وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل شانزدهم ~ ارامش قبل از توفان
چهارشنبه 3 آبان 1396 | 08:25 ب.ظ

تمام روز بعد که قرار بود خیر سرم روز تعطیلم باشد در تماس ها و مکالمات تلفنی خلاصه شد. وقتی ساعت 12 ظهر خاله هیرو زنگ زد و مرا از خواب شیرین 8 ساعته ام بیدار کرد میدانستم که روزم قرار است افتضاح تر هم بشود. در فاصله ی 5 دقیقه ای تماس ها که اکثر اوقات در دستشویی و اشپزخانه سپری میشد دروغ هایم را لیست میکردم تا به همه یک چیز بگویم تا دروغ هایم بعدا لو نرود. عذاب وجدان اینکه باعث شده بودم همه در معرض خطر موجودات فوق بشری ای مثل خوناشام ها قرار بگیرند مرا سخت ازار میداد. بین تمام تماس ها حد اقل 100 بار فامیل زنگ زد و من 200 بار وقایع دروغینی که مثلا دیشت برایم اتفاق افتاده بود را توضیح دادم. برخی سوال های پی در پی میپرسیدند، برخی کنجکاو میشدند و برخی مشکوک اما مهم تر از همه کسانی که گریه میکردند روحم را ازار میداد. مجبور بودم همه چیز را برای پدربزرگ و مادربزرگ هایم دو بار تعریف کنم چون گوش هایشان سنگین بود اما جزعیات را به کلی حذف میکردم و موقع گفتن برای بار دوم حتی ان را خلاصه تر هم میکردم تا مبادا قند مادر بزرگ بیفتد. به یک سری ها گفتم که کاملا سالمم و هیچ اسیبدیدگی ای ندارم و به پدر و مادرم و تمام فامیل گفتم که دروغم را لو ندهد. حالا وسط تابستان مجبور بودم تا خوب شدن کبودی گردنم یقه اسکی بپوشم. تماس های دوستانم مرا خیلی شاد میکرد. روکو در تماسش 20 دفعه از من در مورد ان 6 نفر پرسیده بود. سوالاتی مثل: چند نفر بودند؟ چه شکلی بودند؟ لباس هایشان چه رنگی بود؟ لاغر بودند؟ قد کوتاه بودند؟ صدایشان چگونه بود؟ من هم اطلاعات احمقانه ای که از 20 تا یکی درست بود به او داده بودم. موقع فکر کردن در مورد سوبارو و مچ دستم اشتباهی لو داده بودم که یکی از انها زال و قد بلند است. او چنان با حرص حرف میزد که انگار میخواست همه ی انها را با خاک یکسان کند و من مجبور بودم او را به ارامش دعوت کنم هر چند که از روحیه ارام و مهربان روکو بعید بود که به چنین کاری دست بزند. او را درک میکردم. او فقط عصبانی بود. من همیشه بازیگر خوبی بوده ام پس دروغ گفتن هم برایم کار راحتی است اما معمولا دروغ گفتن به خصوص به عزیزانم وجدانم را ازار میداد. میکو تمام مدت در مورد زخم ها از من پرسیده بود و داعما راهکار اراعه داده بود که من برخی را یادداشت کردم تا زود تر از شر ان زخم های لعنتی و یقه اسکی ها خلاص شوم حتی تماس های تلفنی ای دریافت کرده بودم که حتی انها را نمی شناختم. پسری به نام ایتاداشی هارو که هم کلاسی کلاس ریاضیاتم بود و معمولا به ندرت با من حرف میزد تماس گرفته بود. کائوری خبر را همه جا با شیپور جار زده بود. حتی معلم هنرم هم تماس گرفته بود! او به من گفت که کائوری به او گفته که من ضربه روحی دردناکی خورده ام و تا مدت ها احساس امنیت نخواهم کرد. من هم به او اطمینان دادم که کائوری بزرگنمایی کرده است و حال من کاملا خوب است. چون از شانسم روز تعطیل بود کائوری و شینامی به دیدن من امده بودند و من بالاخره موقعیت این را پیدا کردم تا کمی توی هال بنشینم و تازه متوجه شدم مادر و پدرم هم به اندازه من درگیر تماس ها بوده اند. البته انها مشغول مشورت با پلیس بودند و من مجبور شده بودم که توضیحات و دروغ های شاخدارم را با جزعیات برای پلیس ها توضیح دهم. پلیس ها هیچ کاری بجز سوال پیچ کردن من نکرده بودند و خیر سرشان در حال تحقیق بودند. در مورد تماس های تلفنی هم که پوستم کنده شده بود اخر از شانسم من 4 خاله 2 دایی 3 عمه و 3 عمو داشتم که هر یک حد اقل یک فرزند داشتند. البته خاله هارو 3 تا داشت و من مجبور بودم به همه توضیح دهم. خیلی خسته کننده بود. شینامی و کائوری داعما در مورد اینکه چیزی نیاز ندارم از من میپرسیدند و شینامی برای پاک کردن اشک هایش 6 دستمال کاغذی مصرف کرده بود. واقعا احمقانه بود. طبق گفته هایم من فقط تعقیب شده بودم! همین و بس! دلیل نگرانی هایشان چه بود؟ ایا بو برده بودند که من دروغ میگفتم؟ احتمالا بله اما مطمئنم هیچ یک حتی یک درصد هم فکر نمیکردند من به خاطر خطر خوناشام ها ان چرت و پرت ها را تحویلشان داده ام. بالاخره ساعت عملا 7 شب بود که من راحت شدم و کائوری و شینامی هم بعد از خوردن تمام زخایر چیپس از پیشم رفته بودند. من داعما به انها چیپس میخوراندم که دست از تاسف بردارند! یکی نبو به اینها بگوید: بابا من سالمم! واقعا نمیبینین؟

همه چیز کم کم ارام شد و خانواده در کنار هم غذا میخوردند. پدرم قیافه ی عبوسش را کنار گذاشته بود و دوباره شوخی میکرد و مرا دست می انداخت دوباره با مامان شوخی میکرد و مادرم هم دست از نگرانی کشیده بود و لبخند میزد. مادرم شیفته ی شوخ طبعی پدرم شده بود. یادم می اید وقتی 6 ساله بودم بعد از خوانده شدن داستان زیبای خفته برای خواب از مادرم پرسیده بودم: مامان...منم یه روز پرنسم رو پیدا میکنم؟ یه پرنس خیلی جذاب که اسب سفید داشته باشه؟ مثل تو که بابا رو پیدا کردی.

مادرم با لبخند دستی به سرم کشیده بود و گفته بود: البته عزیزم اما نیاز نیست یه نفر جذاب باشه و اسب سفید داشته باشه تا پرنس تو بشه. پرنس تو باید از خود گذشته، مهربون، فداکار، قابل اعتماد، نجیب و مهم تر از همه همیشه در کنار تو باشه. مهم نیست اگر زیبا نباشه یا حتی اسب سفید نداشته باشه.

من در ان سن معنی کلماتی مثل فداکار و نجیب را نمی فهمیدم. اسب سفید را از مغزم بیرون کرده بودم و داشتم به اسب شاخ دار فکر میکردم اما با لبخند سر تکان داده بودم و نا خود اگاه این طرز فکرم شده بود و دعوت هر پسری را به راحتی قبول نمیکردم. هر چند که زیاد نبودند اما به هر حال وجود داشتند. مادرم هم پدرم را با همین طرز فکر یافته بود و انها چقدر کنار هم شاد بودند. شادی ای که قرار بود من به زودی به ان گند بزنم. خوناشام ها در کمینم بودند پس در کمین انها هم بودند.

موقع شام تماس عجیبی برقرار شد و ساعت 8 بود. موج تماس ها عملا تمام شده بود اما من ارام از سر میز بلند شدم و گفتم: من برمیدارم. وقتی تلفن را برداشتم صدایی مثل قطع و وصلی شنیده میشد و چیز نا مفهومی زمزمه میشد. صدایی که با گیز گیز ترکیب شده بود و بسیار نا هنجار بود. با نگرانی مِن مِن کردم: ب...بله؟ ا...الو؟ کسی اونجاست؟ ناگهان به وضوح صدایی جدی را شنیدم که میگفت: ما رو منتظر نذار. گلوم حسابی خشک شده.

سعی کردم صدایم نلرزد: شما؟

جواب سوالم را نداد و با صدایی گرفته زمزمه کرد: تشنمه...

دستانم لرزید و تلفن به پایین پرت شد. نگاهم به سمت پنجره برگشت و در عمق تاریکی یک جفت چشم براق به قرمزی خون پدیدار شد و چیزی مثل درخشش نور های رو به خاموشی، نیشخند فرد ان سمت خیابن را اشکار ساخت. او به ارامی تلفن را از کنار گوشش دور کرد و نیشخندش عریض تر شد. خنده ای حریص و همانطور که گفته بود به شدت تشنه. نیشخندی که یک جفت دندان تیز را به نمایش گذاشته بود. پاهایم لرزید و به سمت پنجره سکندری خوردم اما در کمال تعجب دیگر کسی انجا نبود. تنها چیزی که دیده میشد رهگذرانی بودند که نه چشمان خونی رنگ داشتند و نه دندان نیش. زانو هایم لرزید و مجبور شدم برای اینکه نیفتم دستانم را به لبه پنجره محکم کنم. انها در کمین من بودند و به وضوح این را گفته بودند. معده ام از استرس به هم پیچ میخورد و پیچ ها تبدیل به گره میشد. با عجله پرده را کشیدم. مادرم پرسید: کی بود؟

صدایم لرزید: ا...اشتباه گرفته بود.

پدرم به من خیره شد و گفت: ایانو عزیزم پشت پنجره چی هست؟

به سمت انها برگشتم و با لبخند گفتم: هیچی.

پدرم ابروی راستش را بالا برد و گفت: مطمئنی؟

جواب دادم: اره...ام...یهویی هوس کردم پنجره رو بکشم چیز مهمی نیست.

با لبخند دروغینی که حفظ کرده بودم سر میز نشستم و بقیه استیکم را بلعیدم. متاسفانه به دلایلی من همیشه و همیشه به غذا اشتها داشتم. به خصوص گوشت اما حیف که همه ی این ها به هیچ وجه باعث نشد من احساس ارامش کنم. مطمئنا اگر اعضای بدنم جان داشتند اول از همه قلبم مرا لت و پار میکرد چون اخیرا صدای تاپ تاپ وحشیانه اش داعما در گوشم میپیچید و قلبم از تاپ تاپ خسته شده بود. او ارامش میخواست. ارامشی که من با کمال تاسف حالا حالا ها نمیتوانستم به او بدهم. اگر چیزی هم از من باقی میماند دست و پایم و بعد گردنم ان را تبدیل به پودر میکردند. چه میتوانستم بکنم؟ من نمیتوانستم تا ابد فرار کنم باید فرصتی گیر می اوردم تا با رجی گفت و گو کنم. او احتمالا منطقی تر از بقیه بود و به احتمال بالا او بود که او را جلوی پنجره در ان طرف خیابان دیده بودم. ان لبخند رعب اور... ایا او هم می توانست ادبش را کنار بگذارد و وحشی شود؟ احتمالا بعد از بازگشتم به انجا او مرا سخت تنبیه میکرد زیرا استاندارد هایش را زیر پا گذاشته بودم. نه ! این چه حرف احمقانه ای است؟ من به انجا باز نخواهم گشت. هر طور که شده او را قانع میکنم که من به هیچکس هیچ چیز نخواهم گفت و دهانم قرص است اما این نقشه صد درصد جواب نمیداد اگر انها از اول هم قصد کشتنم را داشتند. شاید انها فقط میخواستند کمی با من بازی کنند و وقتی زبار در رفته شدم مرا بکشند. مطمئنا سوبارو با کمال میل این کار را میکرد! خدایا حتی تصور کردن چهره اش در هنگام لِه کردنم هم وحشتناک بود! چیزی که او میخواست به طور عجیبی همیشه به من تلقین میشد. به دلایلی نمی توانستم مقاومت کنم و دوست داشتم دلیلش را ترس بنامم. افراد عصبی خیلی مرا میترساندند. حقیقتا هیچ چیز بیشتر از یک فریاد درست و حسابی که حاوی فحش باشد ( به خصوص فحش هایی که نقص های ظاهری ام را بیان کند ) نمیتواند شخصیت مرا خرد کند.

بعد از شام تمام شب را صرف تفکر کردم. باید با رجی حرف میزدم. اما چطور؟ شاید مدرسه گزینه ی خوبی بود چون من روز دوشنبه باید بلافاصله به مدرسه میرفتم. ایا یک روز برای انها زیاد بود؟ احتمالا نه. نمی دانستم چه باید بکنم. چگونه باید مکالمه را اغاز میکردم؟ فقط روی مبل راحتی جلوی تلویزیون لم و داده بودم و پدر و مادرم را نگاه میکردم که شخصیت منفی سریالی که در حال تماشای ان بودند را قضاوت میکردند. من گوش نمیدادم و انها هم توجهی به من که در افکارم غرق شده بودم نداشتند. حد اقل انها قرار بود فردا به یک سفر بروند و مدتی در امان باشند. مطمئن بودم اگز از چشم مامان و بابا به خود نگاه میکردم درست شبیه یک افسرده ی دیوانه میشدم که داعما در افکارش گم میشود و علاقه ای هم به پیدا شدن ندارد. بنابراین گاهی با بی میلی من هم اظهار نظر میکردم. مادرم معتقد بود من روانشناس خوبی میشوم به همین دلیل نظراتم در مورد افراد معمولا تکنیکی بود و پدر و مادرم را بیشتر به گفت و گو تحریک میکرد که همین برای پرت کردن حواسشان کافی بود. خوشبختانه انها قرار بود تابستانشان را صرف گل و گشت در اسپانیا بکنند و تا فردا صبح ساعت 7 که میرفتند من قادر میشدم کمی از عذاب وجدان دردناکی که مرا در مورد امنیت انها در تنگنا قرار داده بود دوری کنم با اینکه تقریبا نصف بار این عذاب وجدان از دوشم برداشته میشد اما نیمه ی دیگر بار یعنی دوستانم و سایر اطرافیانم مشگل ساز بود.


   
Hasti Zand | کـامـنـت()