وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل نوزدهم ~ مسیر
دوشنبه 22 آبان 1396 | 06:35 ب.ظ

ارام ارام با بی میلی به سمت بیرون حرکت کردم. با ناراحتی اثار نگرانی و غم را از صورتم پاک کردم. خودم را قابل احترام جلوه میدادم. یک نمایش بچه گانه دیگر برای پس گرفتن چیزی که حالا به 6 خوناشام تعلق داشت، ازادی ام. لیموزین مشکی رنگ زیبا بود و کوچکترین لکه ای روی ان به چشم نمی امد. ارزو میکردم ای کاش پا نداشتم تا نتوانم راه بروم و با پای خودم دوباره به فقس برگردم اما چاره چه بود؟ این حکم سلامتی و ازادی پدر و مادرم و تمام عزیزانم بود. دستگیره ی چمدانم را فشار دادم و به خانه ام نگاهی انداختم. چه خاطرات خوشی که انجا نداشتم! اه کشیدم. اهی غلیظ و دردناک که از نظرم شبیه شده بود به زوزه ای غمناک از گرگی زخم خورده. زمزمه کردم: خداحافظ. نفسم گرفت و قطره ای اشک گونه ام را اراست. سریعا ان را پاک کردم و خودم را جمع و جور کردم. به رجی نگاه کردم با دست به من اشاره میکرد تا زودتر به داخل ماشین بروم. درواقع خودم با پای خودم به جهنم شخصی 6 تا از شیاطین برگردم. قدم هایم را ارام ارام برداشتم نگاهی به اسمان ابری انداختم. ابر های گلکلمی پیچ در پیچ اسمان را سراسر پوشانیده بودند و رنگشان خاکستری بود. گویی انان نیز عزا گرفته بودند. حد اقل اسمان مرا درک میکرد! با قدم های ارام در حالی که به سرنوشت مخوفم داخل ان لیموزین مینگریستم چمدانم را به راننده دادم و وارد شدم. لایتو اول همه خوش امد گفت: ببین کی اینجاست! خانوم شهامت!

صورتم را بی حالت نگه داشتم و فقط به او نگاه کردم. خودم کاملا حس میکردم که چشمانم خالی بودند. ایاتو غر غر کرد: اون فقط یه احمقه. عکس العملم نسبت به لایتو را دوباره در مورد او تکرار کردم. لایتو به جایی خالی کنار خود اشاره کرد و با لحنی ترغیب کننده و سرخوش گفت: نمیای بشینی؟ هر چند که سر پا قشنگ تری.

به او چشم غره رفتم و در جایی درست مخالف او نشستم. اولین آوا را از بغل دستی ام شنیدم که زیر لب به صورت نامفهومی غر غر میکرد. وسط کاناتو و سوبارو نشسته بودم. به هر حال چه فرقی داشت؟ خوناشام خوناشام است. حد اقل انحراف جز دیگر کمالات این خوناشام ها نبود. کاناتو رو به خرس عروسکی ای که در دست داشت گفت: تدی میبینی انسانها چقدر دو رو هستن؟ توی ظاهرشون آرومن اما درونشون پر از چیزی دقیقا مخالف ظاهرشونه. خیلی دلم میخواد بِشکَنَمِش!

در ذهنم میگفتم: افرین! به خرست یاد بده همه دو برابر کثیف تر از اونی هستن که فکر میکنی هستن. کی فکر میکرد کمی کنجکاوی در مورد اشخاص اشتباه مرا به ایجا بکشاند؟ جایی که باید تا ابد از خانواده ام، دوستام و زندگی عادی بی دردسرم دل میکندم. به او گفتم: تو نمیتونی چیزه که قبلا شکسته رو بشکنی...

لایتو با دهان بسته خندید و گفت: چه چهره ی درمونده ای به خودت گرفتی. شاید قشنگ ترین چهره ی درمونده جهانه...عروسک کوچولو.

دوباره به او چشم غره رفتم. ارنجش را به زانوهایش چسباند و دستانش مثل یک جفت ستون راست به سمت بالا قرار گرفت. او دوباره با دهان بسته خندید و چانه اش را روی دستانش گذاشت. هنوز سرخوش بود. پرسید: حرف نمیزنی؟

سکوت کردم و دوباره چشم غره رفتم. این بار اینقدر خشن که میتوانستم بلافاصله او را از وسط نصف کنم. شو بالاخره بین ما قرار گرفت و گفت: میشه ساکت شی و این مکالمه یه طرفه رو تموم کنی؟

لایتو خود را از حالت خمیدگی خارج کرد. به صندلی تکیه داد و کلاهش را به ارامی از روی موهای قرمز رنگش جا به جا کرد و جلو اورد طوری که سایه اش مانع دیده شدن چشمانش میشد. سپس گفت: خیلی اوقات چشم ها مکالمه میکنن.

ایاتو با تمسخر گفت: مکالمه؟ من به این میگم غرش!

به من نگاه کرد و با نیشخندی متکبرگفت: خوبه. اگر از سرورت خوشت نمیاد از هیچکس دیگه ای هم نباید خوشت بیاد.... هر چند که قراره نظرتو عوض کنم...

طوری نگاهش کردم که انگار یک بچه دو ماهه است که چند کلمه نامفهوم گفته و ظرف غذایش را روی میز خالی کرده است. سکوت چیزی بود که تصمیم گرفته بودم پیشه کنم. برای یک بار هم که شده با لایتو موافق بودم. چشمانم مکالمه میکردند و مهم تر از همه انها دروغ نمیگفتند. به خرس عروسکی کاناتو نگاه کردم. او قهوه ای روشن بود و جلیقه ای بلوطی رنگ به تن کرده بود و چشمبندی بسته بود که یکی از چشمان قلمبه و دوست داشتنی اش را پوشانده بود. گوشه ی لبم به سمت بالا رفت. ان پسر بیچاره اینقدر به هم دم نیاز داشت که به عروسک ها رو اورده بود. من او را قضاوت نمیکردم. او مخدار رفتار های خودش است و به من ربطی ندارد اما دلم برایش سوخت. کمی از واکنشم تعجم کردم چون هر کس دیگری جای من بود تنها کسی که در ان لحظه باید نگرانش میبود خودش بود نه احساسات قاتل احتمالی اینده اش. رجی نگاهش را از پنجره با بی میلی برداشت. با قیافه ای جدی پاهایش را روی یکدیگر انداخت و گفت: خیلی خوش شانس بودی که من وقت نکردم قوانینو برات توضیح بدم چون در صورتی که رعایت نشن تنبیه در راهه. یه سری قوانین هست که باید توی عمارت ساکاماکی اجرا بشه. روشنه؟

خیلی با ادب جواب دادم: بله. سعی میکردم طوری قضاوت نشوم که گویی از او میترسم. پوچی در اوج چشمانم نفوذ کرده بود و لحن صدایم سرد و بی تفاوت بود. وقت نیاز داشتم تا با این وضع کنار بیایم و زندگی گذشته ام را برای مدتی رها کنم البته عمرا به انها اجازه نمی دادم فکر کنند که من حالا در اوج اسیب پذیری خود هستم. رجی عینکش را به عقب هل داد و ادامه داد: راس ساعت 5 و نیم باید بیدار بشی.

-        - پنچ و نیم صبح؟

با لحن خشک و فریز شده اش گفت: نه. بعد از ظهر. قرار نیست دیگه شبا بخوابی. باید زندگیتو با ما هماهنگ کنی. شما انسان ها به هیچ وجه به چیزی خارج از محدودیت های جسمانی رقت انگیزتون فکر نمیکنید. تو توی خونه میمونی و توی هر کاری که بتونی کمک میکنی یادت نره تنها جایی که میتونی بری باغه. برای فرارت هم تنبیه مناسب در نظر گرفته میشه. به اون خانوم جوانی که امروز ملاقات کردی در مورد غیبتت چی گفتی؟

جواب دادم: بهش گفتم که من تا یه مدتی میرم به یه مسافرت که زمان بازگشتش نا معلومه.

به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: پس دو هفته اینده رو باید توی خونه بگذرونی و روی ادب و رفتارت کار بشه. من تحمل نافرمانی رو ندارم. یقینا بقیه قوانین هم به وقتش برات روشن خواهد شد.

بالاخره دهن باز کردم و با لحنی که نمی توانستم مانع سردی اش بشوم گفتم: میشه منظورت از تنبیه رو برام روشن کنی؟

رجی سکوت کرد. سکوت کر کننده ای که به طرز فجیعی اعصاب خرد کن بود. سوبارو چشمانش را چرخاند و در حالی دستانش را در سینه اش گره زده بود گفت: مرگ.


   
Hasti Zand | کـامـنـت()