وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل هفدهم ~ بازگشت
چهارشنبه 3 آبان 1396 | 08:30 ب.ظ

بالاخره شب تمام شد و من تصمیم گرفتم بخوابم. مسواک زدن و کار های قبل از خوابم را با سرعت باد انجام میدادم تا به تختم بروم و از شر افکار ازار دهنده ام خلاص شوم. مادرم که متوجه بی قراری من شده بود موقع خواب در حالی که پتویم را روی سرم کشیده بودم به اتاقم امد. به ارامی پتو را از روی صورتم کنار کشید و گفت: ایانو... چیزی شده دخترم؟

صورت گرفته ام را با خنده ای مصنوعی تزئین کردم و گفتم: نه مامان. من واقعا خوبم.

مادرم اه کشید و در حالی که با تره ای از موهای مواج سیاه رنگم بازی میکرد گفت: با این وضع بهتره من و پدرت فردا نریم...

افکارم مثل شیشه شکست و نابود شد. احساس میکردم یک تریلی بیست تُنی روی سرم سقوط کرده است. نمیگذاشتم انها خودشان با دست خودشان تنها راه فرارشان از این مهلکه که به لطف من به وجود امده بود را از بین ببرند! مخالفت وحشیانه ای کردم: چی؟ مامان اگر این کارو بکنی نمیبخشمت! خیلی هم دارم جدی بهت میگم!

مادرم که از واکنش تهاجمی من متعجب شده بود گفت: تو واقعا اینقدر میخوای که ما بریم؟

اخم کردم و با ناراحتی جواب دادم: این چه سوالیه؟ معلومه. هیچ دلم نمی خواد به خاطر من امسال رو هم هیچ کاری واسه سالگرد ازدواجتون نکنید.

مادرم سرم را نوازش کرد و با ندایی که موفق نشده بود نگرانی را در لحن صدایش خنثی کند گفت: پس تو چی؟

به او اطمینان دادم: مامان من خوبم.

او دوباره سرم را نوازش کرد و به تختم چشم دوخت. لبخند نزد و این نشان دهنده ی این بود که او در حال تفکر بود. با نگرانی و غر غر پرسیدم: میرین؟

او با کمی تاخیر جواب داد: بله عزیزم. و با تاخیر بیشتری لبخند زد.

من هم متقابلا لبخند زدم: عالیه!

مادرم پیشانی ام را بوسید و در حالی که به اتاق خوابش میرفت نگاه معنا داری به من انداخت. وقتی در اتاقم بسته شد دوباره من بودم و افکارم اما با این فرق که تاریکی هم به جمع ما اضافه شده بود. به پنجره ی اتاقم خیره شدم. ماه در ان میدرخشید و ستاره ها اشفته و نا مرتب دور و بر ماه ازدحام کرده بودند. زمان ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت میگذشت و من هیچ چیز از ان نمیفهمیدم. دنبال راه حل بودم. هیچ چیز مرا از فکر کردن به چگونه حرف زدن با رجی باز نمیداشت. وحشت زده، نگران و به شدت اشفته شده بودم. دلم میخواست در جا تفنگی بردارم و ان را روی شقیقه ام بگذارم و بعد ماشه را با کمال رضایت و شادی بکشم. افکار پیچ در پیچم مثل طناب داری شده بود که به دور گردنم اویخته شده بود. هر چه میگذشت تنگ تر میشد و مرا یک قدم به مرگ نزدیکتر میکرد. در ان لحظه مثل یک مرده شده بودم که هنوز تپش قلب دارد. قلبم چنان وحشیانه میتپید که به سختی چیز دیگری غیر از صدای ان را به یاد می اورم. وضعیتم تا حدود ساعت 3 صبح همین گونه بود که صدایی مرا به خود اورد صدایی ناشناخته که از زیر پنجره اتاقم و بیرون از خانه به گوشم میرسید. سراسیمه به سمت پنجره حجوم بردم و به زمین مِه گرفته نگاه متعجب و وحشت زده ای انداختم. درخشش دو یاقوت خونی رنگ توجهم را کاملا از آن خود کرد و کمی بعد نیشخند حریصانه ای رو به من تمام قدرت و نیرویم برای مقاومت را در هم شکست. پلک هایم را محکم بستم و روی هم فشار دادم و دعا کردم: خدایا کمکم کن!

صدای خنده ی ترسناکی از پشت سرم به گوش رسید و نفس سرد یک نفر به گوشم برخورد کرد که باری از کلمات را همراه خود داشت.

-        - تو واقعا فکر میکنی خدایی هست که میاد و تو رو از این وضعیت فرار تاپذیری که توش گیر کردی نجاتت میده؟

تمام تلاشم را کردم که بر نگردم. دستان سرد او بازویم را لمس کرد و مرا بر خلاف میلم به سمت خود برگرداند. وقتی با او رو به رو شدم قیافه اش را از روی موهای خاکستری-مشکی اش شناختم که رنگ خاص و عجیبی داشت. او رجی بود برادر دوم ساکاماکی. هیچ چیز نگفتم. او خنده کنان گفت: تو که واقعا فکر نکردی میزاریم با خیال راحت به زندگی حقارت بار انسانیت ادامه بدی؟

-        - بقیه... بقیه هم اون بیرونن؟

-        - نمی خوای که بازم از پنجره بپری پایین؟ فقط باعث میشه انسان  بی ملاحظه و ترسو ای به نظر بیای که به اعمالش ذره ای فکر نمیکنه.

قاطعانه جواب دادم: نه.

داشتم وانمود میکردم که از او نمی ترسم. رو به او کردم و با همان لحن شجاع گفتم: میخواین من چیکار کنم؟

-        - خیلی راحت به عمارت ساکاماکی برگردی و اونجا رو ترک نکنی. بعد از حرکت شجاعانه اما در عین حال غیر مسئولانه ات بیشتر به نگه داشتنت به عنوان اسباب بازی علاقه مند شدم.

حرفش مرا عصبانی و بر افروخته کرده بود اما من نهایت تلاشم را برای حفظ ظاهر کردم. حد اقل حالا دیگر میدانستم که او برای حرف زدن به اینجا امده. نه پذیرایی از خودش با خون گرم و خوشمزه ی من. میدانستم که رجی فردی رسمی است و به ادب و منطق خیلی معتقد است. موضوعی که خیلی به ان فکر کرده بودم را جدی و با لحنی که ان را قانع کننده تر کند مطرح کردم: شما منو اینجا ول کردید و من حد اقل با 200 نفر مکالمه داشتم اما همینطور که میبینید هیچ کدوم از راز شما خبردار نشدن. من دروغ گفتم تا بهتون ثابت کنم در صورت ازادی من هیچ مشگلی برای شما پیش نمیاد و این چیزی نیست که فقط حرف باشه. خودتون دارین میبینین. اگر انصاف و منطق رو در نظر بگیریم این حرفم کاملا دلیل قانع کننده ای برای شماست که اینجا رو ترک کنید و منو به حال خودم رها کنید.

رجی لبخند دندانمایی زد و پاسخ داد: اگر از این لحاظ بررسی کنیم بله حق کاملا با شماست ولی فکر نمیکنی که این یه دو دو تا چهار تای ساده است و با این حساب ایاتو دیگه نباید زحمت زنگ زدن رو به خودش میداد؟ ازاد بودن تو در هر صورت مشگلی برای ما به وجود نمیاره اما یه توضیح قانع کننده واسه اینکه تو نباید ازاد باشی هست. اونم اینه که اگر هیچ علاقه ای توی خودمون برای نگه داشتنت حس نمیکردیم مسلما این کارو نمیکردیم. خون تو وسوسه کننده و عامل هرج و مرجیه که من توی خودم با پخش شدن بوش حس میکنم. مسئله همینه. ما نمیخوایم که تو بری.

چشمانم گشاد شده بود و تعجبم وحشتناک بر انگیخته شده بود. دستانم مشت شده بود و خشم داشت تک تک سول های بدنم را مشتعل میکرد. صدای داد مخالفت امیزم بالاخره مانند یک انفجار درونی با لحنی تهاجمی و توهین امیز تنین انداز شد: گرفتن ازادی یه نفر به همین راحتیا نیست! شما ها حق ندارین!

او در حالی که هیس هیس کنان انگشت اشاره اش را روی لب هایم میگذاشت با انزجار گفت: اصلا خانومانه نیست که اینقدر بلند داد بزنی. باعث میشه خیلی بی پروا، گستاخ و بی ملاحظه جلوه کنی.

در حالی که صورتش را به صوتم نزدیک تر میکرد گفت: تو واقعا فکر میکنی قدرت مخالفت داری؟ فراموش کردی که یه انسانی؟ یه انسان بیچاره از نژادی حتی بیچاره تر... تو نمیتونی مخالفت کنی چون قدرتش رو نداری... اما یه کاری میتونی بکنی.

با عصبانیت پرسیدم: چه کاری؟

او با لبخندی تمسخر امیز جواب داد: امنیت دوستات رو به ازادی خودت ترجیح بدی... در هر صورت من یه انسان میخوام. واسم فرق میکنه چه کسی اما به هر حال انسان انسانه. من با سخاوت مندی از اون مشگل میگذرم... خب. نظرت چیه؟

در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود گفتم: تو یه هیولایی... میدونی که من نمیتونم رد کنم.

-        - واسم مهم نیست. تصمیمتو بگیر.

سعی کردم به همه ی جوانب فکر کنم اما انگار تنها گزینه ای که داشتم بله بود. گزینه ی خیر را با پاک کنی از جنس شرارت پاک کرده بودند. دوستانم که از همه چیز برایم عزیزتر بودند نمی توانستند تاوان اشتباه مرا پس بدهند. اشتباهی که حالا داشت بدترین عواقبش را به من نشان میداد. قلبم در هم شکست و هزار تکه شد. چنان دردناک شکسته میشد که صورتم را در هم میبرد اما شرارت مانع این میشد که رجی صدای شکستن قلبم را بشنود. غمزده و با صدایی لرزان گفتم: قبوله... برمیگردم عمارت ساکاماکی.


   
Hasti Zand | کـامـنـت()