تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل دوازدهم ~ عمارت شیاطین


رمان نویســــان

وقتی هوشیاری را در خود حس کردم یک راست دستانم را به سمت ساعدم بردم. درد میکرد. چندیدن بار با ناباوری زمزمه کردم: من زنده ام؟ من زنده ام! اتفاقاتی که قبل از بسته شدن چشمانم رخ داده بود را مو به مو به یاد می اوردم. درد... چیزی که انگار به من تزریق میشد. دردی که حاکم جسمم، روحم، عقلم و تک تک سلول های بدنم شده بود را به وضوح به یاد می اوردم. چقدر این حس ضعف رنج اور بود. بخشی از وجودم به سرعت جدا میشد و به کس دیگری تعلق پیدا میکرد در حالی من توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم. اری این حس ناتوانی بود...حس شکسته شدن غرورم. من کسی بودم که خود باور بود. ایمان داشت که لایق احترام دیگران است اما او طوری مرا مهار میکرد که انگار وجود ندارم. از فردی با حرمت به حیوانی رنجور که میداند فرار ممکن نیست اما دست از تقلا های بیهوده بر نمیدارد تبدیل شده بودم. در مقابل چنگال های گیرای او دستانم چقدر ناتوان جلوه میکرد. دیگر جدایی ممکن نبود وقتی دندانهایش پوستم را از هم میدرید و حریصانه خونم را میطلبید. دیگر نه من وجود داشتم نه او...فقط درد وجود داشت. فقط درد...

صدایی مرا از گردابی که در ان غرق میشدم بیرون کشید. صدایی که به هیچ وجه دوست نداشتم صدای ناجی بخوانمش.

-        - زیبا ی خفته بالاخره تصمیم گرفت با بیدار شدنش ما رو شرف یاب کنه؟

ناله کردم اما با بلند شدن صدای خنده ها دوباره حس کردم که الان وقت از دست دادن روحیه ام نیست. وقت تبدیل شدن به یک حیوان رنجور نیست. من هنوز هم منم. من هنوز هم قوی، ازاد و مهم تر از همه زنده ام.  چشمانم را از هم گشودم. نور لوستر بزرگ و درخشان چشمانم را ازار میداد. بلند شدم. سرم گیج میرفت اما فکر مالیدن سرم را از ذهنم خارج کردم. صاف نشستم و موهای سیاه و پر پشتم را از روی صورتم کنار زدم. سرم را بالا اوردم و مکان را دریافتم. اتاق نشیمنی بزرگ با مبل های نیلی رنگ مخملی و فرش رنگارنگی که طرح ها و نقش ها در ان به رقص مشغول بودند. دیوار هایی تمیز و براق به رنگ استخوانی که تکه ای از ان با کاغذ دیواری ای شیک و مدرن پوشانده شده بودند و مهم تر از همه لوستری که با خودستایی سقف را اراسته بود. هویت افراد دور و برم برایم روشن تر شد. چهره هایی که به محض شناسایی انها دماغم از روی انزجار چین خورد و ابرو هایم در هم گره خورد. عکس العملی که نشان دادم برای پسر پنجم خانواده لایتو خنده دار بود. همه حرکات من برایش خنده دار بود و با لبخندی تمسخر امیز به من نگاه میکرد. چشمان سبزی که مرا یاد سبزی درختان جنگل می انداخت به چشمان کائوری شباهت داشت و من میدانستم تنها نقطه مشترک او و کائوری همین است. لایتو کلاهش را روی مو های قرمز رنگش جا به جا کرد. حس میکردم چشمانم هنوز هم بسته هستند. سوبارو غر غر کنان با تن بالای صدایش گفت: بسه دیگه! یه تکونی به خودتون بدین و زود تر تصمیم بگیرین! وقت من ارزش داره!

صدایش مرا از دنیای هپروتی که در ان سیر میکردم بیرون کشید و چشمانم با دقت به بررسی حالت چهره اش مشغول شد. همه جمع بودند. سوبارو ی عصبانی که به دیوار تکیه داده بود، ایاتو با ان لبخند دندان نمای ترسناک و چشمان سبز لیمویی رنگی که از لذت استشمام بوی خونم گشاد شده بود، رجی با چشمان ارغوانی دلفریب و متفکر، کاناتو و لایتو هر دو لبخند به لب و شو که با بیخیالی روی مبل دراز کشیده بود و از سر اجبار چشمان جذاب ابی یاقوتی اش را باز نگه داشته بود. نا خود اگاه دهنم باز شد: اوه.  ایاتو نزدیک تر امد: چیه؟ جلال و جبروتمون مسیر گلوتو بسته؟

لایتو خندید: دوست داری بهت یاد اوری کنم چجوری نفس بکشی؟

خود را کنار کشیدم: بهم نزدیک نشین! دارین منو مسخره میکنین؟

کاناتو سرش را کمی کج کرد و نور، درخشش چشمان یاسی هم رنگ موهایش را چند برابر کرد. سپس با لبخند گفت: از این قیافه خوشم میاد تنفر توش موج میزنه.

-        - خب... حالا قراره تصمیم بگیریم استحقاق زندگی کردن داره یا نداره. از اونجایی که فاقد توانایی تجزیه و تحلیل به نظر میرسه احتمالا رازدار خوبی نخواهد بود.

رجی مانع لذت بردن برادرانش از بوی من شد و من از این بابت از او ممنون بودم اما محتویات جمله اش انقدری رعب اور بود که احساس تشکر را به خوبی پشت خود مخفی سازد. به دفاع از خودم از روی مبل برخاستم: تصمیم بگیرین؟ این چیزی نیست که شماها بخواین در موردش تصمیم بگیرین.

کلمه ی شما ها را چنان با تنفر گفته بودم که عملا با کلمه ی احمق ها یکی جلوه میکرد. سوبارو با قدم هایی محکم به سمتم خیز برداشت مچ دستم را گرفت و در حالی که فشار میداد گفت: فکر کنم زیادی محکم گازت گرفتم. مغزت جا به جا شده حالا واسه من شیر شدی؟ بذار قوانینو روشن کنم تا وقتی اینجایی تنها کاری که نیاز نیست براش اجازه بگیری خفه شدنه.

فشار دادن مچ دستم شجاعتم را ساکت نکرده بود. انگار ترسم از دندان های تیزشان ریخته بود. اتفاقی که برایم افتاده بود خیلی بهتر از مرگ فجیهی بود که پیش بینی کرده بودم. جواب دادم: شما ها کوچکترین مالکیتی روی من ندارین و من حق دارم برای محافظت از چیزی که مال خودمه حرف بزنم

مچ دستم را با قدرت خرد کننده ای فشار داد: دهنتو ببند!

لایتو قهقهه زد: تماشا کردن شما دو تا خیلی سرگرم کننده اس!

-        - خفه!

ایاتو با غرور گفت: من که میگم نکشیمش. حدس میزنم له شدن استخوناش توسط سوبارو چیز جالبی برای تماشا کردن باشه.

کاناتو تایید کنان چشمانش را بست و صورتش چنان گشاده شد که انگار چیز شیرینی را مزه مزه میکرد سپس تایید کرد: موافقم...وقتی کاملا لِه شد من برای اینکه درد نکشه خلاصش میکنم.

با دست دیگرم جهت راندن سوباره به عقب تلاش کردم و با ناله گفتم: ولم کن! هیچکس منو لِه نمیکنه!

ایاتو ادامه حرفش را گرفت: اما از طرفی ممکنه زبونش منو مجبور کنه کارشو قبل از لِه شدنش تموم کنم.

لایتو سر تا پایم را برانداز کرد: من دوست دارم باهاش بازی کنم. لاغر مردنی نیست، اندام ورزیده ای داره. به نظر بازیکن خوبی میاد.

چشمک زد: مهره قلب شکل رو میدم به تو.

از روی انزجار لرزیدم و سوبارو اخم کرد: منحرف بی مصرف!

 نفسش را با سر و صدا بیرون داد و ادامه داد: من میگم بکشیمش.

-        لایتو با نیشخند طمعکارانه اش گفت: بیخیال سوبارو! یه ذره تفریح که کسی رو نکشته...کشته؟

سوبارو هنوز هم دستم را رها نکرده بود و با تمام کردن جمله اش دست از تقلا کشیدم. باورم نمیشد که انها سر مرگ و زندگی من بحث میکردند. با تسلیم شدنم سوبارو دستم را رها کرد. مچ دستم را مالیدم و ناله کردم. انگشتانم را به سختی تکان دادم. ایاتو خندید: اخی...سوبارو دست خانوم شیره رو شکست؟

عصبانی شدم و کنترلم را از دست دادم. سریعا امواج توهین ها را برسرش جاری کردم: تو یه روباه طمع کار و بدبختی که ادای شیر در میاره. به جرعت میگم که من تنها شیر اینجام و خودتم اینو خوب میدونی پس دهنتو ببند و چرت و پرت نگو.

به سمتم خیز برداشت: چی گفتی؟!

این دفعه نگذاشتم کسی غافلگیرم کند از مبل بلند شدم و بی هوا عقب عقب سکندری خوردم تا اینکه به کسی برخورد کردم. شاید باید جلوی دهانم را میگرفتم. اصلا مهم نبود که برایشان احترام قاعل نبودم. لایتو لبخند زد: همه شاهد باشید. خودش اومد سمتم من کاری نکردم.

سپس سرش را ارام به گردنم نزدیک کرد او را هل دادم و جایی دور از همه نزدیک شو ایسادم. نمیداستم چرا اما حد اقل امید داشتم که او با انها هم عقیده نباشد و بگوید که باید اجازه دهند من بروم.

رجی که تا ان زمان ساکت مانده بود و نظرات را میشنید موهای مشکی-خاکستری اش را از روی چشم هایش کنار زد و گفت: زندگی خیلی حوصله سر بر شده. اعتراف میکنم که نگاه کردن به عکس العمل های غیر قابل پیش بینیش جالبه.... پس منم احتمالا با ایاتو و لایتو موافقم.

سپس رجی رو به کاناتو کرد و گفت: کاناتو؟

-        - کی از یه عروسک جدید بدش میاد؟ من که بدم نمیاد.

حرف هایش کم کم باعث وحشتم میشد. او به یک پسربچه ی کوچک شبیه بود که بسیار دوست داشتنی به نظر میرسید اما لحظه ای بعد درست مثل یک قاتل با چاقو بالای سرت ظاهر میشد. قدمی دیگر به عقب برداشتم و به صندلی ای که شو در ان دراز کشیده بود برخورد کردم. او چشمانش را با بی میلی باز کرد. رجی پرسید: و نظر تو؟ هر چند که در کل عین خودت بی تاثیره.

با بی میلی جواب داد: اینقدری حوصله ندارم که تمومش کنم. هر کاری دوست دارید باهاش بکنید.

سپس چشمانش را بست. صدای پسرانه اش بم بود و مرا به وحشت می انداخت. اب دهانم را به سختی قورت دادم. مچ دستم را دوباره مالیدم. رجی دستور داد: خودت رو معرفی کن.

اطاعت کردم: ایانو ساموری...

 شو چشمانش را دوباره باز کرد و ابروی راستش را بالا برد. ناگهان نگاه های تهدید امیز ایاتو که مدتی بود روی من قفل شده بود به عمل تبدیل شد دستانش ناگهان به دور کمرم حلقه زده شد و کمرم را محکم به مبل کوبید. مچ دست سالمم را گرفته بود. صدای نفس کشیدنش مثل صدای زنگوله ی مرگ در مغزم صدا میکرد صورتش را به گردنم نزدیکتر کرد. چیز خیس و سردی با صدای لیسیدن پوست گردنم را لمس کرد. به خود لرزیدم. با دست اسیب دیده ام او را به عقب هل دادم و احساس درد ناشی از استفاده از دست ناتوانم را در خود خفه کردم. بلافاصله بلند شدم و تا میتوانستم از او فاصله گرفتم. باز هم مچ دستم را مالیدم.

رجی گفت: پس با این حساب بهتره همینجا بمونی ایانو ساموری. بیرون رفتن زبونت رو فعال تر میکنه.

شو به من نگاه کرد و با دیدن عکس العملم گوشه ی لبش کمی به سمت بالا شکل گرفت. از جایش بلند نشد اما به تماشا کردن ادامه داد. ایاتو با لحن تهدید امیزی زمزمه کرد: اینقدری خونت رو میخورم که یاد بگیری باید به سرورت تعظیم کنی!

اعتراض کردم: نه! هرگز!

به دور و اطرافم نگاه کردم. حقیقت اینکه بین 6 خوناشام گیر کرده بودم مثل سیلی روی صورتم فرود امد. دوباره اعتراض کردم: نه...نه! نه! نه!

چیزی درست دم گوشم زمزمه کرد: دوست دارم امتحانت کنم...برعکس بقیه ی ادما یه بویی میدی که نه شیرینه نه تلخه نه شوره و نه ترشه... یه بوی سرد و ملایم...دماغم رو نوازش میکنه!

به صورت ایاتو نگاه کردم و ناله ام به بغض بدل گردید: نه! نه! نه!


برچسب‌ها:
|پنجشنبه 20 مهر 1396| 06:46 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives