وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




در قفس فصل چهاردهم ~ فرار از تاریکی
چهارشنبه 26 مهر 1396 | 07:37 ب.ظ

وقتی حس کردم که کاملا هوشیارم ساعت 3 صبح بود. خواب بی خواب. این شب نحس همچنان هم ادامه داشت. از ساعت 10 تا حالا بین یک مشت خوناشام گیر کرده بودم و یک بار هم گزیده شده بودم. عالی شد! ایا فردی خوش شانس تر از من هم وجود دارد؟ فکر نکنم. صورتم را در ملافه پنهان کردم. به طور عجیبی بوی خیلی خوبی میداد. عطری میوه ای. شاید کاکائو... شاید هم یک نوع میوه ی گرم. خود را از تخت دور کردم. چند نفر روی ان خوابیده بودند؟ ایا این تخت ارامگاه تمام قربانیان انها بود؟ به خود لرزیدم. هنوز هم هیاهو طبقه ی پایین کاملا قابل احساس بود. خوناشام ها شب زنده دارند درست است؟ پس یعنی من باید خود را عادت میدادم که صبح ها بخوابم؟ کارم حسابی در امد.

صدایی اشنا که میدانستم هیچوقت دلم نمیخواهد ان را بشنوم گفت: به نظرت تو یه ذره زیاد از حد نمیخوابی؟

سرم را در ملافه فرو کردم و ناله کردم. چیزی شانه ام را لمس کرد. چیزی سرد با 5 زایده ی در حال حرکت. چیزی که دوست نداشتم فکر کنم دست است. چیزی که دوست داشتم تصور کنم حتی وجود ندارد. دستش درست مثل یک ماهی لیز میخورد و این طرف و ان طرف میرفت. انگار در حال لمس کردن یک شی ناشناخته بود. وقتی حرکاتش باعث احساس ناراحتی ام شد با حرکتی ناگهانی نوازش هایش را متوقف کردم. برگشتم و صورتش را شناختم. صورتی که ارزو کردم ای کاش هیچوقت نمیدیدم. لایتو به من لبخند زد: مچت چطوره؟

صدایم لرزید: خوبه... مرسی که پرسیدی...میشه بری بیرون؟

دوباره خندید. مرا مسخره میکرد؟ مگر چه گفتم؟

با لحنی دوستانه و امیخته با شیطنتی که به وضوح در چشمانش هم دیده میشد گفت: شجاعتت خوابیده نه؟ فکر کنم شجاعت تو مثل یه اتشفشان میمونه. یه دقیقه فوران میکنه و تا چند سال ساکت میمونه...میدونستی این چیز خوبیه؟

با لحنی جدی دستور دادم: شجاعت من عین یه سنگه که میکوبم توی صورت فضول حالا برو بیرون.

به چشمانش که از سر شادی تنگ شده بود نگاه کردم و او جواب نگاهم را با لمس کردن دوباره ی شانه هام داد سپس پرسید: چرا؟

طوری پرسیده بود چرا که انگار به او گفته بودم اسمان ابی نیست، سبز است. دستمالی هایش دیگر واقعا داشت مرا اسی میکرد. جواب دادم: به خاطر اینکه من اینجا رو انتخاب کردم که اتاقم باشه و حق دارم توی اتاقم تنها باشم. درسته؟

قهقهه ی گوش خراشی سر داد. شاید هم از نظر من گوش خراش بود. خنده اش مثل نت های بی در و پیکر ترامپت بود که یک بچه دو ساله ناشی بنوازد. دستانش هنوز روی شانه هایم در حال حرکت به بالا و پایین بود. سوبارو طبقه پایین چیزی در مورد فاز انحراف او گفته بود... شاید باید ان را جدی میگرفتم. پس از اتمام خنده اش گفت: خیلی سریع مالک چیزی میشی که به تو تعلق نداره؟ قبوله... اگر دوست داری اینجوری بازی کنی منم مالک تو میشم و جالب تر اینکه به این زودی قبول کردی که راه فراری نداری.

وقتی لایتو دستانش را به سمت پایین حرکت داد به یاد اوردم که یکی از انها هنوز انجا بود. با خشم دستش را پس زدم و حسی به میگفت که با این کار واکنشات دوستانه ی او را نیز پس زده ام. او به سمت گردنم خیز برداشت و زمزمه کرد: بوی تو خیلی لذیذه! انگار ته مزه ای از همه طعم ها رو داره و توی ذهن ادم اونجوری که اون لحظه دوست داره تجزیه و تحلیل میشه.

جیغ زدم: نه!

در اولین راه فرارم بود. اما چه فایده؟ ان هم در هر صورت به طبقه پایین منتهی میشد جایی که خوناشام های هوس باز در ان در هیاهو بودند. به پنجره نگاه کردم زیر پنجره در حیاط پر بود از بوته های بزرگ و پر برگ که خوشبختانه تیغ نداشت و چون شاخه هایشان چوبی نبود میتوانستند به نوعی از پاهایم که نهاده های اصلی فرارم بودند محافظت کنند. فکر اینکه پایین بپرم به ارامی در سرم میگشت. فاصله زیاد بود اگر اشتباه میکردم و با حالت درست نمیپریدم به طور حتم پا هایم میشکست و در ان لحظه من تبدیل میشدم به بره ای که با نیش مار فلج شده باشد. مساوی میشدم با یک بره ی مرده که به طور حتم غذای 6 مار میشد. 6 مار حریص و طمع کار که هر یک تشنه ی خون من بودند. تشنه ی مرگم. فقط یک ثانیه طول کشید تا مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم. باید میپریدم. یا میمردم یا موفق میشدم فرار کنم. هیچ راه دیگری نبود که ازادی ام را تزمین کند. اگر مثبت اندیش میبودم در هر صورت ازاد میشدم. چه میمردم و چه نمیمردم. پاهایم را لب پنجره گذاشتم و بدون توجه به عکس العمل لایتو فقط پریدم. تنها چیزی که متوجه ان شدم حظور دو چهره ی دیگر در کنار او. چهره هایی که وقتم را صرف شناسایی انها یا تعجب در مورد چگونگی حظورشان در انجا نکردم. فقط به نحوه فرودم دقت کردم. پرش درست مثل فیلم ها نبود. زمان ارام نمیشد و گناهانم از جلوی چشمم عبور نمیکرد. فقط من بودم و جریان هوا و استرس و تپش قلبی دیوانه وار که شهادت از نگرانی ام میداد. در صدمی از ثانیه برخورد شدیدی تک تک سلول های بدنم را لرزاند حدود دو ثانیه طول کشید که بفهمم پا هایم به شدت درد میکرد. خود را به صورت غوز کرده روی حجم عظیمی از گیاهان لِه شده یافتم پاها و دستانم با گیاهان تماس داشت. دستم خراش دیده بودم و پاهایم درد میکرد. وقتی مطمئن شدم هیچ یک نشکسته اند خدا را شکر کردم و از میان حیاط جلویی به سمت دروازه ای تقریبا باز حمله کردم. از کنار فواره ی توی حیاط گذشتم و وقتی دروازه را رد کردم در مسیر جاده به امید اینکه دیگر مرا نخواهند یافت شروع به دویدن کردم. درد ماهیچه های پایم کم کم ساکت میشد. درد چیزی نبود جز اثر ضربه. صدایی با تمسخر از پست سرم گفت: چه جسور.

به پشت سرم نگاه کردم با اینکه فرد در تاریکی به میله های دروازه تکیه داده بود اما محال بود او را نشناسم. سوبارو بود. تند تر دویدم . به نظر نمیرسید که هیچ نوع علاقه ای برای دنبال کردنم داشته باشد. جاده به صورت مرموزی کاملا متروکه به نظر میرسید. هیچ نور چراغی از طرف ماشین ها دیده نمیشد که به من امید ادامه دادن بدهد اما حال ترس و اعتماد به نفسی که بعد از جهش به دست اورده بودم مرا به جلو هل میدادند و به ماهیچه هایم نیرو میبخشیدند. صدای دیگری درست در کنار گوشم گفت: تو پر دردسر ترین شکار دنیایی!

برگشتم و صورتش را شناختم. ایاتو بود. داد کشیدم با دستپاچگی مسیرم را از شمال منحرف کردم و به غرب رفتم کنار جاده جنگل بود با درختانی نه چندان پراکنده اما کوتاه قد. حدودا 5 الی 10 متر بودند. مسیرم را وحشیانه از میان درختان میافتم به جلو میرفتم. مراقب بودم زمین نخورم. گاهی به جای استفاده از قدم های کوتاه و سریع از پرش استفاده میکردم. برای زندگی ام میدویدم. وحشیانه میدویدم. تا اینکه در میان تاریکی جنگل که چشمانم کم کم داشت به انها عادت میکرد یک جفت چشم سبز رنگ به وضوح قابل تشخیص بود. چیزی شبیه درخشش چشمان گربه اما این گربه به مراتب قد بلند تر از انی بود که او را گربه بخوانم. گربه ای با قد حد اقل 170 گربه ای که روی 2 پا می ایستاد و کلاه بر سر میگذاشت. وقتی برای تلف کردن نداشتم. دوباره از سمت شرق به طرف جاده پناه بردم و دریافتم که کنار ان گربه ی قد بلند گربه ی دو پای دیگری نیز این بار با چشمان سرخ قرار دارد. درخشش یکی از چشم ها کمتر بود چون موهای گربه انرا پوشانده بود. اصلا دلم نمیخواست از اسامی گربه ها یا نام نژادشان در ذهنم یاد کنم. نژادی از نسل شیاطین. انها چشم و گوش های دنیای اهریمنان در زمین بودند. همیشه و همیشه مثل سایه به دنبال ما انسانها...شکار های بیچاره و ناتوانشان. وقتی مسیر جاده را یافتم نفس نفس زنان ان را به سمت جلو طی میکردم. نور تیر های چراغ برق سو سو میکرد و روشن و خاموش میشد. منفجر شدن و بعد خاموشی چند تا از انها سرعتم را کم نمیکرد اما وحشتم را چند برابر میکرد. در ذهنم فریاد میزم : بدو! بدو! بدو!

صدایی که بی شک به لایتو تعلق داشت مرا رو به روی جایی که قبلا حفاری بود متوقف ساخت: فرار بی فایده است عزیزم... تا کی میخوای تقلا کنی؟

به چاله نگاهی انداختم. لایتو درست پشت ان ایستاده بود. قطر سوراخ تقریبا سه متر بود که به هر حال 2 متر دیگر مسیر حرکت را برایم باز نگه داشته بود. نگاهی به پشت سرم انداختم. از عمارت ساکاماکی دور شده بودم. دیگر قابل مشاهده نبود. نقشه ای کشیدم که میتوانست کمی برایم وقت بخرد چون حدود سه کیلومتر بعد از سوراخ چراغ هایی مشاهده میشد. چراغ هایی که باعث میشد امید در من بجوشد. سوراخ را دور زدم و به عمق ان دقت کردم. شاید 10 متر بود. شاید هم بیشتر. در این مورد شانس با من همراه بود. وقتی به لایتو رسیدم با دست دور کمرم را چسبید. حرکت ارام و سنجیده ام برای او نمادی از تسلیم شدنم بود. او بزرگترین اشتباه زندگی اش را موقع بالا اوردن دستانش برای کنار زدن موهایم از روی گردنم انجام داد. چطور در چنین شرایطی میتوانست به مکیدن خونم فکر کند؟ با رها کردن کمرم من در ذهنم فریاد پیروزی سر دادم: یک...دو...سه...حالا!

با تمام نیرویم او را هل دادم. این باعث لغزش او شد اما همین کافی بود که به درون چاله سقوط کند. من هم دمم را روی کولم گذاشتم و فرار کردم حالا که خط پایان را میدیدم فرار خیلی راحت تر و همچنین سریع تر میشد. با تمام وجودم میدویدم. تمرکزم فقط و فقط روی چراغ های شهر بود. نفس نفس های سریعم بدون فاصله از یکدیگر تکرار میشدند. صدای گروپ گروپ کوبیده شدن پاهایم روی اسفالت به من یاد اوری میکرد که تند تر بدوم چون به محض لمس چراغ های شهر حکم ازادی حتمی ام صادر میشد. انها در مقابل مردم نمیتوانستند از قدرت و سرعت ماورایی خود استفاده کنند و همچنین نمی توانستنددرجا نیش هایشان را در گردنم فرو کنند. انها خیلی خطرناک بودند. من در عرض 5 ساعت یک بار گزیده شده بودم. شاید باید به پلیس میگفتم. شاید هم نباید میگفتم. باید هر طور شده کلاس های شیفت شب مدرسه را میپیچاندم ناگهان دو جفت چیز که به دست شباهت داشتند به سمت من چنگ انداختند و برای گرفتنم تلاش کردند با بی حواسی جا خالی دادم و تلو تلو خوردم اما سرعتم کم نشد به محض دوباره صاف ایستادن دو دست دیگر با چنگال های اهریمنی اش به سمت من چنگ انداخت. این معنی حقیقی حس کردن چنگال تاریکی بود؟...مطمئنا بود! دوباره جا خالی دادم اما انگشت های دست ها گوشه ی لباسم را گرفته بود. داد و هوار راه انداختم : نه! ولم کن! ولم کن! ولم کن! در یک حرکت ناگهانی گوشه ی لباسم را پاره کردم و دوباره دویدم فکر کردن به جا خالی دادن مرا متوجه سه کیلومتری که دیوانه وار طی کرده بودم نکرد. به محض مشاهده ی اولین ماشین فهمیدم که وارد شده ام. موفق شده بودم. بیشتر به درون هیاهوی شهر نفوذ کردم. با دیدن اپارتمان ها احساس شادی مرا کاملا فرا گرفت. به پشت سرم نگاهی انداختم و چشمان 3 گربه ی دو پا را دیدم که در تاریکی محو میشد. مردم خیلی در خیابان ها حظور نداشتند الان ساعت 3 و نیم نصفه شب بود اما همان چند نفری که در خیابان حظور داشتند به اندازه کافی هوشیار بودند که در صورتی که خوناشام ها به من حمله کنند به کمکم بیایند. ایستادم دستانم را روی زان هایم گذاشتم و دیوانه وار نفس نفس زدم. حجم عظیمی از هوا در ریه هایم در حال رد و بدل بود. 


   
Hasti Zand | کـامـنـت()