وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل هجدهم ~ لحظات اخر
دوشنبه 22 آبان 1396 | 06:20 ب.ظ

صبح روز بعد با افسردگی بیدار شدم. امیدم برای زندگی دیگر وجود نداشت. زیر چشمانم گود افتاده بود. شب قبل به سختی 3 ساعت خوابیده بودم و کابوس دیده بودم. کابوس هایی که بعد از بیدار شدن دیگر انها را به یاد نمی اوردم. سر ساعت 7 صبح پدر و مادرم بیدار شدند تا به فردگاه بروند و با فرودگاه و مشغله هایش 4 ساعت سر و کله بزنند سپس با ارامش پرواز کنند و حد اقل برای یک ماه در شعاع عواقب اشتباهات من قرار نگیرند. من بیدار شدم و با لبخندی مصنوعی که خیلی برای واقعی جلوه دادنش تلاش میکردم توی کار ها کمک کردم. پدرم از سرخوشی شروع کرده بود به تعریف کردن خاطرات ماه عسلش با مادر و سوتی های مامور هتل دست و پا چلفتی اشان. خوشبخاتانه کمی به یاد اوردن خاطرات کافی بود تا حواس هر دو از من افسرده که از صبح یک کلمه هم حرف نزده بودم و به جک های پدر نمی خندیدم پرت شود. برای اینکه من هم ذهنم را از مکالمات شب قبل دور کنم صبحانه مفصلی برای انها درست کردم و ظرف ها را شستم، به کثیف بودن چمدانشان گیر دادم و در 10 دقیقه لباس ها را با منظم در یک چمدان تمیز و بزرگتر جا کردم. به مادرم گفتم که چرا ضد افتاب اضافی برنداشته و یا چرا لباس شب مورد علاقه اش را برنداشته است. مادرم جواب داده بود: عزیزم لباس شب نمی خواد! ما که نمیریم مهمونی...

 من حاظر بودم هر بهایی را بپردازم تا این سفر بهترین سفر عمرشان شود پس گفتم: چرا که نه؟ اتفاقا میرین خیلی هم خوش میگذره. میشه از بابا بپرسی اون کت و شلوار کرمی رنگش رو بردارم یا سیاهه رو؟

خلاصه بعد از بار زدن کلی چیز دیگر و اضافه نمودن دو ساک خالی برای گذاشتن خرید ها در ان، انها را بدرقه کردم. موقع رفتن مادر و پدرم را در اغوش کشیدم و حسی به من میگفت که این اخرین بار است که عطر غلیظ پدر و عطر ملایم بهار نارنج مادرم را حس میکنم پس عین احمق ها بو کشیدم و هر یک را 4 بار بوسیدم.

بقیه ی روزم کاملا صرف مکالمه با دوستانم و تمیز کاری خانه شد. در حالی که جارو برقی به دست داشتم از میتزویو خواسته بودم که داستان اخرین رمانی که خوانده است را با جزئیات برایم بگوید. از او 3 ساعت کامل حرف کشیده بودم و او هم مشکلی نداشت و از این مورد خوشحال بود. در اخر مکالمه به او گفته بودم: میتزویو من قراره یه مدت برم به یه مسافرت طولانی جایی که تلفنم ممکنه آنتن نده صدایم شکست شد اما با حفظ ظاهر ادامه دادم: پس لطفا تماس نگیر...

در واقع دروغ گفته بودم تلفنم هنوز هم در طبقه دوم مدرسه در کلاس نجوم به سر میبرد و همینطور به او نگفتم که ممکن است دیگر برنگردم. ساعت 1 موقع ناهار در خانه به صدا در امد. ملاقاتی غیر منتظره از فردی ناشناس که خیلی خیلی به ان مشکوک و بدبین بودم. به یاد می اورم که با ترس و لرز و اشک هایی که ناخوداگاه جریان پیدا کرده بود را پاک کرده به سمت در رفته بودم تا در را به روی سرنوشت به رنگ خونم باز کنم تا مرا به عمارت 6 خوناشام سنگدل و وحشی ببرد اما در کمال تعجب در پشت در دختر ریز نقشی را دیده بودم که موهای طلایی صاف و پر پشت و چشمان ابی درشت و معصومی داشت. از خوشحالی اشک شوق با لبخندی احمقانه جاری شده بود و در حالی که مهمان کوتاه قدم را در اغوش میکشیدم گفتم: شینامی!

او با نگرانی پرسید: واسه چی گریه میکنی؟

دروغ گفتم ( اخیرا خیلی در این مورد استاد شده بودم ): گربه همسایه مون مرده.

شینامی با مهربانی گفت: اخیش! بیچاره! پیر بود درسته؟

جواب دادم: اره 9 سالش بود.

خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم: میای داخل؟

او با لبخندی شیرین پیشنهادم را رد کرد: اوه نه فقط اومده بودم کیف و گوشیت که جا گذاشته بودی رو بهت پس بدم. در حالی که سرخ شده بود ادامه داد: تازه دیروز هم مزاحم شده بودم اما یادم رفته بود اینا رو بیارم.

او را به داخل کشیدم و با لحنی ملتمسانه گفتم: کودوم مزاحم؟ تو مراحمی! تورو خدا ناهار پیشم بمون.

او تکانی به دامن گُلبِهی رنگش داد و پیراهن سفید رنگش را صاف کرد. به او اطمینان دادم: نیاز به تشریفات نیست مامان و بابام رفتن سفر.

او که متعجب شده بود به داخل امد و روی کاناپه نشست و پرسید: واقعا؟.... با اون اتفاقی که پریشب برات افتاد؟

با ناراحتی جواب دادم: اونا خیلی اصرار کردن که سفر رو کنسل کنن. با لحنی جدی و مغرور ادامه دادم: اما من گفتم ایانو ساموری نیستم اگر بذارم این کارو بکنین!

شینامی خنده کنان تایید کرد: البته که نذاشتی! تو خیلی لجبازی...

به اشپزخانه رفتم تا یک لیوان قهوه برایش اماده کنم. پرسیدم: با شکر یا بی شکر؟

-        با شکر لطفا.

لبخند تصنعی ای زدم و با ناراحتی گفتم: شینامی... منم ممکنه به زودی برم سفر و فکر کنم تا اخر تابستون هم اونجا باشم

شینامی با چشمانی پر از غصه رو به من کرد و با ناله گفت: به خاطر قضیه پریشبه.... درسته؟ و اون تعقیب کننده ناشناس...

 با اه حقیقت را گفتم: درسته.

-        کی میری؟

-        شاید امروز شاید فردا شاید دو هفته دیگه... معلوم نیست. زمان برگشت هم معلوم نیست...

با لحنی ملتمسانه پرسید: من بازم میبینمت درسته؟

او را در اغوش گرفتم و به او اطمینان دادم: اوه البته عزیزم!

دروغ هایم دیگر واقعا داشت ازار دهنده میشد. مثل پیچک سمی به دور پاهایم پیچیده بود و واقعا ازارم میداد. خسته شده بودم. بعد از صرف ناهار من شینامی را سوال بارون کرده بودم. دلم میخواست برایم حرف بزند و حواسم را پرت کند. موقع خداحافظی در ساعت حدودا 5 چندین دفعه به او اطمینان داده بودم که باز خواهم گشت و همه چیز به حالت عادی بر خواهد گشت. از او خواستم که به کائوری بگوید که من با پدر و مادرم به سفر تفریحی رفته ام و سفرم به تعقیب کننده ی ناشناس هیچ ربطی ندارد. مطمئن بودم اگر به کائوی حقیقت را میگفت او از خودش متنفر میشد و عذاب وجدان ازارش میداد در حالی که این فقط من بودم و کنجکاوی لعنتی ام با چاشنی یک شانس داغون. این فرمول بخشی به نام کائوری نداشت.

من بعد از جمع کردن وسایلم تا ساعت 6 چمدان به دست به پنجره زل زده بودم که بالاخره کابوسم به حقیقت پیوست. یک لیموزین مشکی براق رو به روی در خانه متوقف شد و چهره ی افراد نحس سوار بر ان را شناختم


   
Hasti Zand | کـامـنـت()