وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




مدرسه گلکسی 2
جمعه 12 آبان 1396 | 12:30 ب.ظ


ببخشید ببخشید انترنت مون تموم شده بود تازه شارژ کردیم 

چون انتحال فردا امتحان هدیه است و اصلا خواندن نمی خواهد '__'

برای خوندن رمان فقط کافی برید ادامه مطلب 

همین! به قرآن همین کافی یه

We born to make history ^__^



از زبان ایزومی یاهیرو:

بعد از آون اتفاق دیگه حتی روم نمی شد با ویکتور حرف بزنم آمدم یک چیزی بگم که قطار زد زیر ترمز  :|

اردک کوچولو من با قفس اش از آون بالا پرت شد کف زمین بدبخت جوری بال بال می زد و صدا غاز در می آورد که انگار می خواستن سرش رو از جا در بیاورند ! ویکتور هم که بخش زمین شده بود دستش رو روی صندلی گذاشت و بلند شد منم عینکم از روی چشم ام افتاده بود هیچ نمی دیدم دستم تو توی یک چیز نرم که انگار خیس بود کردم بعد ویکتور گفت هی!  داری چی کار می کنی؟ و عینکم رو روی چشمانم گذاشت وقتی چند بار پلک زدم دیدم که دستم رو تا آرنج کردم تو چشم ویکتور بدبخت! داشتم معذرت خواهی می کردم که یک صدا از داخل بلندگو که به سقف چسبیده بود توجه مون رو به خودش جذب کرد :دانش آموزان عزیز ما به مدرسه رسیدیم لطفا فقط آدمیزاد ها از واگن بیرون بیان و از قطار پیاده بشن آگه آون ها اول از همه پیاده بشن به نفع همتونه ! نفسم رو حفظ کردم اردک ام راکس هم انگار می دونست که این چیز خوبی نیست ته قفس اش چسبیده بود و تکون نمی خورد آون رو برداشتم و به ویکتور گفتم بریم؟ گفت بریم.

از قطار که پیاده شدیم یک خانم قد بلند جلو ما آمد مو های قهوه ای سوخته ای داشت که توی باد میرقصید! گفت:سلام ! من معلم آدم ها هستم یعنی شما دو تا ! از دیدنتون خوشحالم با اجازه....

بعد دست ویکتور رو گرفت و به سمت خودش کشید دستی توی مو ها کشید و گفت خوب... استعداد خوبی داری! 

دست من هم گرفت و سرم رو به سینه اش چسباند و گفت:آی انگار که خیلی ترسیدی! نگران نباشید من ازتون محافظت می کنم حالا کنار من باشید که الان نوبت جادوگر هاست!

یک دختر با مو های کوتاه قهوه ای با قدی کشیده  با چوب دستی که از سرش نور قرمز چشم گیری بیرون می زد از قطار آمد بیرون پشت سرش یک پسر چهار شونه که خیلی خوشگل بود از قطار آمد بیرون یک کتاب دستش بود و روبه ما کرد و دستش رو جلو آورد تا با ما دست بده گفت:فکر نکنید که من با ماگل ها مشکل ندارم اما فعلا شما از همه افراد توی این قطار بی آزار ترید! 

دختر اخم کرد و گفت:جک! دوباره شروع کردی؟ 

شنل دختر توی باد مثل یک دریا ی مشکی بود با چوب دستی اش به ما اشاره کرد و گفت:نمی بینی ترسیدن!شما ها ،از دیدنتون خوشحالم من ایریل هستم این هم جک هست که خیلی غر می زنه! 

داشت حرف می زد که صدا قهقه یک پیر مرد ما رو به خودش جذب کرد ریش ها تا روی مچ پاها بود! یک کلاه جادوگری با یک ردا ی بنفش پوشیده بود رو به جادوگر ها کرد آون ها هم بهش احترام گذاشتن 

پیر مرد گفت:چه جادوگر های پخمه ای!

ایریل که اشک توی چشمش جمع شده بود دست مالی از توی جیب اش در آورد و اشک ها شو پاک کرد و گفت:باعث افتخارمونه !

معلم انسان با معلم جادوگر ها دست دادند یکی از معلم ها گفت حالا نوبت گرگینه هاست و معلم ما با ایریل مثل یک سپرجلوی ما ایستادند 

یک پسر با گوش های گرگی که از وسط گله اش بیرون زده بود با چشمایی سبز مثل چشم های گربه بیرون اومد لامصب چه تیپی داشت! پشت سرش یک دختر لاغر با موهای گوتاه و گوش و دمی قهوه ای بیرون اومد عینک های گرد اش رو روی مو هاش گذاشته بود اون ها اولین گروهی بودند که به سمت ما نیومدند معلموشون خیلی وحشت ناک بود ی مرد قد بلند با موهای مواج که گوش و دم اش سیاه رنگ بود ، جلو اومد و گفت:فکر می کردم دانش آموزانم با استعداد تر باشن!

پسر گرگینه پوز خند زد و گفت:هه نظر من هم راجب تو همینه 

اون موقع بود که دختر گرگی روبه ما کرد و گفت:فکر می کنم با این ها هم کلاس باشیم 

داشت با لبخند جلوی ما می اومد که معلم ها همه جلوی ما ایستادند و گفتند حالا نوبت خون آشام هاست لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنید ...

با خودم گفتم یعنی اون دختری که توی قطار دیدم توی این گروه ع!؟

یعنی من نمی تونم قدرتم رو روی خون آشام ها به کار بگیریم؟


ادامه دارد...


ببخشید خیلی کم بود سریع قسمت بعدی رو فردا شاید بزارم 

کامنت بشوتید!

بااای تا هاای 



   
♡Miss Margot♡ | کـامـنـت()  

نمایش نظرات 1 تا 30