تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل سیزدهم ~ اسارت


رمان نویســــان

ایاتو از پشت سرم پهلویم را گرفته بود و به نظر نمی امد که بخواهد ان را به همین زودی ها رها کند. او سرش را بی معطلی به گردنم نزدیک کرد و تیزی دندان هایش مانند علامت ضرب در ریاضی تپش قلبم را سه برابر تند تر کرد. دندان هایش پوستم را لمس کرد و من بدون اینکه بدانم چه میکنم ناله کنان سعی کردم پا هایم را وارد عمل کنم. پایم را محکم روی پایش کوبیدم و او خود را کمی عقب کشید و همین کافی بود که من فرصت فرار پیدا کنم. دستانش را دور کمرم حلقه کرد و مانع رفتنم شد. زمزمه کنان خندید و گفت: خیلی عالیه که اینقدر تلاش میکنی. چون باعث میشه بیشتر دردت بگیره.

با صدایی که به زور در می امد گفتم: خواهش میکنم... بیرحم نباش!

ایاتو زمزمه کرد: دفعه ی بعدی که خواستی با سرورت حرف بزنی میتونی یه بار دیگه به چیدمان کلماتت فکر کنی.

با دستانم برای به عقب پس زدن او تلاش بی فایده ای کردم اما به تقلا ادامه دادم و جواب دادم: دست از سرم بردار!

-        کلی درس هست که باید یادت بدم. قانون اینه هر اشتباه مساویه با یه تنبیه و میدونی چیه؟ تو اشتباه جواب دادی.

او ناخنش را روی گردنم قرار داد و ظالمانه در حالی که ان را فشار میداد پرسد: درد داره؟ در جواب درد عظیمی که مثل جوهر در کل بدنم پخش میشد فقط ناله کردم و مثل اینکه انچنان که او میخواست برایم دردناک نبود. پس دستی که پهلویم را گرفته بود را با فشار بیشتری به بدنم فشار داد و انگشت هایش را گرد تر کرد و در ان لحظه بود که فریاد زدم. هوش از سرم پریده بود. تنها چیزی که ارزو میکردم مرگ بود و این برایم خیلی عجیب بود. چطور توانسته بود چنان ریشه ی زندگی ام را بلرزاند که من چنین رقت انگیز در ارزوی مرگ بودم؟  شک نداشتم جای زخم ها کبود میشد. اینقدری ضعیف نشده بودم که گریه کنم. پوستم میسوخت. انگار اتشی بر روی گردن و پهلویم بر افروخته بودند و هر چه بیشتر زمان میگذشت حس میکردم از درون خالی میشوم و چیزی نخواهد ماند بجز پوسته ام... چیزی جز بدن بی جان و بی فایده ام نخواهد ماند. ایا الان زمان مرگم بود؟

لایتو اعتراض کرد: کلاس درسو رو بذار برای بعد! حوصله ام سر رفت. منم میام.

لب های کاناتو شکل لبخند حریصانه ی دندانمایی به خود گرفت و گفت: منم هستم.

دوباره ناله کردم: نه...

-        اینقدر حریص و بدبخت نباشید. بذارید یاد اوری کنم که اینجا اتاق نشیمنه نه قصابی.

رجی پسر ها را که نفس های سردشان در حال مور مور کردن پوست ساعد و سمت مخالف گردنم که توسط ایاتو گزیده نمیشد بود کنار زد و گردنم ازاد شد. هر سه از من فاصله گرفتند و من سستی زانو هایم را حس کردم. به یاد می اوردم که چطور زمین اغوش گرمی برای رها کردن خودم در ان به چشم می امد. سرم گیج میرفت. نگاهم را برای یافتن اولین راه فرار در حال حرکت نگه داشتم تا اینکه چشمم به پله ها خورد. اره! پله ها! با سرعت هر چه تمام تر از پله ها بالا رفتم هر دو تا پله را یکی میکردم. صدایی که حدس میزدم مال ایاتو بود گفت: استقامت خوبی داره... به همین راحتی ها بیهوش نمیشه و رو دست ادم نمیفته.

 من با شنیدن کلماتش سرعتم را چند برابر کردم.

طبقه بالا پر بود از اتاق. اتاق هایی که با دید زدن وسایل داخلشان حدس میزدم به چه کسی تعلق داشت هر چند که تشخیص کار سختی بود. باورتان نخواهد شد اگر بگویم که داخل یکی از اتاق ها یک تابوت براق و نقره ای رنگ وجود داشت. صدایم لرزید: ت..ت..تابوت؟! پس صد درصد این اتاق مهمان نبود. حتی فکر ورود به ان هم بدنم را میلرزاند. با هر بار نگاه کردن به تابوت لرزشی از ترس از ستون فقراتم لیز میخورد و معده ام را سوراخ سوراخ میکرد. ببصبرانه وارد اولین اتاقی که حدس زدم اتاق مهمان باشد شدم و چنان محکم در را پشت سرم کوبیدم که گوش هایم از سر اعتراض به سوت کشیدن مشغول شدند. کلید را با خشونت چرخاندم و در را قفل کردم. به پنجره ها نگاه کردم. چهره ی زیبای اسمان پر ستاره ی شب را به نمایش گذاشته بودند. اسمانی که فکر میکردم دیگر هیچوقت نخواهم توانست ببینم. برای اینکه قلبم هنوز تپش داشت خدا را شکر کردم.  با بی میلی پنجره ها را بستم و مطمئن شدم به راحتی باز نخواهند شد. به تماشای ماه پرداختم. ماه کامل و درخشانی که خبر از بدبختی ام میداد. این شب ننگ هنوز تمام نشده بود. ای کاش هرگز در ان روز نحس دندان نیشی ندیده بودم. کاش ازاد بودم... قلبم چنان از درد فشرده شد که احساس ضعف کردم. خود را در تخت مچاله کردم. حال من در دِژ دشمن بودم. در عمارتی بدون هیچ دوست رفیق هم صحبت و یا حتی محبتی...تنها چیزی که میشد دید یک مشت هیولای خونخوار بود که در تاریک ترین سایه ها زندگی میکرده اند و حالا من در تاریکی مطلق با انها تنها بودم...تنهای تنها...بدون یار و یاور و کاملا در اسارت.

در تمام طول شب 2 ساعت بیشتر نخوابیدم. روتختی مرتب و کرمی بود. از نظرم  اصلا طرح جالبی برای تخت نبود. کاغذ دیواری ها هم سراسر ترکیبی بود از رنگ سفید و کرمی. اتاق دلگیر تر از ان برایم جلوه مینمود که من به چیز دیگری غیر از پنجره زل بزنم. رنگ کرمی همه جا دیده میشد. البته بجز کمد های مهاگونی رنگی که اصلا نمیخواستم بدانم داخل انها چه بود. هم خانه هایم چشم روی هم نگذاشته بودند و خانه پر هیاهو بود. صدای ایاتو به صورت ازاد دهنده ای به گوش میرسید: سرورتون میگه فلان سرورتون میگه بهمان. صدای چکمه هایی که روی زمین چوبی راه رو این طرف و ان طرف میرفتند شنیده میشد. فقط امیدوار بودم هوس نکند به اتاق وارد شود. به هر حال انها خوناشام بودند. قادر بودند با سرعت ماورایی خود همه جا بروند و به همه چیز نفوذ کنند. حتی در حالت خواب و بیدار فردی را دیده بودم که متشکل از رنگ های سیاه و سفید بود و زیر لب غر غر میکرد. شک نداشتم صاحب صدای چکمه ها است اما تا چشمانم قادر میشد همه چیز را به وضوح ببیند او دیگر انجا نبود و ترس از دوباره دیدن او باعث شده بود من 2 ساعت بیشتر نتوانم بخوابم. گاهی گردنم را که درد میکرد لمس میکردم. چشمان ابی یاقوتی شو را به یاد می اوردم که خطرناک بودن در ان موج میزد. او به پری دریایی ها شباهت داشت. با صدای زیبا و صورت فریبایش تو را به خود جذب میکرد و تو میدانی که کم خطر به نظر میرسد اما وقتی بیش از حد نزدیک میشدی تو را در اعماق اب ها غرق میکرد و اینقدر راحت به مرگت راضی میشد که انگار هرگز وجود نداشته ای. احمالا او مرا نمیکشت. بود و نبود من برایش فرقی نداشت. بود و نبود هیچ چیز برایش فرقی نداشت. تنها چیزی که از مال دنیا میخواست هندزفری هایش بود. همین و بس. رجی نجیب جلوه میکرد و من برای دور کردن پسر ها از من از او ممنون بودم اما چیزی در چشمانش بود چیزی که من دوست نداشتم. حرص و طمعی عمیق و امیخته شده با کمالگرایی. او رمز الود و تحدید کننده بود. شاید مرا میکشت...شاید هم نمیکشت. لایتو زجر کش میکرد! اینقدر ازارم میداد که خودم از او خواهش کنم بار سنگین فانی بودن را از روی دوشم بردارد. حسی به من میگفت که درک او از همه چیز به کلی اشتباه است. خط قرمزی در ذهنم دور او کشیدم. او مرا میترساند...به شدت هم میترساند. ایاتو هم تا وقتی مخالفتی با او حاصل نمیشد روی اعصابم لی لی نمیکرد. هر چند که او با بی رحمی پوست گردنم را خراش داده بود و پهلویم کبود شده بود اما به نظر نمی امد که خیلی تهدید کننده باشد. حقیقتا من از او نمیترسیدم. او هر کاری که میخواست میکرد تنها کاری که من باید برای متوقف کردنش انجام میدادم این بود که اجازه ندهم کار را با روشی که دوست دارد انجام دهد. به همین راحتی. مثلا اگر دوست دارد که موقع گاز گرفتنم من اه و ناله سر دهم با سکوت من حسابی توی ذوقش میخورد. پس با این روش او نیز احتمالا مرا نمیکشت. ارزو کردم که ای کاش قبل از زخمی شدنم هم کمی به طرز رفتار با او فکر میکردم. کاناتو هم فردی بود که احتمالا به بیماری دو شخصیتی مبتلا بود. فردی زخم خورده که دلم را میلرزاند اما او هم مثل شو بود. من چند ساعت پیش یاد گرفته بودم که به انها نزدیک نشوم و اما سوبارو...او بی شک مرا میکشت! با دستان خودش خفه ام میکرد و لایتو و رجی هم همدست او میشدند. شاید کاناتو هم با انها همراه میشد. شک نداشتم که همانقدری که من از این عمارت متنفرم او نیز از من متنفر است اما مسئله ای ذهنم را چند روزی پس از ورود درگیر خود کرده بود و ان هم این بود که ایا من هم متقابلا به اندازه ی سوبارو از او تنفر داشتم؟ فکر کنم بیشتر میترسیدم تا متنفر باشم.  تنها کاری که لازم بود انجام دهم خفه شدن به معنی واقعی کلمه بود البته خودش هم این راه حل را به من پیشنهاد داده بود...نه...پیشنهاد نداده بود. دستور داده بود. تصمیم داشتم که امرانه گوش دهم.

در مورد عکس العمل هایم مطمئن نبودم. انها برای خودم هم غیر قابل پیشبینی بودند اما امیدوار بودم سرم را به باد ندهند. دستم را که به باد داده بودند. مچم احتمالا نشکسته بود اما درد میکرد. دردی به شکل ضربه های طبل انگشتانم را هر از چند گاهی میلرزاند. دردش درست مثل ضرب دیدگی بود شاید کمی کمتر و یا بیشتر.


برچسب‌ها:
|پنجشنبه 20 مهر 1396| 07:48 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives