تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل یازدهم ~ اولین گزِش


رمان نویســــان

به ارامی نگاهم را به سمت مدرسه برگرداندم. از پنجره ها افرادی دیده میشدند. افرادی که میدانستم که بودند. ساکاماکی ها. همه ی انها یکی یکی از جمع دور میشدند و جایی تجمع میکردند. خیلی مایل بودم بدانم چرا. رو به دوستانم کردم و با لحن مهربانی که انها را به پرسش و پاسخ بیشتر تحریک نکندگفتم: بچه ها...من میرم ساندویچم رو بیارم.

میتزویو با اگاهی از اینکه این بار هزارمم بود که این داستانش را میشندیدم غر غر کنان گفت: من داستان نمیگم اگر تو نباشی!

همه به او چشم غره رفتند. لبخند دوستانه ای زدم و به او اطمینان دادم: جایی نمیرم...الان میام.

روکو و میکو نگاه مهربانی به من انداختند و کائوری به من چشمک زد. شینامی لبخند شیرینی زد و میتزویو به اوج داستانش بازگشت و تمام توجهات را جذب خود کرد و من با خیال راحت میتوانستم بروم و در کار ساکاماکی ها سرک بکشم. در حالی که قدم های اهسته و نامطمئن برمیداشتم به درستی یا نادرستی کارم فکر کردم. تا قبل از اینکه بخواهم بیخیال بشوم به مدرسه رسیده بودم. با خود گفتم که دیگر برگشت بچه گانه است. وقتی به داخل سالن اصلی مدرسه شدم که بخش غربی اش به پلکانی منتهی میشد، هر شش تای انها را کنار هم دیدم. ایاتو دست به کمر با غرور ایستاده بود و رجی در کنارش درست مثل یک پدر که مراقب فرزندانش است ایستاده بود. شو گوشه ای در نزدیکی اغاز پلکان نشسته و به دیوار تکیه داده بود. کاناتو کنارش بود و به او نگاه میکرد. سوبارو و لایتو به دیوار تکیه داده بودند. سوبارو اخم کنان زیر لب غر غر میکرد و درست برعکس او چهره ی لایتو سرشار از سرخوشی بود. لایتو با دهان بسته خندید. انگار صدای زمزمه ی او را شنیدم که میگفت: چه حلال زاده هم هست!

ابروی راستم را بالا دادم و به او نگاهی سرشار از تعجب انداختم پرسیدم: چی؟ وقتی جوابی نیامد همه چیز را رها کردم و سعی کردم به طبقه بالا بروم. خطر عجیبی از چهره هایشان مانند تَشَعشُعات رادیواَکتیوی صادر میشد که مرا مجبور به ترک محل میکرد. شو مچ دستم را گرفت و مانع حرکتم شد. سپس پرسید: کجا میری؟

از کی با من حرف میزد؟ برای چه مچم را گرفته بود؟ یکی از هزاران سوالم را پرسیدم: چرا برات جالبه بدونی؟

او با کشیدن من به سمت خودش یک پایم را که روی پله ها ثابت مانده بود کنار پای دیگرم جفت کرد و سکوت کرد. رجی عینکش را به عقب هل داد و با حالت سرزنش کننده ای که با نا امیدی ادغام شده بود گفت: شو...

مچم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم: کاری داری؟

ایاتو نیشخند زنان گفت: نه...تو کار داری.

رجی با نگاهش به ایاتو تَشَر رفت و گفت: چرا اومدی اینجا؟

دروغ گفتم: دارم میرم کلاس نجوم ساندویچم رو بردارم. باید به شما توضیح بدم؟

نیشخند ایاتو پر رنگ تر شد و او به دلایلی سرش را پایین نگه میداشت تا ان را مخفی سازد. او گفت: یعنی نیومدی اینجا ببینی چیکار میکنیم؟

زیرکانه با چشمانی که از روی سو ظن تنگ شده بود گفتم: پس دلیلی داره که بیام.

لایتو دست زد و تشویق کنان گفت: افرین. چه دختر باهوشی! یه دختر باهوش با یه شانس افتضاح!

با غرولند گفتم: منظورت چیه؟

سوبارو با عصبانیت حجم زیادی از هوا را از ریه هایش خارج کرد و گفت: میشه عین ادم بهش بگین؟ به دلایلی دلم نمی خواست به انچه که میگویند گوش بدهم... دلم میخواست بروم. بروم و کیلومتر ها از انها فاصله بگیرم. در حالی که عقب عقب میرفتم ارنجم به گوشه ی میله های کنار پلکان برخورد کرد از انجایی که میله شکل دایره ای نداشت عارنجم زخم شد. وقتی به ان نگاه کردم زخمی دو سانتی را دیدم که خیلی عمق نداشت اما عمقش به اندازه ای کافی بود تا قطره ای خون از ان به ارامی لیز خورده و خیسی و گرمی اش روی پوستم قرار بگیرد. غر زدم: لعنتی!

 وقتی نگاهم به سمت بالا برگشت ( که بعد ها ارزو میکردم ای کاش در جا کور میشدم یا میمردم ) چیزی که میدیدم دیگر 6 همکلاسی عجیب نبود. چیزی که میدیدم شبیه بود به گله ای از یک نوع ببر که با نگاه های حریص و نیشخند های دندان نما در حالی که حکم مرگ سرنوشت تغییر ناپذیر شکار بیچاره اشان را صادر میکنند به من مینگرند. چشم هایشان وحشی و درنده بود و چیزی به ترسناکی ان می افزود... رنگ قرمز! چشم های انها قرمز شده بود! ترس مرا در بر گرفت و بدنم را خشک کرد. صدایم لرزید: چ...چشماتون... عقب رفتم اما اگر از پله ها بالا میرفتم خود را مثل بره ای بیچاره بیشتر و بیشتر در قفس ببر ها گرفتار میکردم. فضای ازاد بهترین گزینه بود. تا در خروجی مسیرم باز بود... ایاتو افکارم را با بالا اوردن سرش به کلی به هم ریخت. چیزی که در نیشخند ترسناکش توجه مرا به خود جلب کرد همان شی تیزی بود که فکر میکردم پاستیل است...چقدر میتوانستم احمق باشم؟ حال خود از این فکر بچه گانه ام خنده ام میگرفت اما افکارم گویی مشتعل شده بود. دیگر خندیدن و گریه کردن و حتی دویدن برای زندگی ام را فراموش کرده بودم. قلبم مثل طبل مرگ گوروپ گوروپ میکرد و تنها چیزی که به یاد می اوردم ترس بود. حتی به یاد نداشتم که چطور به انها التماس کنم از من دور شوند. به نفس نفس افتادم : نه...امکان نداره!

تمام نیرویم را تا قبل از تحلیل رفتن در پاهایم ذخیره کردم و با تمام وجودم دویدم. با خود تکرار میکردم: بدو! بدو! بدو!

با همه ی نیرویم به سمت بیرون و حیاط جلویی مدرسه دویدم. قدم هایم را تا جایی که می توانستم بلند میکردم و با احساس ترسی که مرا در بر میگرفت مبارزه میکردم هر چند که امیدی به پیروزی نداشتم. برای برداشتن تلفنم اقدام کردم اما به یاد اوردم که ان را درکیفم گذاشته بودم. کیفم که در طبقه ی دوم مدرسه در کلاس نجوم بود و خیلی با من فاصله داشت. ریسک بازگشت ریسک مرگ و زندگی ام بود. ذهنم رابطه ی ساده ای را ترسیم کرد. بازگشت مساوی است با مرگ! احساس سرگیجه میکردم. یعنی همه چیز واقعی بود؟ همه ی داستان های ترسناک در مورد شیاطین، هیولا ها و ارواح...همه حقیقت داشت؟ احساس وحشتناکی داشتم. ضربان های قلبم مانند طبلی کوبنده لرزش اندامم را چند برابر میکرد. در قلبم احساس پوچی میکردم. میترسیدم. واقعا میترسیدم. اری... شیاطین وجود داشتند. از بَدو تولد انسان حظورداشته اند و دارند. درست از ان زمانی که انسان برای دوری از تاریکی به اتش اتکا میکرد. تاریکی...تاریکی ای که ارام ارام داشت به نور پا میگذاشت جایی که من در ان ایستاده بودم. گویی تاریکی لباس روشنایی به تن میکرد کلاهی از جنس طمع به سر میگذاشت و قدم هایش را ارام و بی سر و صدا برمیداشت و نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشد. اینقدر نزدیک میشد که بتوانی تیزی دندان هایش را روی پوستت، خراش هایش را بر روحت، و چنگال هایش را کاملا به دور خود حس کنی.

خودم را جمع و جور کردم و به فرارم به سمت حیاط جلویی مدرسه که خالی از دانش اموزان بود ادامه دادم. به صدای پاهایم که به زمین سنگ فرش شده ی حیاط برخورد میکرد گوش میدادم و ضربات را تند تر و قوی تر میکردم. اگر زمین میخوردم با یک مرده فرقی نداشتم. گویی باد نیز با من دشمن بود. مرا به عقب هل میداد. صدایی که مرا برگشتن و نگاه کردن به پشت سرم ترغیب میکرد پرسید: داری از چی فرار میکنی؟

صدایش را نمی شناختم. شاید یک انسان بود. شاید به من کمک میکرد و مرا نجات میداد. شاید او هم در کنار من جان میداد اما دو تا قوی تر از یکی بود. نبود؟ من باید او را نجات میدادم و او هم باید مرا نجات میداد. مهم نبود او فکر میکرد من دیوانه یا خیالبافم. به پشت سرم نگاه کردم. کسی به درخت تکیه داده بود. فردی قدبلند که در زیر سایه ی درخت بلوط بلند قامت حیاط مدرسه تقریبا سیاه به نظر میرسید. صورتش را تشخیص نمیدادم. تنها چیزی که واضح بود این بود که او یک دختر نیست. چه بهتر! به هر حال یک مرد قدرت بدنی بیشتری برای مقابله با ان هیولا ها داشت. امیدم را در صدایم سرکوب نکردم. در حالی که به سمت درخت میرفتم نفس نفس زنان گفتم: اونا... اونا انسان نیستن باید فرار کنیم. صدای کوبنده ی کفش هایم به روی چمن ها و صدای تپش قلب وحشیانه ام تمام گوش هایم را پر کرده بود. به سمت درخت خیز برداشتم با نگرانی برای لمس کردن شانه های فرد تقلا کردم و با نگرانی افزودم: اونا...

فرد حرفم را قطع کرد: خوناشامن؟

سپس مچ دستانم را محکم گرفت و سرمای پوستش به مغز استخوانم نفوذ کرد رگه ی نازکی از نور ماه چیز مروارید مانند اشنایی را در لبخند صورت تاریک فرد به من نشان داد. چیزی سفید درخشان و تیز...چیزی شبیه به...دندان نیش...

گویی قلبم برای لحظه ای ایستاد و بعد فقط من بودم و یک جفت دندان نیش مروارید گونه و تپش قلب دیوانه وارم تمام تلاشم را برای رهایی کردم اما او چنان محکم مچ دستانم را چسبیده بود که نمیتوانستم بدون کنده شدن دستم از او فاصله بگیرم و فرار کنم. ترسیده بودم. قلبم داشت منفجر میشد. با ناباوری زمزمه کردم: خ...خوناشام؟

با زمزمه ام نیشخند فرد ناشناس پهن تر شد. لبخند حریصانه اش تشنه ی خون من بود. خونی که در رگ های تمام سطح بدنم در جریان بود. او گفت: اره این حقیقته. بذار طعم واقعی هیولا بودن رو بهت نشون بدم. سعی کردم نفس کشیدن را به یاد بیاورم. حس کردم زمان، مکان، هوا، خاک و باد همه به مرگم شهادت میدهند. صدای باد در گوشم به نوایی از دنیای مردگان شبیه شده بود. برای عقب رفتن تقلا کردم اما او دستانم را رها نکرد. در صدمی از ثانیه جا به جا شده بودیم. حالا من بودم که به درخت تکیه داده بودم و او در مقابل نور نقره ای ماه کامل رو به رویم ایستاده بود. چشمان خونی رنگش از تشنگی به وجد امده بود و موهای نقره ای رنگش چشم راستش را پوشانده بود زیبایی ماورایی اش از وهم انگیز بودن لبخند حریصانه اش کم نکرده بود. با صدای که حالا چندان غریبه به نظر نمیرسید زمزمه کرد: اشتباه بزرگی کردی.

تپش قلبم ارام گرفت. گویی مرگ خویش را قبول کرده بود. با برداشتن نگاهم از ان لبخند خوفناک چهره ی مقابلم را شناختم. صدایم به سختی در امد: سوبارو...

صورتش را نزدیکتر کرد: فقط ساکت شو...

چشمان گشاد شده ام از سر ناباوری به التماس افتاده بود و نفس نفس های نامنظم من به سختی میتوانست افکار به هم ریخته ام را به کلمه تبدیل کند و به زبان اورد . میدانستم انها فرق میکردند. ساکاماکی ها...انها با همه تفاوت داشتند. چیزی که از همه چیز بیشتر میخواستم دلیلش را بدانم اما حال ارزو میکردم ای کاش هرگز به کنجکاوی ام پر و بال نمیدادم. حال کنجکاوی ام قاتل خودم شده بود. سردی نفس هایش به گردنم رسیده بود و پوستم را مور مور میکرد. جز ناله کار دیگری نیز ممکن بود؟ سوبارو با لحن ارام اما در عین حال نه چندان دوستانه زمزمه کرد: هوشت کار دستت داد...میدونی چقدر دارم وسوسه میشم که کارتو تموم کنم؟ اما متاسفانه این تصمیم من نیست. تصمیم برادرای احمقم هم هست.

صدایم بالاخره با تهاجم از گلویم خارج شد: ازم فاصله بگیر!

مچ دستم را رها کرد و انگشناتش به سمت ساعد و بعد عارنجم لیز خورد و سپس ان را محکم گرفت. سرش را از گردنم دور کرد و به دستم نزدیک کرد. لب های سردش به ارامی از مچ دستم شروع کرد و به ارامی بالا امد. تقلا کنان ناله کردم: نه ! خواهش میکنم...

اخم کرد: کسی بهت گفته خیلی حرف میزنی؟

مسیر حرکت لب هایش روی ساعدم متوقف شد. میدانستم میخواهد چه کار کند. پوست نرم و صاف ساعدم گزینه ی خوبی برای گزیدن بود. دوباره ناله کردم: التماس میکنم...

اخم هایش از هم باز شد: هر چقدر میخوای التماس کن. عین خودت بی مصرفه!

در یک حرکت دندان هایش پوستم را با درد شکافت. صدای پاره شدن پوستم مانند ناخنی شده بود که به شیشه ی مغزم میکشیدم. صدای ناهنجارش مرا کر میکرد. درد میگرفت و تنها کاری که از من بر می امد ناله کردن بود. جریان خونم را حس میکردم که چطور در میان لب هایش جای میگرفت و من فقط میتوانستم التماس کنم که ملایم تر برخورد کند. التماس هایی که خودم هم میدانستم چیزی نیست جز یک تراژدی بی روح...یک دروغ که با استفاده از ان راحت تر از درد و مرگ فرار کنم. چشمانم سیاهی رفت و بعد فقط میخواستم سقوط کنم...سقوطی که حالا به نظر دردناک نمیرسید. صدایش را شنیدم که میگفت: افرین دختر خوب... تقلا نکن. صدایش مثل نوایی که به مرگم شهادت میداد در گوشم پیچید و دوباره و دوباره تکرار شد. سر گیجه و ضعف بر من حاکم شد. چشمانم را اهسته بستم و با چهره ی زیبای اسمان، ماه و ستارگان خداحافظی کردم.
برچسب‌ها:
|چهارشنبه 19 مهر 1396| 08:50 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives