تبلیغات
">
رمان نویســــان - "دو راهی زندگی" - قسمت چهارم


رمان نویســــان


تو این فکرا بودم که با سر و صدا به خودم اومدم....دوباره شروین!و...اون کی بود پیشش؟؟...یه پسر قدبلند با موهای مشکی...بنظرم 24-25 سالش بود هر کی بود شروین ازش حساب میبرد کنارش ساکت واستاده بود...جلو در واستاده بودم پسره سمتم برگشت رها اومد دستمو گرفت منو نشوند رو صندلی نشوند اون داست بخاطر کار شروین از بچه عذرخواهی میکرد واقعا خنده ام گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم و رفت
- اون کی بود دیگه!؟
رها:پسر عموی اون پسره چی بود اسمش؟ها شروین...اسم پسره میکائیله...تو دانشگاه خیلی ازش حساب میبرن خوبه سنی هم نداره
-صحیح|:
رها میدونست اون روز اعصابم خورده پس دیگه چیزی نگفت کلاس که تموم شد بدون خدافظی رفتم تو فکر بودم...خدا بخیر کنه...دعوام با شروین...عاشق شدن رها...
به خونه که رسیدم به زور ادای دخترای شادو در اوردن تا بابا و مامانم سیم پیچ نکنن حوصله غرغر نداشتم...سر شب هم به بهانه درس خوندن رفتم تو اتاق...
چند ماهی از دانشگاهه گذشته....داستان همون جوری ادامه داره...یعنی داستان عاشقی رها با متین...من و باران طبق معمول حرص میخوردیم...متین پسر خوبی بود...گاهی وقتا بعد از کلاس مارو به ناهار مهمون میکرد...حدودا من و باران هم باهاش راحت تر و بهتر برخورد میکردیم...
برادر بزرگتر باران،میثم با موتور تصادف کرده بود البته چیز خاصی نبود فقط پاش شکسته بود پس باران بیمارستان رفت...متین و رها طبق معمول حرفا بی مزه میزدنو میخندیدن....ولی این بار یکمی فرق داشت و پچ پچ میکردن!
متین:قبول میکنه؟؟فک نکنم اون دختر خیلی گیر بهم میده عمرا این کارو قبول کنه فحش میده بهم|:
رها:نه ترانه اینجوری نیست مطمئنم که....
- اهم اهم!ترانه!؟قضیه چیه؟؟
متین:خب راستش...اممم چطوری بگم
رها:ببین ترانه چند روز کلاس نداریم خو من دارم میرم شمال خونه خالم اینا بعد مثلا قراره با اتوبوس برم ولی متین قراره منو ببره و شمال با هم باشیم و اینا
- به به از کی تا حالا میخوای بابا و مامانتو بپوچیونی؟از کی تا حالا میخوای...
متین: اینو بهت نگفتیم که غر غر بزنی سرمون....ببین قراره برادرم رامتین از آمریکا بیاد اونجا درس میخوند...خب بعد من که نیستم اینجا کسی ندارم میخوام بری فرودگاه بیاریش میدونم رانندگی هم بلدی و گواهی هم تابستون گرفتی خونمون هم که میدونی کجاست پس این کلید تو پارکینگ ماشین هست سویچ روشه خب؟باشه خدافظ...بدو رها
من 30 سانیه اول هنگ بودم چی شد اصلا؟که دیدم رها و متین سوار ماشین شدن و دارن میرن
- عههه صبر کنید ببینم چی؟؟؟نه من قبول نمیکنم هیییی با شما هم!!
سمت ماشین رفتم ولی اونا رفته بودن....اصلا چه ساعتی باید برم؟:/اصلا رامتین؟:/اصلا...وای هنگ کردم:/به رها زنگ زدم...به ناچار باید قبول میکردم از بس که رها التماس کرد...
رها و متین تو ماشین:
رها:ترانه مرررسی جبران میکنم مننوووون!
تلفنو قطع کرد
رها:گفتم قبول میکنه دیدی!دیگه مشکلی نیست!!
متین:آره...ولی یه مشکلی هست
رها:چی؟
متین:میدونی...من به رامتین گفتم ...امم...ترانه...اممم
رها:ترانه چی؟؟
متین:گفتم خدمتکاره:|
رها:جااااااان!؟!؟؟؟؟!!چی گفتی؟؟؟؟!؟؟؟توووو؟؟؟واقعا که
متین:ببین میدونم اشتباه کردم یه چیز پروندم دیگه ببخشید الان نمیدونــ
رها:چی میگی خیلی خنده در میشه خو:|کاش میتونستم قیافه ترانه ببینم:|
متین:یعنی تو  ناراحت نیستی از دستم؟؟؟ممکن ترانه باهمون قهر کنه:|
رها:نه بابا کلی تو شمال میتونیم سر این قضیه بخندیم!تازه من ترانه میشناسم آشتی میکنه:|
______________________________

ساعت 5 هواپیمایش مینشست ساعت چهار به بهانه خرید کتاب های طراحی و سر زدن به باران از خونه رفتم بیرون...خونه متین اینا رفتم و ماشین برداشتم و حرکت کردم به سمت فردوگاه....فقط میخواستم ماجرا زود تر تموم شه...رها هم با این کاراش...

تموم شد:|

برچسب‌ها:
|یکشنبه 19 آذر 1396| 12:55 ب.ظ|✨ザターナ✨ نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives