وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل بیست و یکم ~ اکتشاف
دوشنبه 22 آبان 1396 | 07:21 ب.ظ

به ارامی سه جفت سوراخی که روی گردن، استخوان ترقوه و شانه اش بود را لمس کردم و با حیرت و خشم گفتم: خدای من! اونا با تو چیکار میکنن؟

اوه آه کشید و جوابی نداد. در حالی که می ایستادم دست سرد اما لطیفش را گرفتم و او به ارامی با انداختن وزنش روی من بلند شد. دوباره به زخم ها خیره شدم. سه جفت سوراخ بزرگ و عمیق که کبودی های بنفش رنگ دور انها را گرفته بود و مانند لبه دوزی باعث جلب توجه چند برابر زخم ها شده بودند. همچنین در کنار انها خون مردگی های بنفش رنگ هیولا وار در سایز های مختلف روی گردنش نقش بسته بودند و نشان از این میدادند که انها حتی بدن زحمت دادن به خود برای گزیدن پوست خون ان را میمکند تا نشانه هایی به جا بگذارند و این عملی بی رحمانه بود که فقط درد را چند برابر میکرد. ای کاش این تمام زخم هایی بود که ان بیچاره روی بدن خود داشت! دور استخوان ترقوه اش پر بود از جای کبودی هایی که رو به زردی میرفتند و بدین معنا بود که در حال بهبودی بودند اما پوست رنگ پریده او قادر به مخفی کردن و استتار انها با رنگ خود نبود. آه غلیظی کشیدم. ایا این دخترک نحیف و زیبا با زخم هایی که نشان از گناه و هوس میداد نمایی از اینده ی من بود؟ دوباره غمناک آه کشیدم. او به ارامی به سمت تختم رفت و روی ان نشست. پرسیدم: چیزی  هست که برات بیارم؟

او با صدای نحیف و ارام خود زمزمه کرد: تو واقعا حاظری به خاطر من بری بیرون پیش اونا؟ هر چند که بیرون و داخل فرق نداره... اونا میتونن خودشونو هر جا میخوان تِلِپورت کنن.

با چشمان گشاد شده به او زل زدم و گفتم: تلپورت؟! شوخی میکنی؟!

او سری به نشانه نفی تکان داد و گفت: ای کاش شوخی میکردم... البته من دیگه با این وضعیت کنار اومدم.  در حالی که لبخند میزد و دستش را به سمتم دراز میکرد گفت: من یویی کوموری هستم و شما؟

با او دست دادم و در حالی که هنوز دستش را میفشردم گفتم: من ایانو ساموری هستم. تو هم مثل من به خاطر اینکه ماهیت خوناشاما رو لو ندی اومدی اینجا؟

او دوباره به علامت خیر سر تکان داد و با آهی غلیط که نشان از فشرده شدن قلبش میداد پاسخ داد: من به عنوان یه قربانی از کلیسا فرستاده شدم.

دستش را لمس کردم و ارام فشردم. او لبخند زد و در حالی که بلند میشد گفت: خیلی خوشحالم که یه هم صحبت پیدا کردم.

به او لبخند زدم. او به ارامی بلند شد. من هم ناشیانه حرکاتش را تکرار کردم و به سمت در رفتم. کلیدی که در دستگیره ی در واقع بود را بیرون کشیدم و از سوراخ کم قطر مخصوص کلید نگاه ناشیانه ای به بیرون انداختم و وقتی دریافتم هیچکس در راه رو حظور نداشت لبخند فاتحانه ای زدم و در را باز کردم سپس رو به او کردم و گفتم: بفرمایید. او لبخندی خجالت زده ای تحویلم داد و به ارامی بیرون رفت. من به او خیره شدم که به ارامی پا های نازک و کوچکش را روی زمین چوبی راه رو میگذاشت. وقتی دور شد و از میدان دیدم خارج شد من دوباره احسای تنهایی و نا امنی میکردم اما تصمیم گرفم از سلول نه چندان امنم خارج شوم. طبق محاسبات من این خانه یک عمارت چند هکتاری بود با چندین اتاق، سرسرای اصلی و احتمالا کتابخانه. تصمیم گرفتم تصویر کلی از این عمارت برای خودم درست کنم. کشف کردن اینجا میتوانست خیلی هیجان انگیز و در عین حال ترسناک باشد. به هر حال اینجا خانه ی 6 خونشام اشراف زاده بود ( که یکی از انها هم توی تابوت می خوابید!!! ). راستش من عملا وقتم را صرف این نکرده بودم که فکر کنم چرا سوبارو توی تابوت میخوابید اما حال احساس میکردم که دلم میخواهد راز های این خوناشام کم حرف، عصبی و همیشه تنها را کشف کنم. کلمه ای که دقیقا به او خیلی می امد مرموز بود. من این کلمه و اوایش را دوست داشتم. به اتاقم برگشتم و بعد از پیدا کردن یک تکه کاغذ شطرنجی از بین وسایل چمدانم ( که به صورت مرموزی کاملا در اتاق جاسازی شده بود ) در پی کشف این خانه به ارامی راه رو را به سمت راست که خلاف جهت رسیدن به سرسرای اصلی بود پیش گرفتم. خیلی زود به یک دوراهی رسیدم و تصمیم گرفتم از سمت چپ بروم. در حالی که با یک مداد نرم تمام این مراحل را ترسیم میکردم وقت نکردم خیلی به این توجه کنم که راه رو داشت گشاد تر و تاریک تر میشد. وقتی کمی جلو تر رفتم متوجه شدم که زمین راه رویی که هم اکنون در حال عبور از ان بودم سنگفرش شده بود و بوی کُلُر که دماغم را غلغلک میداد مسلما از ان نبود. لبخند زنان به سمت جلو حرکت کردم و انعکاس نور های ابی رنگ که دیوار تیره و بی رنگ راه روی عریض را اراسته بودند نظرم را به شدت جلب کردند با کمی بیشتر جلو رفتن به اتاقی بزرگ و زیبا رسیدم. اولین چیزی که هوش و حواسم را از ان خودش کرد استخر بزرگ و زیبایی بود که کاشی کاری های روشن و جذابش انعکاس های دلفریبی از خود ساطع میکرد و مانند برچسبی روی کاشی های براق ابی مایل به طوسی کف زمین میچسباند. دیوار های فیروزه ای رنگ تا بالا ترین نقطه ی سقف بلند و جذاب اتاق ادامه داشتند گویی ستون های سیاه رنگی را که دور تا دور فضای دلفریب اتاق را گرفته بودند دنبال میکردند. ستون هایی که در انتها و هنگام رسیدن به سقف گویی گوشه هایشان کشیده میشد و حالت گنبدی شکلی پیدا میکردند که مرا یاد سقف کلیسا ها می انداخت ولی انها دیگر به چشم نمی امدند وقتی نگاهم مجذوب نور براق و طلایی رنگ لوستری شد که مانند بانویی اشراف زاده به خودنمایی مشغول شده بود و حتی لوستر هم رنگ میباخت و در مقابل کاشی کاری دلربایی که در مقابل استخر قرار داشت خجل میشد. کاشی کاری ای در یک قاب بزرگ و طلایی به رنگ ارغوانی و سفید. صحنه ی دلفریب کاشی کاری مانند صحنه ی جنگ رنگ سفید و ارغوانی بود. جنگجویان پیچ میخوردند و در یکدیگر فرو میرفتند و سپس رنگ های صورتی جادو کننده ای را خلق میکردند. اباژور های دیواری در فاصله های یک سان روی دیوار ها دیده میشدند و گویی از بالای سرم به من لبخند میزدند. نفسم بند امده بود. با لذت به اتاق خیره شده بودم و اینقدر مجذوب جذابیت دکوراسیون داخل اتاق شده بودم که مجبور شدم برای دوباره به دست اوردن تمرکزم روی مبل پایه نازکی که پارچه ی ابی اش از جنس ابریشم بود بنشینم و اینقدر مجذوب لطافت پارچه اش شدم که دیگر دلم نمی خواست بلند شوم. ایا بقیه اتاق ها هم به این زیبایی بودند؟ البته که بودند! اتاق روشن و دلباز خود و تخت اشرافی ام را به یاد اوردم که در مقابل اینجا چقدر خشک و فاقد جذابیت جلوه میکرد. تحت تاثیر قرار گرفته بودم اما مطمئن بودم اگر چهره ی یکی از ان 6 قاتل را اینجا میدیدم دیگر هیچوقت پایم را در این اتاق نمی گذاشتم. انها به صورت مسخره ای در بلعیدن علاقه و انگیزه ام تبحر داشتند. داشتن عمارتی زیبا دلیل بر زیبا بودن باطن صاحب هایش نمیشد.

به ارامی بلند شدم و به سمت استخر رفتم و در نوک ان ایستادم. به اب خیره شده بودم و متوجه شدم که چهره ام از متحیر داشت به گرفته تغییر حالت میداد. کلمه ی آینده برایم مثل قاره ی هشتم ناشناخته ای در نزدیکی قطب جنوب شده بود. سرد، تاریک، ناشناخته و به شدت غیر قابل پیشبینی. چه بلایی قرار بود سرم بیاید؟ بردگی سرنوشت من بود؟ تا کی؟ خیلی برایم دردناک بود که به این فکر کنم که چه قرار بود بر سرم بیاید. فقط یک گزش کافی بود، تنها و تنها مزه کردن یک قطره از خونم...همین کافی بود تا حکم مرگم امضا شود. وسوسه یک قطره را تبدیل به یک جرعه میکند و  جرعه ها ارام ارام مرا از درون خالی و خالی تر میکردند و بعد در ضعف و بیچارگی خواهم مرد و انها نیز مشگلی نخواهند داشت چون یویی را در اختیار داشتند. چطور میتوانستم اینجا زندگی کنم؟ زانو هایم به ارامی لرزید و من برای برداشتن قدمی به سمت عقب اقدام کردم که ناگهان نیرویی را در پس زمینه ی جایی که ایستاده بودم حس کردم. جیغ زدم و بعد از مدتی اب استخر صدایم را در خود خفه کرد. من در استخر ابی مسرورکننده ای که چند لحظه پیش مجذوبش شده بودم افتاده بودم و خیسی و سردی اب باعث لرزش کل بدنم شده بود. سرم را از اب بیرون اوردم و به خنده ی گوش خراش قامت بلندی که در مقابلم قرار داشت گوش دادم. خنده ای که موزون و گویی دقیقا سر نت بود اما خنده ی یک قاتل به صورت عجیبی در گوش من مسخره و زنگدار صدا میکرد. صدایی که در تعجب بودم که چطور میتوانست از این اندام باوقار و شیک بلند شود. قامت ایاتو. صدایم خودم را شنیدم که با عصبانیت میگفت: هار هار هار! چقدر خنده دار بود واقعا!

جمله چنان با نفرت بیان شده بود که گویی من ان را نگفته بودم. ایاتو بین قهقهه هایش با خوشحالی گفت: وای خدا! باید قیافتو میدیدی!

در حالی که به سمت گوشه ی استخر شنا میکردم تا از پله های کاشی کاری شده مثل الهه ی دریا ها بالا بروم و از استخر خارج شوم زمزمه کردم: بی مزه ی عقده ای...

ایاتو در حالی که هنوز میخندید گفت: اوه این تویی خیلی بی مزه ای! رمانتیک تر نبود اگر غرق میشدی و من نجاتت میدادم؟

حالم به معنای واقعی کلمه از این فرد به هم میخورد. با کنایه در حالی که لحنم سرشار از عصانیت و حرص بود زمزمه کردم: وقتی من محتاج تو میشم که افتاب از مغرب طلوع کنه.

او اثار لبخند اعصاب خرد کنش را از روی صورتش پاک نکرد و در حالی که نزدیکتر میشد با لحنی سرخوش و مبارزه طلب گفت: تو نمیدونی که سرورت چه کارایی میتونه بکنه! اگر مجبور بشم یه کاری میکنم که افتاب هم از مغرب طلوع کنه.

در حالی که حرف او را با پیچاندن و خارج کردن اب موهایم نادیده میگرفتم قدم هایم که حالا حس میکردم کمی سنگین تر شده بود را به سمت خارج محیط استخر هدایت کردم و با نفرت زمزمه کردم: جون خودت!

ناگهان توانستم انگشتان گیرایش را دور کمرم حس کنم. او مرا محکم به خودش چسباند لب هایش را روی لاله ی گوشم قرار داد و با لحنی که سعی میکرد جذاب باشد گفت: تو خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنی به من وابسته ای...

او را با عصبانیت به عقب هل دادم و تمام نیرویم را برای انجام این کار مصرف کردم. سپس با تنفر گفتم: تو واقعا فکر میکنی من چی هستم؟ یه دختر مثل بقیه که وقتی نگاهت میکنن شیفته ی ظاهر به اصطلاح بی نقصت میشن در حالی که نمیدونن باطنت مثل یه میوه ی گندیده فاسد شده؟ تو فکر میکنی من اینقدر احمقم که اجازه بدم با یه ذره حرفای قشنگ زدن با احساساتم بازی کنی و منو به خودت علاقه مند کنی؟ میگی اینقدر ذهنم محدوده که برای یه نگاه تو مثل تمام اون دخترایی که کشته مرده اتن دست به هر کاری بزنم و وقتی یه ذره بهم توجه کردی ضعف کنم؟

تن صدایم را از عمد کمی زندگدار تر کردم و با تمسخر ادامه دادم: بهم نگو که واقعا فکر میکنی منم از اونام! سپس به عنوان حرکت نهایی هشدار دادم: ببین اقای محترم. من پَشیزی شیفته تو و اخلاقیات و ظاهرت نیستم. حالا میشه برم؟

او در انجا ایستاده بود و چهره اش درست مثل چهره ی یک مجسمه شده بود. احساست خاصی را در چشمانش میدیدم. احساساتی که ان لحظه نمی خواستم وقتم را صرف درک انها کنم. به صورت شوکه اما همچنان خوش حالت اش لبخندی پر از تمسخر زدم و راهم را کشیدم و به سمت در خروجی اتاق به راه افتادم. چهره اش دقیقا مثل کسی شده بود که سیلی خورده باشد. خب البته که سیلی خورده بود! من جذابیت او را رد کرده بودم. مسلما به غرورش ضربه وحشتناکی وارد شده بود. ناگهان او مچ دستم را گرفت و وحشیانه کشید و با لحنی که حالا به مراتب خشک تر بود گفت: حالا هرچی... فقط خونتو بهم بده!

وقتی فهمیدم که نقطه ضعفش را یافته ام دستم را با بیخیالی ( به هر زحمتی بود) از دستش بیرون کشیدم و به راهم ادامه دادم. صدای داد و هوار هایش را شنیدم که میگفت: تو نمیتونی سرورتو نادیده بگیری! تو...

من دیگر گوش ندادم چون از ان مکان دور شده بودم.


   
Hasti Zand | کـامـنـت()