وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




رمان خانه ی شیطان قسمت5
دوشنبه 24 مهر 1396 | 06:43 ب.ظ


تشریف ببرید ادامه

یاسمن به طرف در رفت و دوتا دستاشو به دوتا گونه هاش کوبوند میدونستم صحنه ی بدی اتفاق افتاده نگاهمو به ارومی پیش در بردم
اما با دیدن گربه ی سیاه که خیلی برام آشنا بود افتاد گربه با چشم های قرمز نگام میکرد ....
پس...پس اون مرد کجا رفت؟!؟؟؟؟. دوباره خیالاتی شدم؟!!
قلبم شروع به کوبیدن کرد.. اه من از گربه متنفرم بازهم این گربه! یاسمن به طرف گربه رفت و اونو ناز کرد چشمانم داشت از حدقه بیرون میرفتن که گفتم:
این گربه هزارتا بیماری داره؟!؟؟. بعدشم نمیدونیم صحابش کیه؟....
یاسمن اونو توی بغلش گرفتو گفت:
_وایی نیگا چه نازه!!!!. چطور دلت میاد!!!!!
گربه که هر چی نازش میکرد خوشش میومد
اعصابم داشت بهم می ریخت خواست با گربه وارد شه که بهار مانعش شد
بهار: تو غلط میکنی یه گربه میاری توی خونه!!؟..... این ویلا برای دوست بابامه!؟.
و تو از این به بعد حق نداری گربه بیاری توی خونه!!!!!!
از حرف بهار راضی بودم . یاد اون کابوسی که پسر بچه بود یادم افتاد ......
یاسمن گربه رو سفت به بغلش جسبید و گفت:
یاسمن: من پیشی رو نمیزارم توی جنگل تنها بره. هزارتا موجود وحشی اونجا بیرون هست!!!
اعصابم داشت منفجر میشد من به این گربه شک داشتم میترسیدم دوباره اون کابوسها ی ترسناکو ببینم.... اگه اینو میگفتم از گربه میترسم حتما منو مسخره میکردن
با عصبانیت گفتم:
_هه........  تازه هم برای گربتم اسمم پیدا کردی!؟؟؟؟؟.
پریا از کاناپه بلند شد و نزدیک یاسمن شد میدونستم فقط زبون پریا کار سازه نه من بهار...
پریا نگاهی به گربه کردو گفت:
پریا: متاسفانه من وقتی گربه رو میبینم گردنم به گربه ها حساسیت داره پس بندازش بیرون
با این حرف یاسمن ناراحت شد و با ناراحتی نگاهی کردو  به سمت در رفت گربه رو روی زمین گذاشت میدونستم مامان یاسمن از گربه ها بدش میاد  و نمیزاره یاسمن گربه ای داشته باشه
گربه سیاه اروم به در حرکت کرد تمام حرکت این گربه مشکوک بود مثل یه انسان رفتار میکرد با چشمان قرمزش به من نگاه میکرد میتونستم نفرت رو توی چشمانش ببینم استرس تمام وجودمو پر کرد انگار داشت میگفت:"تو عروس قربانی هستی"
نه نه خیالتیم گل کرده ...... در بسته شد و من از فکر اومدم بیرون اعصابم خورد شده بود
بهار با صدای نازی گفت:
فاطی فاطی بیا ناهار دسپخت خودمههههه
پوزخندی زدم! این داشت چی مگفت الان اعصابم خورده بعد با چه آرامشی بیام ناهارمو کوفت کنم؟!؟؟ با صدای بی حالی گفتم:
_نمیخوام بخورم اشتها ندارم......
بدون منتظر موندم جواب به سمت پله ها طبقه ی دوم وارد شدم.... راهرو تاریک تاریک بود و دوباره یاد اون اتفاقات افتاد بدنم به سوزش شدیدی افتاد و پاهام سست شدن حتی قلبم درد میکرد
با خودم گفتم:
_نترس!! فاطی هیچی نیس اروم باش آروم!!!
اروم قدم برداشتم که نگاهم به جایی محو شد ... پله های ترسناک و قدیمی که چوبی بودن به طبقه ی سوم راه داشت!؟؟؟ یعنی اون طبقه برای کی بود؟! یادم بود که  بهار گفته بود دوتا طبقه ی توی ویلانن . ولی این طبقه برای کیه؟؟؟. خواستم به بچه ها بگم که  دیدم دارن ناهارشونو میخورن
یکی توی دلم میگفت" وللش برو بالا".
اروم قدم هامو به سمت پله ها کج کردم و پامو اروم روی پله ی اولی گذشتم که پله هاش صدای ناله میداد و داشت بهم میگفت" بیا تو شخص منتخب هستی" و باعث میشد تنم مور مور بشه
به پله ی اخر رسیدم  پنچر ه ای وجود داشت که جنگل رو میتونستم ببینم...... لبخند علکی روی لبم نشست......  نگاهم خورد به ته سالن که به یک در سفیدی ختم میشد........!
به سمت در رفتم نوشتی بروی در بود که باعث شد کنجگاو بشمو بدونم چی نوشته؟! با قدمهای نتد نزدیک در رسیدم..... که با دیدنم نوشته بر روی در ضربان قلبم بیشتر شدد چشمام برای اشک اماده شدن....... غرق سردی بروری پیشونیم نشست.... باروم نمیشد
بر روی در با خون سیاه و ترسناکی نوشته بود:
"فاطمه....شخص بعدی تو هستی .... منتظر باش"

   
♛Dong fang bu bai♛ | کـامـنـت()