وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




رمان خانه ی شیطان قسمت6
چهارشنبه 26 مهر 1396 | 06:09 ب.ظ

تازه از مدرسه تشری فرما شدم^-^
این قسمتش خوبه:))

احساس بدی داشت توی وجودم میپیچید استرس.... ترس..... وحشت....

احساس بد...با ترس پاهام شروع به حرکت کردن و از پله ها پایین اومدم.

احساس به یه خواب داشتم.. شاید تمام اینا یه کابوس باشن تمام

این اتفاقات!!!

زود به طرف اتاقم پریدم و درو قفل کردم تا کسی مزاحمم نشه به

سمت تخت خواب دو نفره میفرفتم که چشمم خورد به در حموم ترسیدم

و با سرعت به سمت در حموم رفتم و مجبور شدم در حموم رو قفل کنم

تا دوباره اون صحنه های بد رو نبینم.... روی تخت خوای دراز کشیدم و به

سقف اتاق خیره شدم...کمک پلکام سنگین شدن و چشامو بستم و به

خواب فرو رفتم.......

..........

چند ساعت بعد

پتو به صورت ناگهانی کشیده شد و باعث شد که عصبانی بشم.

چشامامو باز کردم اتاق توی تاریک فرو رفته بود یعنی شب شده؟؟؟؟؟؟؟؟

من هنوز خواب بودم ..... بدم شروع به لرزیدن کرد و پتو روی سرم

کشیدم دوباره پتو کشیده شد... این حرکت ادامه پیدا کرد که با

عصبانیت داد زدم:

_بچه ها برید گمشین توی اتاقتون؟!؟؟؟.. میخوام بکپم

جواب فقط سکوت بود

سکوتی که باعث شدم بلرزم نه از شدت سرما بلکه از ترس و وحشت.....

صدایی باعث شد از افکارم بپرم. صدایی از  پایین تخت شنید میشد

صدایی مثل خراش کشیدن با ناخن دست.... که باعث شد تنم مور مور بشه

.اما این کار ادامه داشت ...... هی تکرار میشد از شدت ترس خودمو

زود از تخت دو نفره پرت کردم تا برم سمت در و خودم ببرم بیرون...

دستگیره ی رو چرخوندم تا باز بشه ولی بازهم این در نعلتی باز نمیشد.

اره من این درو قفل کردم و نمیدونم این کلید نفلا گذاشت با

صدای ناله ای گفتم:

_خواهش میکنم... باز.... ش...

  جمله نصفه موند.... پشت سرم صدای نفس نفس های مثل آتش

شنید میشد طوری که میتونستم زیر اون نفس های آتشین کباب بشم.....

  نفس هایش نفرت داشت ..انتقام.... استرس تمام وجودمو رو پر کرد

نفس نفس میزدم و غرق کردم نمیتونستم حرفی بزنم و درخواست کمک بکنم.....

   سوزشی بدی در موهام حس گرفتم وذموهامو رو محکم گرفت

با قدرتی که داشت منو بر روی کمرم به زمین کوبید که صدای ناله ام

بلند شد که کمرم به زمین افتاد و منو با سرعت درو رو بدون قفل

باز کرد هیچی نمیدیدم فقط تار میدیدم....  منو میکشید. موهام

سوشی بدی داشتن ...کمرم داشت به سکو ها ی چوبی برحورد میکرد

ا..ره اون....ن داشت ......داشت منو ......به طبقه ی س...وم به اون

اتاق میبرددد .....جیغ بلندی کشیدم که باعث شد شیشه های

پنچره به لرزه بیوفتند.......



   
♛Dong fang bu bai♛ | کـامـنـت()