رمان خانه ی شیطان قسمت3

شنبه 22 مهر 1396 07:12 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♛heart is destroyed♛
های های^^
از نظرات قسمت دوم رمانم ناراضی بودم:||
اینو بدونید من این رمان رو برای شماها میزارم
در حین خوندم یه نظر بدید  تا بتونم مشکلات رمانمو اصلاح کنم
خب برای قسمت 3 برید ادامه
چشماش خیلی میدرخشین طوری که ترس تمام وجودمو گرفت!!! پاهام سست شدن قلبم به شدت به سینه م میکوپید میتونستم فقط صدای ضربانشو بشونم ......
این چشمام خیلی برام آشنا بودن اره من این چشاما رو......
یدفعه  صدای پاهای یاسمن خل چله که داشت از پله ها میومد بالا  سرمو برگردوندم به این گربه
 چشمانش دوباره به عادت خودشون برگشتن و از پنچره که باز بود زود پرید پایین .
یاسمن که رسید به اتاق گف:
ای خدا کسی که این خونه رو ساخته نعلت کنه اخه به این میگن پله؟!؟
 این خله همه چی رو نابود کرد من چشمای این موجود میشناختم ای خدا خودتو بکشه.......  فقط بلده غر بزنه  دختره ی .....
بدون اینکه نیگاه به این خله کنم با یه حرکت به سمت پنجره رفتم هیچی ندیدم انگار غیب شده بود رفته زمین.
نگاهی عصبانی به این خله کردمو گفتم:
_چه وقت اومدنه؟!؟
یاسمن:بیا ناهار کوفت کن...
تعجب کردم کی ظهر شدو ما نمیدونستیم یعنی اینجا وقتش با ما فرق داشت؟!
یاسمن که دید توی هپروتم اومد داد زد:
یاسمن: حلا میای یا نه؟ بچه ها منتظرن
نگاهی کردم گفتم:
_میخوام برم دوش بگیرم
یاسمن یه نگاهی خیلی بی حالی کردو گفت:
یاسمن: حوصله داریا! نیومد رفتی حموم رو فتح کردی!
منم در جوابش یه ایش کردمو  لباسامو اماده کردم از اتاق داد زدم:
_بهار حموم کجاس؟!
صدایی از آشپزخونه اومد
بهار:توی اتاقته دیگه چرا حواستو جمع میکنی؟!
یه خاک بر سری به خودم گفتم واقعا حواسم یه جایی بودا اره خیلی سئوال توی ذهنم بود ...
میخواستم به یه نفری بگم که جواب همه ی این سئوالاتو بلد باشه
یه در سفیدی بود بازش کردم و وارد حموم شدم حموم از تمیزی برق میزد
لباسامو روی دسته ی در گذاشتم و رفتم وان رو پر از آب کردم داشتم
لباسامو در اوردم و بروی زمین نشستم تا وان پر از آب شه خیلی سئوالتی توی ذهنم بود
چرا در باز نشد چرا وقتی در زدم در باز شد؟!!
اون گربه توی کمد چکار می کرد؟؟
اون سایه ی سیاه با چشمانه.....
همینو که گفتم اب ولرمی رو پاهام حس کردم وای خدا وان پر از اب بود بعدش شیرو بستم با دستم با اب بازی کردم اب ولرم بود توی وان نشستم و چشامو بستم خسته بودم
یه دفعه از صحنه هایی از ذهم عبور کرد پسر بچه ای با چشمان نارنجی مایل به قرمز ولی برق نمیزدن با موهای سیاه داشت و داشت توی حمام داشت با گریه با دستانش به در میکوبید
یدفعه در باز شد و زنی خیلی خوشکل با موهای سیاه که هنوز سنی کم داشت درو باز کرد
پسر بچه با شجاعت داد زد:
_عجوزه ی پیر! با رکس چیکار کردی؟!؟؟؟؟
اون زنی که اونجا ایستاد بود نیشخند ترسناکی باز کردو گفت:
_وای پسر چه خوشکلی..... اولن من عمتم نه عجوزه!
یدفعه حالت اون زن تغییر کرد و روی سر پسر دا زد:
_اون اسب زشت رو میگی؟!؟؟؟؟....... از این بعد تو حق نداری هیچ حیوانی رو توی خونه بیاری!؟!..... بعدش به دوتا مردی که اونجا بودن سری تکون داد
پسره که فهمید میخوان چه بلایی سر ش بیارن داد زد:
_خواهش میکنم عمه آتریسا من هیچ گناهی نکردم. دیگه بچه ی خوبی میشم
اما جواب اون زن بیرحم فقط یه نیشخند بود
دوتا مرد سر پسر بچه رو توی آب وان  گذاشتن پسر داشت خفه میشد تقلا میکرد دست پا میزد کم کم داشت این تصویر از ذهن دور میشدو  سیاه شد......
حس کردم آب وان داشت سرد میشد چشامو باز کردم با دیدن صحنه ای که پیشم بود نزدیک بود سکته رو بزنم آب وان پر از خون سیاه رنگ بود یدفعه جیغ بلندی کشیدم از وان اومدم بیرون حوله رو روی بدنم پوچوندم خواستم زود از حمام برم بیرون که یدفعه به یه صحنه ی بدی مواجه شدم
دستان سفید با انگشتان سیاه  و روی لبه ی وان قرار گرفتن از  ناخنهاش بلندش خون میمود
 ضربان قلبم به شدت به سینم کوبیده شد جیغ زدم دیگه نتونستم  سرمو برگردونم  داد زدم :
_بچه هااااااا!!!!! کمک کنید ترو خدااااااا........یا خدااا خودت کمک کن هر کسی اون بیرونه!!!!!.. درو باز کنه!!!
به هق هق  گریه افتاد بودم

ادامه دارد




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 22 مهر 1396 09:20 ب.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic