"دو راهی زندگی" - قسمت سوم

پنجشنبه 16 آذر 1396 12:25 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨ʓαтαииα✨
بعد از یک سال:|
و اینم قسمت سوم!!
برای خوندن قسمت های قبلی روی لینک ها زیر بزنید
 


وقتی وارد کلاس شدم دعوا بود....چند تا پسر که گروه بودن داشتن بنیامین یکی از هم کلاسی هام رو سر کار گذاشته بود بنامین مشکل داره انگاری نمیدونم شاید از جمع میترسه به تِته پِته افتاد بود بقیه بچه ها ساکت بودن و کار نمیکردن
شروین(اسم یکی از اون پسرا):هی بچه کوچولو حتما مامانت هم برات لقمه گرفته هااان؟؟؟؟
بن:من...من نمیخوام...باهات...دعوا بگــ..گ...ریم
شروین:اوه بچه ها ببنید چی میگه پسره بچه ننه واس ما شجاع هم شده نه بابا جون من بیا با هم دعـ..عـ..وا بـ..بگ..گ..یر(داشت ادای شو در میورد و مسخره اش میکرد)
بقیه هم به حرفاش میخندیدن واقعا دلم برای بنامین سوخت...اون حق نداشت با همکلاسیم اینجوری حرف بزنه یه نفس عمیق کشیدم وسط رجز خوندن اون پاهامو محکم به زمین کبوندم همه به من نگاه کردن یه لحظه ترسیدم ولی هل نشدم...رفتم جلوی شروین و روی تک صندلی جلوش نشستم سرشو آورد پایین گفت:جنابعالی؟
- دانشجو رشته گرافیک و شما؟
با نیش خند و تمسخر گفت:هــه بچه ها این میگه من کیم؟...من؟میخوای بدونی من کیم؟من جذاب ترین و باحال ترین و ...
و همین جوری صفات خوب رو داشت به خودش میداد واقعا کسل کننده بود وسط حرفش جدی گفتم:زرشــــک نفس بگیر جذاب
همکلاسی هام ریز خندیدن اخماش تو هم رفت دوستش شروین(بعد ها فهمیدم اسمش احسانه)میخواست جوابمو بده که استادمون اومد و محکم کوبند تو درو اونا بیرون کرد
بعد فهمیدم شروین هم رشته گرافیکه و همچنیناحسان باهاش صمیمیه...چند نفر دیگه تو گروهشن اونا هم بنظر از ترس
شروین، خیلی تو دانشگاه شره ولی خب وقتی باباش مدیر دانشگاه هست منم بودم شر بودم...اممم شادم نه:|
بعد از تموم شدن کلاس تو حیاط دانشگاه رفتم با باران راجب اتفاق تو کلاس حرف زدم و خدافظی کردم کلاس هاش تموم شده بود و بعد میخواستم به دختره خیره سر رها زنگ بزنم اصلا معلوم نبود کجا بود که همون لحظه یه صدا از پشت سرم شنیدم
شروین:هی دختره
-هی پسره خب که چی؟میخوای دوباره اذیت کنی؟فک کردی ازت میترسم؟فک کردی بابات مدیره خیلیه؟فک کردیــ...
شروین با خنده:بهتره تو الان نفس بگیری:|
خندم گرفته بود ولی خودمو جمع کردم گفتم:خب امرتون؟
شروین:هان؟نمیدونم یادم رفت..اه یه لحظه نگام نکن:|
پسره چرا خله؟خنده ام گرفته بود نمیتونستم دیگ خودمو کنترل کنم که یهو داد کشید گفت:دیگه جلوی من در نیا وگرنه بد میبنم..یعنی میبینی فهمیدی؟
و رفت...دقیقا وات د فاز یا سیدی؟چی شد الان؟تهدیدم کرد؟خندید؟ازم کینه داره؟روز اول دانشگاه مسخره اه تو این فکرا بودم که رها اسممو بلند داد میزد و به سمتم میدوئید و پرید بغلم
رها:واایییی تراااانهههه
-اه ولم کن چته؟حوصله ندارم دختر
رها:متیــــــــن
-که چی؟به درک!
رها جدی شد:تو چته اه یه بار خوش بودم گند بزن به حالم
-من چمه؟یه روزه اومدیم دانشگاه تو با پسرا قرار میذاری و خوش حالی؟احمق از کجا میدونی پسر خوبیه که باهاش رفتی؟هان؟میدونی چقدر نگران بودم؟
رها:اصلا به تو چه؟اصلا چته؟
-من....اه برو بابا 
از پیش رها رفتم سمت کلاس...واقعا چم شده؟از چی عصابیم؟همش تقصیر اون شروین تاجیک خیره سره...دیگه باهاش بحث نمیکنم...اگه از دانشگاه اخراج بشم....نه اصلا باید به چیزای خوب فک کنم....آره...وقتی به کلاس رسیدم دوباره با سر و صدا به خودم اومدم و....

میدونم چرت شد:|
خب یک ساله ننوشتم هنوز ذهنم هماهنگ نشده:|
نظـــر بدید:|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 آذر 1396 01:17 ب.ظ