیرون!
باید برگردیم تهران هر طور شده..
میدونستم نفر بعدی منم ...
باید جون بچه هارو نجات بدم 
هر طوری که شده..

ادامه دارد




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 دی 1396 02:47 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات