وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




قسمت چهارم رمان پرنسس سرزمین ترس
پنجشنبه 27 مهر 1396 | 11:48 ق.ظ

خب سلام. خوبین؟ هالووینتونو از 12 روز جلوتر تبریک میگم.
اگه موافق باشین برای هالووین یکی از داستانک ترسناکاما بزارم؟
خب اینا رو وللش بفرمایین ادامه
از زبان نویسنده
رابرت بعد از اینکه کتاب رو جا سازی کرد با سرعت به پایین رفت و سوار ماشین شد.
تلما: خب چیشد؟!
رابرت: هیچی همه چیز حله و بر طبق نقشست.
ویلیام: کدوم نقشه؟! خواهشن نگو که اون کار مسخره یه نقشس. کارت دیوونگی محضه بر فرض محال خودش نباشه اون وقت چیکار میکنی؟
تلما: خب ذهنشو پاک میکنه دیگه!
ویلیام:خانم میشه بگین چجوری شازده ما حتی نتونست به ذهنش نفوذ کنه چه برسه به اینکه حافظشو تغییر بده.
تلما: من مطمئنم خودشه. موج نیروی عظیمی از بدنش منتشر میشد.
رابرت: اون خودشه. ویلیام اینقدر بد دل نباش.
ویلیام: 5 ساله دنبالشیم میترسم از اینکه خودش نباشه و تمام تلاشامون بی نتیجه باشه.
رابرت: نگران نباش. تازه 5 سال که کمه خیلی ها هستن که حداقت 16 سالیهس دنبالشن. علاوه بر این ما برای چی داریم مدرسه ی اون. تا بفهمیم خودشه یا نه دیگه!
ویلیام: حق با توعه. من فقط کمی نگرانم. بریم
ماشین مرموز به راه افتاد و به طرف دبیرستان شهر فورس رفت. لیزا واقعا نمیدانست که سرنوشت چه چیزی را برایش رقم زده است. مطمئنا اگر میدانست از ترس در این دنیا نمی ماند!
از زبان لیزا
ساعت اول فیزیک داشتیم. من عاشق فیزیکم. فیزیک علمی پر از فرمول و دلایل برای اثبات شدنه. اقای واشینگتون(فامیله!) هنوز نیومده بود و من و لکسی و لیام مشغول بحث درباره فیلم جدید ترسناکی به اسم لایتس اوت که (خاموشی) بودیم.(فیلم خیلی خوبیه اگه کسی ژانر ترسناک دوس داره این فیلمو از دست نده) که اقای واشینگتون به همراه دو نفر اومد داخل. حاضرم شرط ببندم که همون لحظه چهار پنجتا سکته ناقصو زدم. اون پسر مردهه و اون عضله ایه اومده بودن تو کلاس ما! پس اون دختره کو؟! بهش میومد از این دوتا کوچیکتر باشه شاید سال اولی یا دومی.
اقای واشینگتون: بچه ها ما امروز دوتا دانش اموز جدید داریم. لطفا خودتونو معرفی کنین.
عضله ای: ویلیام اگستون
مردهه:رابرت فردریک هستم. اهل کانادا
اقای واشینگتون بهشون گفت که برن و روی صندلی های خالی بشینن. 3 تا صندلی خالی تو کلاس بود.یه صندلی تکی که میشه گفت تقریبا روبه روی من بود. صندلی کناری من و یه صندلی اخر کلاس. امیدوار بودم که هیچ کدومشون نیان پیش من بشینن اما اون رنگ پریده درست اومد کنار من و گفت که نمیتونه فاصله ی دور رو خوب ببینه! عضله ایه هم نشست رو صندلی تکیه. قلبم با سرعت خودشو به دیواره قفسه سینم میکوبید. اقای واشینگتون شروع به درس کرد اما من اصلا متوجه نبودم. نگاه خیره اون پسر رنگ پریده رو روی خودم حس میکردم با اینکه هر وقت بهش نگاه میکردم اصلا منو نگاه نمیکرد. خیلی صاف نشسته بود و حتی یه میلی مترم تا اخر ساعت تکون نخورد. حتی شاید بنظرتون خنده دار باشع اما یه لحظه احساس کردم حتی نفس نمیکشه. واقعا شبیه به مرده ها بود. باید یه فکری برای خلاصی از این صندلی میکردم. با خسته نباشید استاد سریع از روی صندلیم بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم. لکسی صدام کرد و گفت کجا؟! بهش گفتم که بیرون منتظرشم. واقعا تحمل کردن اون صندلی کذایی سخت بود. اگه بخواد تا اخر سال اونجا بشینه من دیگه مدرسه نمیرم. ناگهان ورود موج عمیقی رو به ذهنم احساس کردم. خیلی عجیبه انگار یه نفر اضافی توی ذهنمه. فریادی از درد کشیدم و روی زمین افتادم. با فریادم لیام سریع به طرفم دوید و منو به اغوش کشید. از درد گریه میکردم و حتی توانایی اینو نداشتم که به سوالات لیام و لکسی پاسخ بدم یا بخاطر جمع شدن بچه ها دراطرافم عصبانی بشم. بدترین دردی بود که توی کل عمرم احساس میکردم و در این مدت رابرت مستقیما به من زل زده بود و ویلیام مرتب هی به اون و بعدش من نگاه میکرد. میدونستم هر اتفاقی واسم افتاده مسببش رابرته. اون یه ادم معمولی نیست اینو تک تک سلول های بدنم بهم میگن. از بچگی ذهن خیلی قوی ای داشتم حتی یه بار تونستم به ذهن معلمم نفوذ کنم و هرچقدر از مامانم علتشو میپرسیدم به قوی بودن ذهنم نسبت میداد. مطمئنام این اتفاق مثل همون کاریه که من تو بچگیم کردم منتها خیلی قوی تر. وقتی 8 سالم بود و به ذهن معلمم نفوذ کردم اون یکمی سرش درد گرفت ولی الان من دارم از درد زجه میزنم. یعنی اون از من چی میخواد. نمیتونم دلیلشو یه سردرد یا حتی یه شک عصبی تعبیر کنم در اخر سعی کردم هر جور شده اونو از توی ذهنم بیرون کنم. زل زدم تو چشمای رابرت و داشتم تمام تلاشمو میکردم تا اون فرد اضافه ای که وارد ذهنم شده بود رو بیرون کنم. ناگاه درد پایان یافت و انرژی منم تحلیل پیدا کرد و اخر تنها چیزی که دیدم برقی بود که چشمای رابرت میزدن.
وقتی که چشمام رو باز کردم خودم رو توی یه اتاق سفید دیدم و لیام و لکسی که روی تخت من خوابشون برده بود و پدرم که با استرس صول اتاق رو طی میکرد. زیر بل گفتم بابا. خیلی اروم بود جوری که خودمم بزور شنیدم اما پدر متوجه شد و فریاد زد لیزا. با فریاد پدر لیام و لکسی هم از خواب پریدن. بابا سرمو بوسید و شروع به بمبارون کردنم در دنیایی از سوالات کرد. چیشد؟ چه اتفاقی افتاد؟ چرا یهو غش کردی و ... که خوش بختانه پرستار سر رسید و پدر رو بیرون کرد. نگاه به  چهره لیام و لکسی کردم. نگرانی رو یه اسونی میشد از توی چشماشون دید. دودل بودم که اتفاقات رخ داده رو براشون بگم یا نه. به پدر که هرگز نمی گفتم اخه اون باور نمیکرد. اما لیام و لکسی نمیدونم یعنی حرفامو باور میکنن؟! شاید فکر کنن من دیوونم اما احساس میکنم که دارم منفجر میشم باید بهشون میگفتم. فشار روانی زیادی رو داشتم متحمل میشدم. اخر دلو به دریا زدم و سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کردم لکسی شدیدا مشغول فکر کردن بود و از چهره ی لیام خون میبارید. یهو لکسی یه بشکنی زد و رو کرد به لیام و گفت: هی! یادته اون دوستای مامان رو یادته؟! اون عجیب غریبا که مامان میگفت فال گیرن. یادته زنه دختری دلشت برای اونم یه همچین اتفاقی افتاد
لیام: خواهشن خرافاتی نشو. من مطمئنام که خودش این ادا اصول رو در اورده بوده تا یه مشت ادم ساده مثل من و تو رو گول بزنه.
لکسی: اخه چجور ممکنه! تو واقعا حاضری با دست خودت دخترتو بکشی؟
_: اون دخ....تر .....م......رررد؟
لکسی: اره اون اولش حضور یه کسی رو توی ذهنش حس میکرد بعدش  یه چیزای عجیبی رو دید و حرف از موجودات عجیبی میزد و روی پوستش مرتب جای کبودی دیده میشد تا اخر که مرد
لیام:پس چرا جنازش رو پیدا نکردن؟
لکسی: لیام فراموش کردی! تو خودت جنازه اون رو دیدی. من مطمئنام جنازشو دزدیدن.
لیام: اخه چرا اون که ادم مهمی نبود. من مطمئنام اون دختر الان زندس. شاید تو اون دخمه ی کوچیک اون عجوزه پیر زندانیه
_: بسه دیگه. ما پیش اون زن میریم. لیام میشه بری ببینی میزارن من برم؟!
لیام: پوووووف. باشه
( لیام راست میگفت او هنوز زنده بود شایدم مرده هنوز معلوم نیست. طبق تئوری علمی کسی که نفس بکشه راه بره و تغذیه کنه هنوز زندس. شاید او در مرز بین زنده و مرده باقی مانده بود.)

   
Zhina | کـامـنـت()