تبلیغات
رمان نویســــان - رمان خانه ی شیطان قسمت4

رمان خانه ی شیطان قسمت4

یکشنبه 23 مهر 1396 07:09 ب.ظ

نویسنده این مطلب: مادر انیمه ها منم-_-

اگه نظر ندید ادامه نداره!!!!
دیگه میل خودتونه

انگار هیچکس صدامو نمی شنید ...

یدفعه سکوت حمام رو پر کرده بود و روی کمرم سوزش

بدی حس کردم که تمام بدنم به لرزش افتاد

کمرم داشت میسوخت

این دفعه بعضم ترکید:

بچــــه ها .. خواهش میکنم

کمرم داشت سوراخ میشد انگار اون موجود انگشتشو تا ته توی

کمرم فرو کرده یدفعه با دستم به در کوبیدم و هل دادم که


یه دفعه در باز شد و زود درو قفل کردم بدون نیگاه کردن

به داخل اتاق زود از در حمام دور شدم

 نفس راحتی کشیدم

  که یدفعه دستگیره ی در حموم شروع به تکون کردن کرد

جیغی کشیدم و زود از پله ها اومدن پایین بهار و یاسمن و پریا

انگار تازه متوجه جیغ های من شدم اومدن سمتم

بهار با نگرانی نگاهی کرد و گف

بهار: چیزی شده؟!؟؟ حالت خوبه؟؟؟؟؟ چت شده؟

 با هق هق گفتم:

_ کمرم..... زخمی ...شده

هر  سه تا شون پشتمو نیگاه کردن بعدش با تعجب به

من زل زدنپریا که چشماش از حدقه بیرون

زده بود گفت:

پریا:حالت خوبه؟!؟..... کمرت هیچیش نیست

تمام بدنم داشت میلرزید باورم نمیشد من سوزش رو حس کرده بودم

یاد اتفاق پیش افتادم

یاسمن از پا تا سرم نیگاهی کردو گف

یاسمن: حالا میگه چی شده ؟! چرا داشتی جیغ میکشیدی؟؟؟؟؟

بچه ها هم منتظر جوابم بودن نمیتونستم بگم؟! در حالی که

من یه دقیقه پیش سوزش بدی رو حس کرده بودم و بعدشم نمیتونی

چی شد که غیب شد حالا بگم حمام یه موجود زنده بود؟!

بهار دوتا دستش را روی صورتم تکان داد از فکر بیرون اومدم

با ترس گرفتم:

_وان پر از خون بود

هر سه تاشون با تعجب نگاهم کردن طوری که میخواستن

منو بخورن

هر سه تاشون زود از پله ها بالا رفتن و منم از ترس پشت

سرشون حرکت کردم

نمیخواستم دوباره اون صحنه ی بد رو ببینم

هر سه تاشون وارد اتاق شدن و به سمت حمام اتاقم رفتن

در رو به آرومی باز کردن که یدفعه پریا زد زیر خنده

پریا:وای هدا ترکیدم فاطی باید بری پرشک روان. . و دوباره خندید

باورم نمیشد از کنارشون رد شدم و رفتن هیچ چیزی نبود نه

از خون سیاه خبری بود نه اون موجود.....

 یکی توی ذهنم می گفت

پس اون داستان درد ناک پسر بچه چی؟

کا بوس بود یه کابوس حالم  خیلی بد بود نگاهی به صورت

بچه ها کردم بچه ها صورتشون از قیافه ی من متعجب بود

با نگاه وحشت زد گفتم:

یه ...... کابوس بود.........

بهار نگاه نگرانی کردو گفت:

بهار: مواظب خودت باش فاطی زیاد به خودت فشار نیار...

کابوسها به واقعیت تبدیل نمیشن.... نترس

با یاسمن لباسامو عوض کردم حالم بد بود..... از پله ها پایین

اومدم که صدای بهار از آشپز خونه اومد

بهار:فاطمه.. بیا نهار بخور..... از دهن میوفته هاااا.....

با این کلمه ی بهار در خونه به صدا در اومد پریا عین

جن از کاناپه پرید و گفت:

پریا: کدوم خریه؟!؟ داشتم به جای حساس رمان میرسیدمااا

تمام ترس وجودمو پر کرد آب گلمو قورت دادمو سمت بهار

نیگاهی کردمو گفتم :

_آریاس؟؟؟؟ به آریا گفته بودی بیاد اینجا؟؟؟

بهار تعجب کردو خواست چیزی بگه که یاسمن گفت:

یاسمن: یعنی کی میتونه باشه؟!؟..... بهار به کسی گفته بودی بیاد؟!؟

یه دوساعتی نمیشه که ما اینجا اومدیم؟!؟ کی با همسایه ها با خبر شدن؟

با حمله ی اخر "کی با خبر شدن"ترسیدم و بدنم شروع به لرزیدن کرد

دوباره در شروع به کوبیدن کرد

بهار نیگاهی کردو گفت:

آریا نیس........ آریا الان توی آمریکاس. چطوره ممکنه اومده باشه اینجا؟!؟

بهار از به سمت در رفت و نزدیک در داد زد:

بهار:کیه؟"

سکوت هیچی چیزی پشت در  حرفی نزد دوباره در را کوبید

پاهام شروع کردن به راه رفتن و به نگاهی کردم تا بغهمم

کی پشت دره

بهار با عصبانیت در رو باز کرد اما خیلی عجیب بود

هیچکس نبود!!!

بچه ها دوباره به حالت خودشون برگشتن که یدفعه چشمم خورد

به آیینه روبه روی در

مرد با پیرهنی تمام دکمه ها باز بود و تمام سینه ش پر از خون بود

دهنش ازش خونه میمود موهای سیاه و چشمان قرمز اما نمی درخشیدن

دوتا خنجر تیز پر از خون سیاه در دستش بود ناخنهای دستش

سیاه بودن به بهار نگاه میکرد  آب دهنم

 در گلوم گیر کرده بود و پایین نمی اومد

پاهام سست شدن و افتادم زمین نگاهی به اونجایی گه بهار در

حال نیگاه گردن به بیرون بود کردم اما خبری از اون مرد نبود سیاه

پوش نبود اما وقتی در آیینه نگاه میکنم اونو میبینم نای جیغ کشیدن

رو نداشتم با صدای لروزنی داد زدم:

بهاررررر....... درو....... ببنیددد

اگه نظر ندید ادامه نداره متاسفانه




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 23 مهر 1396 07:55 ب.ظ