داستان *سایه ها شیشه ای*/ 1

چهارشنبه 20 دی 1396 07:03 ب.ظ

نویسنده این مطلب: SILVER SHADOW



خب من قبلا هم یک داستان نوشتم که پاکش کردم از داخل وب 
چون خیلی ابتدایی بود 
ولی الان میخوام داستان جدید بنویسم 
داستان درباره چند تا دختره که از طرف مدرسه رفتن اردو 
و قرار بود که یک هفته بمونن ولی بعد اتفاقاتی میوفته که این 
اردو خیلی جالب تر از چیزی میشه که باید بشه شخصیت اصلی داستان 
یه دختره به اسم سیلوا ( sylva ) از عمد اسمش رو شبیه اسم الانم انتخاب کردم 
چون کلا این شخصیت انعکاسی از رفتار خودمه 
اسمشو از رمان احظارگر تقلید کردم بگم 
خب این قسمت اول امیدوارم خوشتون بیاد
اگر نظری چیزی داشتید بهم حتما بگید 
این داستان درباره خودمه ولی خاطره نیست 
اگر یکم گیج شدید طبیعیه  


مادلین : هه ههه ههه 
- زهرماااااااااااااااااااااار
مادلین  : عهه تو دلت خو داریم میخندیم با هم 
- بوی قرمه کلت تا اینجا میاد میدونستی ؟! اخه کسی ساعت 4 صبح میخنده خدای انحراف 
مادلین : حالا به خاطر من ببخش مامان سیلواااااااا 
- من حاظرم بمیرم تا اینکه یلقوزی مثل تورو راه بندازم -_-
شیلا : خخخخ
- یکیتون بازم خخخ کنه خرخرش رو میجوم 
رزالین : باع چتونه 
کارن : خو راست میگه دیگه ساعت 4 صبحه همه کپه مرگشونو گزاشتن خو خفه خون بگیرید دیگه اه 
شیلا : راست میگن خدایی دیگه دروقته 
مادلین : جوووون 
شیلا : مادلی ... ببند 
گوشیمو برداشتم و برای اخرین بار کانالو و گروهو چک کردم و بعد خاموشش کردم 
- بچه ها من میرم دستشویی 
کاررن : نمی ترسی احیانا ؟
- فوق فوقش میمیرم امتحان ریاضی نمیدم 
مادلین : منم باهات میام 
- بتمرگ !!!
مادلین : چشم 
- افرین 
در رو باز کرردمو رفتم بیرون دستشویی چند متر با خوابگاه فاصله داشت در کلبه رو باز کردمو 
و رفتم بیرون دتامو داخل جیبم کردم و نفسسمو برون دادم 
به سمت اسمون برگشتمو لبخند زدم 
- قراره هوا طوفانی بشه 
رفتم بین درختا چون چندین بار دست جمعی رفته بودیم ببه خاطر چنتا ترسو روی درختا علامت 
گزاشته بودم و راهو بلد بودم ... یادی که بین درختا میگزشت صدایی ایجاد میکرد صدایی که 
باهاش احساس صمیمت میکردم ... هیچ وقت اونی که تظاهر میکردم نبودم ... الانم فرقی نکردم 
چیزیو دیدم که بین درختا حرکن کرد و ناپدید شد ایستادم جرقه ای از ترس تو وجودم روشن شد ولی 
چهرم بی حالت بود .. به این جور رد شدنا و نگاها عادت کردم ... از وقتی که از خونه اپارتمانی به ویلایی 
رفتیم همیشه سر و صداهای عجیب میشیینیدم صدای راه رفتن کسی صدای خوردن چیزی در دیوار شبیه 
تیله و گاهی هم دیدن صورتای ترسناک ولی اون صورتا همش تخیل خودم بود و اون صداها هم طبیعی بودن 
چون خونه ما دیوار به دیوار همسایه هامونه و نزدیک درمانگاه هست پس تا حد زیادی از تزسم 
کم شده ولی الان میدونستم این چیه 
- میدونم تویی سیلور ! ... بیا بیرون 
با همون چشای زرد شبیه گربه با مردمل باریک و پوست سفید و رنگ پریده و موهای مشکی که 
دم اسبی بسته بود و کت چرمی همراه شلوار و چکمه های بلند مشکی از پشت درختی اومد بیرون 
دست بند و کمربند باریک نارنجیش خیلی تو چشم بود 
سیلور : خب پس بالاخره رسیدید اینجا جای باحالیه 
- تو داخل ذهن منی درسته ؟! ... اه این دیوونگیه 
سیلور : این همه مدت تظار کردی که منی الانم حتی تظاهر میکنی که یکی دیگه هستی خانم سیلوا 
- من دوسداشتم جای تو باشم هنوزم دوست دا ...
دور و برمو نگاه کردم تا مطمعن بم کسی اینجا نیست 
- اه این تخیلم همیشه کار دستم میده 
الان رویه شاخه درخت لم داده بود 
- برا چی الان اومدی ؟
سیلور : من تو ذهنتم احمق خودت خواستی اینجا باشم 
- هوف ... میدونم 
سیلور : اردوی هیجان انگیزیه نه ؟ توی جنگل برای یک هفته .... هم یک رویاست هم یک کابوس !
- منظور ؟
سیلور : خودت میدونی ... رفتار من بازتابی از رفتار خودته یعنی خودتم در این باره هم هیجان زده ای 
هم نگران 
- کمابیش 
سیلور : کما ... بیش ؟
پوزخند زد 
سیلور : خودتو گول نزن ...  
- هن ؟!
با تعجب بهش نگاه کردم 
سیلور : فعلا ... سیلوا  ...
بازم رفت ...
- آه ... 
به حالت در زدن به سرم کوبیدم 
_ سوگاناینو ( کلمه ژاپنی به معنی از دست تو )



 چرت بود شرمنده /:





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 دی 1396 02:44 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات