وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




رمان خانه ی شیطان قسمت7
پنجشنبه 4 آبان 1396 | 12:02 ب.ظ




یدفعه از دستتان قدرتمندش بیرون اومدم و موهامو ول کرد و بعدش توی
گوش جمله ای زمزمه کرد  صدای دو رگه ای که از ته چاه می اومد گفت:"هنوز تموم نشده.. شانس اوردی!"بدنم می لرزید و سعی میکردم با دستام  لرزش بدنم متوقف کنم....
چشمام شروع کردن به گریه کردن.. صدای قیز قیژ از پله ها می اومد. ترسیدم...
میدونستم اینا خبر مرگشون کپیدن و جیغمو نشنیدن ... با پاهای لروزن راه رفتم
باید یه جای قایم بشم.. تا برم به اتاقم با اوردن صحنه های قبلی قلبم توی
ذهن می اومد صدای تپش قلبمو فقط خودم میشنیدم .. با خودم زمزمه کردم:
_من غلط کنم. پامو توی اون اتاق بزارم....
 مسیرمو از اتاق عوض کردم تصمیم گرفتم برم پایین و رمان بخونم ...
همینطور که داشتم پایین می اومدم یدفعه تلویزیون روشن شد. و صداش تا بلند بود....
توی هال صدای خنده ها توی تلویزیون بلند شده بود.. سکته ی ناقص زدم.
با عصبانیت داد زدم:
_ بچه ها اخه چه وقت شوخیه.....نعلت به هر کسی که...استغفرالله
لامپ ها رو روشن کردم و رفتم سراغ تلویزیون خواستم خاموشش کنم که
سکته ی هزارم رو هم زده بودم..... باور نمیشد یه دست بزرگ روی گرد خاکی
که روی گوشه ی تلویزیون حک شده بود .... نه... این دست بچه هاست.
دستمو که روی دست گذاشتم از مال من بزرگتر بود ..  دوبرابرش بود ..باورم
نمیشد این ماله یک جنس مذکره... یعنی یه نفره دیگه هم توی خونه ......
تلویزیون به تنهایی خاموش شد و یدفعه هینی گفتم روی شیشه ای
تلویزیون مرده ای قد بلند سیاه پوش شد مردمک چشم هایش قرمز مث
رنگ خون بهم نیگاه میکردم لرزش بدم زیاد شد چرا باید اینقدر بدختی بکشم؟!؟
پشت سرمو نیگاه کردم هیچکی نبود.. سرمو به تلویزیون چرخوندم بهم
نزدیک شده بود.... راه نفس کشیدم قطع شده بود... ناخن های سیاهش
را از پشت به گردنم نزدیک میکرد.... مث مجسمه خشک شدم....


   
♛Dong fang bu bai♛ | کـامـنـت()