وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




مدرسه گلکسی 1
یکشنبه 30 مهر 1396 | 06:27 ب.ظ


خب خب بعد از هفته ها و روز ها انتظار بالاخره قسمت اول رمان رو گذاشتم

حالا امید وارم ارزش این همه درد سر کشیدن رو داشته باشه و به نظر شما ها مسخره نیاد... که حالا میدانم مسخره نیست!

مقدمه رمان:

+ قضیه مدرسه یا جدید رو شنیدی؟

_ نه! کدوم مدرسه؟

+ همان که مین تازه تاسیس شده...می گن افرادی با قدرت های خاص فقط به آون مدرسه دعوت می شن!

_ خب؟

+ ایزومی یاهیرو رو می شناسی؟

_ آه همان دختر مو قهوه ای عینکی؟

+ اوهوم،مین آون به مدرسه دعوت شده آنم حالا وسط ترم اول!خانواده مخالفت کردن اما نتوانستن موفق بشن!

_ تو این ها رو باور می کنی؟

+ نمی دانم ... اما ای کاش من جای آون بودم

_ ع! هیچ وقت این طوری نگو!


برای خوندن رمان برید ادامه مطلب

See you soon    ^__^



از زبان ایزومی یاهیرو:توی قطار نشسته بودم،توی راه مدرسه جدیدم اردک ام راکس خواب برده بود توی قفس مثل فرشته ها لالا کرده بود،قرص ماه کامل بود با دستم رو لای موهای لخت ام کشیدم با خودم گفتم ینی من چه قدرتی دارم که به این مدرسه دعوت شدم؟چرا من؟

که یهو ریشه تفکراتم پاره شد :| یک نفر در واگن رو باز کرد ی پسر بود -__- توی مغزم بهش فکر کردم=سن:16 ، نژاد:انسان ، قد:... که یک دفعه گفت:ببخشید، بهم گفتن بیا اینجا...

حالا فهمیده بودم که قدرت من به دست آوردن اطلاعات در مورد یک نفر است

_ من ویکتور هستم و شما؟

عینکم رو به سمت جلو دماغم فشار دادم و گفتم 

+ آوه من ایزومی ام و فامیل ام هم یاهیرو ست.

_ تو باور داری که می گم اینجا خون آشام هست؟

+ خب... مگه اصلا وجود دارن؟

_ نمی دونم 

داشتیم در همین مورد حرف می زدیم که یک دفعه یک دختر با عجله وارد واگن شد و در رو پشت سرش بست موهاش توی صورتش ریخته بود رنگشان سیاه پر کلاغی بود یکه شلوارک لی تا روی زانو هاش پوشیده بود نفس نفس می زد با دستش قلبش از روی لباس فشار می داد می خواستم حرف بزنم که دستش رو با علامت سکوت جلو دهند برد و گفت:هیس!لطفا حرف نزنید! 

خودشو به دیوار بغل واگن چسباند آون موقع بود که از شیشه در آن که پرده کرمی رنگی جلو بود سایه دو تا پسر روی شیشه افتاد یکی از اونا گفت:به نظرت این جاست؟

دیگری گفت:نه باید داخل واگن خون آشام ها رو بگردیم آگه توی این واگن بریم براون دردسر میشه این جا مال انسان هاست! 

بعد از شنیدن حرف خون آشام قلبم توی سینه فرو ریخت! اولین باری که حرف زده بود به دندان هایش دقت نکرده بودم!

توی مغزم بهش فکر کردم سن:نامشخص؟؟ ، نژاد:نامشخص؟؟ قد:.. 

بعد از این که هیچ اطلاعاتی در باره نژادش پیدا نکردم دیگه بهش فکر نکردم سرم درد گرفته بود جور که انگار با ماهی تابه زده بودن توی سرم می خواستم حرف بزنم که صدام انگار از ته گلوم بیرون نمی آمد ویکتور دستش رو از روی دهان اش بر داشت و گفت:تو کی هستی؟

مو هاشو از جلو صورتش زد کنار چشمش مثل دو تا چراغ کریستالی آبی رنگ می درخشید خیالم راحت شد چون می دونستم خون آشام ها وقتی انسان می بیند چشم هاشو قرمز می شه 

دوباره دوتا دستش رو روی سینه اش گذاشت و قلبش رو فشورد دستش رو جلو یا دهند گرفت و گفت:ببخشید.. ام..اما...

انگار نمی تونست حرف بزنه در واگن رو باز کرد و با عجله بیرون رفت! من و ویکتور به سمت در هجوم بردیم اما هیچ کسی آون جا نبود!

ترسیدم این قدر ترسیده بودم که دستان از ترس می لرزید حالا فهمیدم که چرا هیچ کس به این مدرسه نمی یاد و فقط برای افراد مورد نظرشان دعوت نامه می فرستن چون فهمیدم این مدرسه پر از آدم های عجیب غریبه؟!



ادامه دارد!

خب چطور بود؟

این هم از قسمت اول 

کامت بدید 

بااای تا هاییی


   
♡Miss Margot♡ | کـامـنـت()  

نمایش نظرات 1 تا 30