وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل پانزدهم~ رازداری مخوف
چهارشنبه 26 مهر 1396 | 07:42 ب.ظ

بعد از اینکه با موفقیت از شر یک مشت هیولای اهریمنی فرار کردم حسی به من میگفت که ایستادن خطا است. خیابان ها را میشناختم انها را با میانبر به یکدیگر وصل میکردم افراد زیادی را ندیدم. فقط یک زن که با تعجب به من زل زده بود و یک پیر مرد ژنده پوش اما ظاهرا خوش قلب که از من پرسید گم شده ام یا نه. من مودبانه جواب داده بودم: نه اقا. او به من یک میانبر نشان داده بود که زود تر به خانه ام برسم. به او اعتماد داشتم اما به دلایلی داعما دعا میکردم که هوس شوخی کردن به سرش نزده باشد. وحشیانه دویدم تا اینکه بالاخره به کوچه ی اشنایی رسیدم. کوچه ای عریض با درختان سرو سر به فلک کشده. مشاهده ی ان خانه ی دو طبقه که با سنگ مرمر در نمای خارجی اش تزیین شده بود و چراغ هایش هنوز روشن بود باعث شد شعف در وجودم موج بزند. به سمت در خانه امان رفتم و در زدم. صدای هیاهوی افراد داخل خانه شنیده میشد که با عجله برای باز کردن در می امدند. پدرم با ذوق میگفت: بالاخره اومد هینا ! هینا نام مادرم بود. صدای پای مادرم که با بی حواسی پله ها را دو تا یکی میکرد تا زود تر به من برسد مرا مشتاق میکرد. مادرم در را باز کرد و با چشمان گشاد شده اش مرا محکم در اغوش کشید و با صدایی که هق هق در ان حس میشد گفت: اوه ایانو! کجا رفته بودی دخترم؟ میدونی من و پدرت چقدر نگران شدیم؟

دلم میخواست ساعت ها در اغوشش گریه کنم. کمی بعد پدرم هم به مادرم در بغل کردنم ملحق شد و گفت: اوه ایانو عزیزم!

انها را محکم در اغوش گرفتم و با صدایی که سعی میکردم شکسته نباشد گفتم: متاسفم...خیلی متاسفم.

پدرم ما را به داخل راهنمایی کرد و گفت: بشین دخترم و از سیر تا پیاز بهمون بگو چی شد.

روی مبل های کرمی رنگ گرم و نرممان نشستم. چقدر دلم برای فرو رفتن در پارچه ی ابریشمی این مبل تنگ شده بود. پدرم که به سمت اشپزخانه میرفت گفت: میخواب اب برات بیرام؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم. به خانه کوچکمان نگاهی انداختم گلدان های مختلف مادرم اطراف خانه را تزیین کرده بود و فرش خردلی-کرمی سرامیک های سفید را اراسته بود. نفس عمیقی کشیدم و از شعف بازگشت به خانه لبخند زدم. دست پدرم را ( که با دستپاچگی با یک لیوان اب از اشپزخانه برگشته بود) در دست گرفتم مادرم کنارم نشست و با نگرانی به من زل زد. موهای قرمز و کوتاهش به هم ریخته بود و چشمان ابی ای که من انرا به ارث برده بودم پر از اشک شده بود. موهای سیاه پدرم عینک و در نتیجه چشمانش را پوشانده بود. با مِن و مِن گفتم: من...ام...راستش...

مردد بودم که به انها بگویم یا نگویم. اگر حقیقت را میفهمیدند ممکن بود انها نیز زندانی و یا حتی کشته شوند. انها نوجوان نبودند پس پسر ها هم هیچ علاقه ای به بازی کردن با روح و جسمشان نداشتند. انها 100 درصد میمردند. اول کارم را با حقیقت شروع کردم: منو دزدین... سپس دروغ گفتن را اغاز کردم: یعنی میخواستن منو بدزدن. چند تا ارازل اوباش توی خیابون.

پدرم با ناراحتی پرسید: چند تا بودن؟

جواب دادم: 6 تا.

سپس ادامه دادم: اونا میخواستن منو با خودشون ببرن منم مجبور شدم از جهات مختلف فرار کنم و وقتی کاملا گمشون کردم فهمیدم گم شدم و نمیدونم چجوری باید برم خونه.

مادرم با هق هق گفت: ساعت اون موقع چند بود؟

-        - حوالی 12

پدرم قیافه ی متفکری به خود گرفت و پرسید: قیافه هاشون رو دیدی؟

اه کشیدم و دروغ گفتم: نه.

پدرم عینک کشیده و مستطیل شکلش را به عقب هل داد کاری که رجی زیاد انجام میداد سپس کنجکاوانه برای گرفتن جواب درست و حسابی پا فشاری کرد: چطور ممکنه؟

دروغ دیگری تحویل دادم: اونا ماسک زده بودن.

مادرم صورتم را لمس و بررسی کرد و با ناراحتی امیخته شده در نگرانی گفت: اسیبی بهت نزدن؟

ناگهان داد او هوا رفت: گردنت چی شده؟!

 دردی که به من با لمس و فشار داده شدن زخم وارد شده بود را با یک «اخ» نمایان ساختم و جواب دادم: نمیدونم.

ان طور که مادرم میگفت کبود شده بود و من از این بابت خوشحال بودم چون تقریبا این حقیقت که انها جای شکنجه های یک خوناشام بودند را پنهان میساخت. پدرم دستم را محکمتر فشرد: دیگه بهت اسیبی نرسوندن؟ حرفی نزدن؟ اذیتت نکردن؟

به انها اطمینان دادم: نه پاپا من خوبم! من اونا رو قال گذاشتم. اونا فقط منو دنبال میکردن. من به هیچ وجه تحت سلطه اونا نبودم. میدونین که از این عوضیا توی جامعه زیاد هست. بجز فحش هم چیزی ازشون نشنیدم.

هر موقع میخواستم به پدر ارامش بدهم و یا ناز کنم او را پاپا صدا میکردم. خوشحال بودم که استینم بلند بود و روی ساعدم را که توسط سوبارو گزیده شده بود نمایان نمی ساخت. پدرم عصبانیت را اشکار ساخت: جانی های لعنتی! ببین با دختر عزیزم چیکار کردن!

دستش را فشردم: من خوبم پاپا...

پدرم روی زخم های تازه ی کف دستم دست کشید و با افسوس گفت: کف دستت زخم شده.

-        - خوردم زمین و اسفالت خراشش داد. چیز مهمی نیست موقع دویدن پیش میاد.

مادرم گونه ام را نوازش کرد: مطمئنی خوبی؟

هر دو را در اغوش گرفتم: معلومه. باور کنید اونا حتی منو برای بیشتر از 2 ثانیه لمس هم نکردن.

مادرم بلند شد و دستور داد: پاشو. باید به زخمات رسیدگی بشه. در این مدت هم پدرت میتونه به پلیس زنگ بزنه.

خلاصه تا ساعت 4 توی خانه هیاهو به پا بود. با هر سوال دروغ هایم شاخدارتر و شاخدار تر میشد. دروغ گفتن به پلیس بخش سخت کار بود که مرا منزجر میساخت چون خیلی خیلی از دروغ گفتن به روح پاک قانون وحشت داشتم بنابراین نصف بقیه ی ماجرا را به دلیل خسته بودن پیچانده و تعریف نکردم. اینگونه برای انها نیز بهتر بود. چگونه میتوانستم به انها بگویم که پر و بال دادن به کنجکاوی اشان می تواند باعث مرگ فجیهی بین سه جفت خوناشام تشنه به خون باشد؟ حس مکیده شدن خونم واقعا دردناک بود. درواقع من با درد گزش بعد از چند ثانیه کنار امدم اما لِه کردن غرورم برایم خیلی فجیع و دردناک بود. حاظر نبودم زندگی پدر و مادرم را به خطر بیندازم هر چند که حظور من در کنار انها هم برایشان خطرناک بود. کلی وقت برای ضد عفونی کردن زخم ها تلف شد و کلی وقت دیگر هم برای باند پیچی انها. مادرم به صورت محافظ کارانه ای از من مراقبت میکرد و پدرم هم داعما سوال میپرسید. بیشتر از هر کس دیگری حتی من ( که دروغ گفته بودم و ماهیت انها را میدانستم ) هم بیشتر دلش میخواست از حقیقت سر در بیاورد. حقیقتی که باید به او هشدار میدادم که مساوی است با شیرجه زدن وسط استخر مار های کبری. من کنجکاوی ام را بی شک از پدرم به ارث برده بودم. موقع خواب مادرم در طرفی از تختم روی زمین نشست و سرش را روی تخت کنار پاهایم گذاشت و پدرم هم نشست و موهایم را نوازش کرد. بعد از یک ربع که مادرم به خواب رفت پدرم او را بلند کرد و به اتاق خوابش برد و من تمام وقت سرم پر بود از خاطرات دردناک و رعب اورم. میدانستم که انها مرا رها نمیکنند و به زودی من باید دوباره با انها رو به رو میشدم. چند احتمال وجود داشت. یکی اینکه بی هوا وارد خانه شوند و مرا بدزدند در صورت هر گونه مخالفت توسط پدر و مادرم هم انها را میکشتند. روش دوم عبور از پنجره اتاقم بود و روش سوم دزدیدن من به محض خروج از خانه بود. سعی کردم تا وقت هست به عکس العمل هایم فکر کنم چون حتی خیالبافی کردن در مورد اینکه انها مرا رها میکنند هم احمقانه به نظر میرسید. انها برمیگشتند و این یک حقیقت گریز ناپذیر بود.


   
Hasti Zand | کـامـنـت()