وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل بیستم ~ هم خانه ای
دوشنبه 22 آبان 1396 | 07:32 ب.ظ

لرزشی خفیف از اغاز ستون فقراتم به پایین ان لیز خورد. برای پرت کردن حواسم کمی از وقتم را صرف تشخیص تفاوت های انها کردم. به سه قلو ها نگاهی انداختم. ایاتو و لایتو شبیه یکدیگر بودند و بهتر از بقیه با یکدیگر کنار می امدند اما کاناتو گویی تافته جدا بافته بود. او کاری به بقیه نداشت و بقیه هم کاری به او نداشتند. از رجی پرسیدم: دلیل این همه تفاوت ظاهری و رفتاری شما ها با هم چیه؟

رجی کوتاه و مختصر گفت: از یه مادر نیستیم  سپس با لحنی تهدید امیز ادامه داد: خواهش میکنم سوالاتت رو برای مکان مناسب تری نگه دار.

 شو گفت: بسه دیگه خفه شید...

رجی زمزمه کرد: تنبل بی خاصیت.

نگاهی به شو انداختم به دیواره ی ماشین تکیه داده بود و ژاکت گشادش شانه هایش را پوشانده بود و دستانش ازاد بود. ام.پی تری پلیرش را به گردنش بسته بود. شده بود مثل مهره یک گردنبد که سفت به وسط گردنش چسبیده بود. به نظر ایده ی خلاقانه ای می امد. دوست داشتم بپرسم چرا رجی اینقدر از او متنفر است. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم اما بعد از بلافاصله بستن ان خودم را برای بی فکر حرف زدن سرزنش کردم. سوبارو با لحنی ازرده گفت: چیه؟ بازم میخوای سوال کنی؟

حقیقت را گفتم: بله اما اینجا جای درست پرسیدنش نیست.

با ناراحتی و بی میلی گفت: چرا فکر میکنی من اهمیت میدم؟

جواب دادم: من فقط جواب سوالت رو دادم.

 قانون بعدی این بود که باید به اهمیت دادن و ندادن سوبارو هم فکر میکردم؟ مسخره است. او نمی تواند به چیزی غیر از خشم برای تخلیه احساسات و افکارش تکیه کند؟ لایتو با خود خندید. دیگر واقعا داشت روی مخم با کفش پاشنه بلند لی لی میکرد. او گفت: ناراحت نشو. سوبارو همینجوریه.

سوبارو به او چشم غره رفت و گفت: خفه!

فقط گفتم:  مرسی از همدردیت.

متوجه شدم لحنم اینقدر سرد بود که گفته ام شبیه به طعنه شده بود اما منظور من این نبود. او هنوز هم یک خوناشام بود که از اینکه عروسک دندانی اش شوم که ان را بجود خوشحال بود. ایاتو که کنار لایتو بود به او گفت: به نظرت پنکیک چه واکنشی با دیدنش نشون میده؟

پرسیدم: پنکیک؟

رجی بلافاصله گفت: ممنون از یاد اوریت ایاتو. یه هم خونه ای دیگه هم داری.

با نا امیدی گفتم: خوناشام؟

ایاتو جواب داد: نوچ. انسان.

-        یه عروسک دندونی دیگه؟

-        اره.

لایتو خندید: دوست دارم حسودی بیچ- چان[1] رو ببینم! حتی فکر کردن به اینکه قراره برگردم خونه پیشش منو به هیجان میاره.

با چشمان گشاد شده گفتم: بیچ-چان؟!

رجی گفت: یویی کوموری.

با چشمانی که هنوز از سر تعجب گشاد بود گفتم: پنکیک؟!...بیچ-چان؟! شما با قربانی هاتون چیکار میکنید؟

ایاتو گفت: تو خیلی خشک و خسته کننده ای. اسم مناسبی واست پیدا نکردم. البته خب به اندازه پنکیک هم صاف نیستی...میدونی؟

زمزمه کردم: صاف؟...

چیزی نگفتم و سعی نکردم به منظورش از کلمه صاف فکر کنم. اگر واکنش نشام میدادم 100% برای ازار دادنم هم که شده اسمی پیدا میکرد و مرا با ان صدا میکرد.

 نگاهم را به سمت سوبارو برگرداندم. فرد 16 ساله ی با جذبه ای که خیلی بزرگسال تر از سنش به چشم می امد. گویی سخت درگیر رشته ی افکارش شده بود. من هم میتوانستم به افکار خودم اجازه ی جاری شدن بدهم. سعی کردم به چیز های مثبت فکر کنم. مثلا... تابستان سال گذشته؟ به یاد می اوردم که حس کردن افتاب گرم و دوست داشتنی روی پوستم چقدر لذت بخش بود. یادم امد که با کائوری و شینامی به ساحل رفته بودیم و با به یاد اوردن دوستانم چهره ام از قبل هم عبوس تر شد. دریافتم که رجوع به گذشته نه تنها سودی نداشت بلکه کار را خراب تر هم میکرد. به لایتو نگاه کردم در حالی که او بدن بی نقصش را از روی بیکاری وارسی میکردم نگاهم روی انگشتانش متوقف شد و بدون اینکه درک کنم مدتی به انگشتانش زل زدم.

لایتو خندید و در حالی که صدایش از سر لذت تن لطیف و پر حرارتی به خود گرفته بود پرسید: چیزی نظرت رو جلب کرده؟ هـــــــــان؟

سعی کردم هول نکنم و به ارامی نگاهم را به سمت چشمانش حرکت دادم و با پوچی حاکم بر صدایم گفتم: نه.

او که به بحث علاقه مند شده بود پرسید: پس چیه؟ میدونی که به هیچ وجه مودبانه نیست که به یه نفر زل بزنی.

دلم میخواست جیغ بزنم: عه از کی تا حالا تو به ادب اهمیت میدی؟ خودم را متوقف کردم و بدون اینکه بفهمم چگونه و چجوری نیشخند زده بودم. او متقابلا لبخند زد و پرسشگرانه به من خیره شد. وقتی فهمیدم پوزخند خائنم همه چیز را لو داده گفتم: برام جالب بود که ادم فاقد جذابیتی مثل تو میتونه به صورت حرفه ای پیانو بزنه.

او چشمک زد و گفت: اوه شاید اینقدرا هم فاقد جذابیت نیستم... تو خیلی منو دست کم گرفتی دلربا...

ماشین نگه داشت و من با عجله از ان بیرون پریدم. لایتو شانه ام را لمس کرد: اینقدر یه جا نشستن با ما سخته عروسک کوچولو؟

دستش را به ارامی کنار زدم و گفتم: یه جا نشستن با دندونای نیشتون سخته و اونجوری هم صدام نکن.

خندید: اوه اره؟...

سوبارو موقع عبور او را هل داد و کنار زد. من به ارامی خندیدم. گفتم: شما دو تا اصلا با هم کنار نمیاین.

لایتو یکی از دستانش را دور کمرم حلقه کرد و در حالی که به جلو و پیاده روی با خودش ترغیب میکرد با لحنی دوستانه و همچنان سرخوش گفت: به خاطر اینکه من چیزایی که توی مغزشه رو میریزم بیرون.

سرعتم را موقع بالا رفتن از پله های عمارت بیشتر کردم تا از او جلو بزنم و دستانش از دور کمرم کنار بروند هر چند که برای خشمگین کنار زدن انها قبلا اقدام کرده بودم. برگشتم و به او نگاه کردم. به در بسته خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. با خود گفتم:  به فقست خوش اومدی. ایاتو مرا به داخل هل داد و من با دستپاچگی سکندری خوردم اما قبل از زمین خوردن خود را کنترل کردم و گفتم: این واسه ی چی بود؟

او مچ دستم را گرفت و با نیشخندی رعب اور گفت: همینجوری.

نگاه بهت زده ای به او انداختم و خود را عقب کشیدم. او برای پس گرفتنم کاری نکرد و من از این بابت خوشحال بودم. با قدم های اهسته به سمت جلو حرکت کردم و وقتی به پشت سرم نگاه کردم کسی انجا نبود. با تعجب و چشمان گشاد شده ام زمزمه کردم: اونا چجوری؟...اوه اره...خوناشاما. کمی بعد یک خدمتکار مرد که صورت بی روح و سردی داشت چمدانم را با خود برد. به کلی چمدانم را یادم رفته بود! رو به خدمتکار گفتم: اوه! ممنون اقا.

با صدای بلند به امید اینکه کسی بشنود گفتم: اتاق من همونیه که بود؟

رجی از پشت سرم گفت: بله و لطف کن خانومانه برخورد کن و داد نزن.

در حالی که با تعجب نیم تنه ام را به سمت او چرخانده بودم گفتم: بله... اون اقا چمدونم رو میبرن به اتاقم؟

رجی به نشانه بله سر تکان داد و مثل گلوله ای که از فشنگ رها شده باشد به طبقه بالا رفت. جریان هوای ایجاد شده از عبور او موهایم را تکان داد و از روی شانه ام کنار زد. به طبقه بالا رفتم و اتاقم را تشخیص دادم. خوشحال باز و دلچسب به نظر میرسید. پرده های لطیف و مات صورتی رنگ دور تا دور تخت کرمی شاهانه ام پیچیده شده بود و میز ارایش بزرگ، جادار، براق و تمیز در کنار زیبایی تخت اشرافی ام رنگ میباخت اما من دلم اتاق خودم را میخواست. روی تخت نشستم و اه کشیدم. پتوی نرم و سبکش را لمس کردم و دلم برای پتوی سنگین تخت یک نفره ی خودم تنگ شد. پاهایم را روی فرش بی نظیر و سفید رنگ طرحدار حرکت دادم و به پنجره نزدیک شدم. متوجه شدم به طور کامل بسته و قفل شده است. دوباره اه کشیدم.

صدای لرزانی که زمزمه میکرد :نه! رشته افکارم را شکافت. به یاد حرف های ایاتو افتادم که در مورد دختری به نام یویی کوموری چیزی میگفت. به قول خودش پنکیک! دخترک بیچاره!

صدای ناله مثل سوهان روح داشت باعث عذابم میشد. صدای ضرباتی را میشنیدم که گاه ارام و گاهی شدید بودند و همه دارای یک ویژگی مشترک بودند، ناله های سوزاننده و غمناک بعد از ان! اعصابم به هم ریخت و دقیق تر گوش دادم. صدای لایتو به گوشم رسید که لذت در صدایش موج میزد. او با لحنی شیرین زمزمه میکرد: تو منو میخوای... پس بی دلیل مخالفت نکن. صدای شیرین او چنان وسوسه انگیز بود که من نا خود اگاه گوشم را بیشتر به در فشردم تا سهم بیشتری از ان اوای فرشته گونه داشته باشم. به مبارزه  با احساس بچه گانه ای که من به وجود می امد پرداختم و پس از پیروزی عقب رفتم. به خود لرزیدم. این ویژگی خوناشام ها بود. دلربا بودن! عملا مشگل ترین بخش مبارزه برای انسان ها مبارزه با ظواهر بود. ظواهری به شدت فریب دهنده و گول زننده. لایتو به معنی واقعی کلمه مرا یاد روباه می انداخت. روباهی با وقار و ظاهری متشکل از رنگ ها و اشکال بی نقص اما باطنی مکار!

تنها کاری که از من بر می امد را بی برو برگرد انجام دادم. در را باز کردم و مطمئن شدم چیزی مثل باد روی زمین اتاقم پرت شد. صدای برخورد وحشیانه اش به زمین مرا مجبور به سرزنش خودم برای درست فکر نکردن به این موضوع کرد. به نیشخند گشاده لایتو خیره شدم که نمی دانستم دلیلش تمسخر بود یا لذت. هر چه که بود بلافاصله در را جلوی صورتش کوبیدم و سعی کردم صدای قهقهه های منظم اما ازاردهنده اش را در گوشم خفه کنم. رو به جسمی که کف اتاقم پرت شده بود کردم و نگاهی به ان انداختم. دختر رنگ پریده ای را دیدم که موهای طلایی مواج و کوتاهش تا روی شانه هایش امده بود و چشمانش برق درخشانی از ترس و شادی داشت، شادی ای که دلیلش را نمی دانستم اما همچنین سردرگمی و بی حواسی در چشمانش موج میزد. عنصری به وضوح در چشمان زلالش میدیدم معصومیت بود. به سمت او حجوم بودم و در حالی که دستش را لمس میکردم با لحنی دلسوزانه پرسیدم: حالت خوبه؟ متاسفام که اونجوری به زمین برخورد کردی. اون لحظه بهترین چیزی بود که میتونستم بهش فکر کنم.

او لبخند زد و در حالی که روی زمین می نشست با صدای لطیف دخترانه اش گفت: نه من خوبم ممنونم که نجاتم دادی.


[1] بیچ-چان ( Bitch-Chan ) کلمه ای ژاپنی که معنی هرزه جون رو میده اما چون خیلی کلمه قشنگی نیست من از همون بیچ-چان استفاده میکنم


   
Hasti Zand | کـامـنـت()