تبلیغات
">
رمان نویســــان - در قفس فصل دهم ~ دخالت


رمان نویســــان

در حالی که دست میتزویو را میکشیدم به سمت حیاط پشتی به راه افتادم. فکرم توسط ابر هایی از جنس کنجکاوی کاملا مسدود شده بود. ایا این گردهمایی ربطی به معمایی که کو برایم گفته بود داشت؟ او سعی داشت مرا از چه چیزی اگاه کند؟ خیلی مایل بودم که بدانم. کم کم احتمال خوناشام بودنشان را کمی از تاریک ترین نقاط ذهنم به جلو تر هل دادم تا در نور شکاکی خودنمایی کند. ایا این فرضیه ارزش بررسی داشت؟ شاید نه چون انها فقط گردهمایی ای تشکیل داده بودند که نمی توانست دلیلش اماده سازی گروه برای شکار دسته جمعی باشد. اخر این روش برای یک شکارچی قهار تاریکی با توانایی هایی صد برابر بیشتر از انسان بسیار بسیار ضایع است. یک انسان برای قدرت انها به قدری ناچیز است که جمع کردن گروهی خوناشام برای این کار بچه گانه جلوه میکند. تصمیم گرفتم احتمال خوناشام بودنشان را به تاریکی باز گردانم اما در این که رازی داشتند کوچکترین شکی نبود. رازی که به خاطر ان نیاز به تشکیل جلسه فوری داشتند. شاید نیاز داشتند مشورت کنند و همین حالا در مورد چیزی تصمیم بگیرند. چیزی که من حس میکردم برای من و زندگی ام سرنوشت ساز خواهد بود. صدایی رشته افکارم را شکافت. میتزویو بود که زمزمه می کرد: لعنتی! عجب زبون باز مکاریه!

کاری که لایتو کرده بود را به یاد اوردم و مانع به کلی فراموش شدن ان شدم. میتزویو را در اغوش گرفتم و احساساتم فوران کرد: خیلی خوبه که تو یکی شیفته ظواهر فریبنده اونا نشدی! کائوری دیگه واقعا داره منو خسته میکنه! همش از این احمقایی که وانمود میکنن خدا هستن تعریف میکنه و حقیقتا هم باور داره که خدان! اما خدا که نمیتونه اینقدر دمدمی مزاج و روباه صفت باشه! درسته؟ اوه ممنون که منو درک میکنی!

بعد از اتمام جمله ام دوباره او را فشار دادم و او که متعجب شده بود فقط لبخندی تحویلم داد و مثل کسی که با یک بیمار روانی صحبت میکند با مهربانی گفت: خواهش میکنم.

بالاخره به حیاط پشتی رسیدیم. زمینی مسطح شبیه به پارکینگ که دارای اسفالت و فاقد هر گونه گیاه بود. صندلی هایی در وسط ان قرار گرفته بود که معمولا مورد استفاده قرار نمی گرفت چون بچه ها ترجیح میدادند کف زمین نشسته و دور معلم خود حلقه بزنند. کائوری، شینامی و دوقلو های افسانه ای را میدیدم که برای من و میتزویو دست تکان میدادند تا به حلقه ای که انها دور معلم تشکیل داده بودند ملحق شویم. معلم داشت صورت فلکی ها را برای بار هزارم معرفی میکرد و با لیرز نمایش میداد. مدتی خود را مشغول گوش دادن به حرف های او کردم. تکراری بود پس تصمیم گرفتم کاغذی برداشته و وضعیتم را بررسی کنم. از دانسته هایم شروع کردم.

دانسته اول: ساکاماکی ها بی شک در حال تشکیل دادن گردهمایی بودند.

دانسته دوم: این موضوع بی شک به معمایی که کو برایم گفته بود ربط داشت پس بی شک به من هم ربط داشت.

دانسته سوم: انها به احتمال بالا خوناشام بودند!

تنها چیزی که من از شانس افتضاحم دستخوش کشف ان شده بودم ان زایده های تیزی بود که من به پاستیل مرتبط کرده بودم. مطمئن بودم این ماجرا ربطی به ان زایده تیز داشت و از نظر ان ها من پایم را از گلیم انسانی محقرم دراز تر کرده بودم و چیزی را فهمیده بودم که نباید میفهمیدم.

تقریبا قانع شده بودم که انها خوناشامند اما این هنوز هم برایم مثل یک شوخی بود. خوناشام ها هنوز برای بخشی از ذهن من موجوداتی تخیلی و غیر واقعی بودند. طرف دیگری از ذهنم هم خوناشام ها را چیزی شبیه به شخصیت ادوارد کالن در سری فیلم های گرگ و میش تصور میکرد. ان ادوارد کالن مهربان مغرور و جذابی که برای هیولا نبودن سخت تلاش میکرد. به دلایلی هیچ چیز را جدی نمی گرفتم و تنها چیزی که در ان لحظه از نظرم واقعی بود عطشم برای کنجکاوی بود که باید بر طرف میکردم. حالا به هر قیمتی. حال که این خاطره را برای شما نقل میکنم نمیفهمم چرا همه چیز از نظرم مثل یه خواب بود که به زودی از ان بیدار میشدم و همه چیز به حالت عادی بازمیگذشت. دیگر نه داندان نیشی وجود داشت،  نه رازی، نه معمایی و نه خوناشامی. بنابراین دانسته سوم را رد کردم. صدای معلم رشته ی افکارم را شکافت: خانوم ساموری، امیدوارم چیزی که یادداشت میکنید در مورد درس باشه.

مظلومانه سرم را تکان دادم و گفتم: بله بله البته که در مورد درسه! بی مسئولیتیه که ذهنم رو درگیر چیز دیگه ای بکنم و مطمئن باشید من از وظایفم به خوبی اگاهم.

امیدوار بودم دروغ شاخدارم او را به اندازه ای راضی کرده باشد که هوس چک کردن ورقه ام به سرش نزند چون شک نداشتم در ان صورت کاملا اخراج میشدم. میتزویو با پرسیدن سوالی تکنیکی که شک نداشتم در یکی از دایره المعارف های کتابخانه ی مدرسه دیده است حواس معلم نیمه طاسم را پرت کرد و بعد از اینکه نقشش را به عنوان کسی که به جواب سوالش اهمیت میدهد به خوبی بازی کرد رو به من کرد و لبخند زد. برای پرت کردن حواس معلم از او متشکر بودم پس متقابلا لبخند زدم. من میتزویو را از همه ی جهات بیشتر از بقیه ی دوستانم دوست داشتم. او مرا به خوبی درک میکرد و با من هم عقیده بود. حتما متوجه شده بود که من درگیر چیز دیگری در مغزم هستم. البته به همان دلایلی که او متوجه متفاوت شدن من شده بود معلم هم شده بود.

برای دور کردن افکارم از بحث ساکاماکی ها و رازشان که داشت باعث فلاکت من میشد برگشتم و به پشت سرم و صف طولانی دانش اموزانی که میخواستند سهمی از مطالبی که گفته میشد داشته باشند نگاه کردم و اولین چهره ای که نظرم را جلب کرد چهره ی معصوم پسری قد کوتاه و نابالغ بود. کاناتو ساکاماکی. به سرعت نگاهم را برگرداندم و خودم را برای ناتوان بودن در فکر کردن به چیزی بجز ساکاماکی ها لعنت کردم اما خیلی زود کنجکاوی ام مرا مثل اهن ربایی کرد که در مقابل کوهی از اهن قرار داده شده بود نسبت به دوباره نگاه کردن به کاناتو مشتاق کرد. دوباره خودم را لعنت کردم و از روی کنجکاوی دوباره به پشت سرم نگاه کردم. معلم درگیر سوال و جواب با یکی از دانش اموزان شده بود و پسر نابالغ بنفش مو که همیشه عروسکی پولیشی از یک خرس را با خود حمل میکرد فرصت را غنیمت شمارد و جمع را کم سر و صدا و ارام ترک کرد. او مانند سایه ای که در تاریکی پشت صاحب خود قدم میزند به سمت سالن اصلی مدرسه به راه افتاد. با چشمانم به مسیر حرکت پاهای ظریف و لاغرش که با متانت، ارامش و ناشیگری ای ساختگی قدم مینهادند خیره شدم و تا زمانی که کاملا از نظرم محو شد نگاهم را از او برنداشتم. تا ان جایی که میدانستم به من نگاه نکرد اما لبخند عجیب و در عین حال تلخش چیز دیگری را در پس زمینه اش نمایان میکرد. حس میکردم او انگشت اتهام به سمت من گرفته و مرا به مرگ محکوم میکند.

 (( دو ساعت بعد ))

دو ساعت قبل در بی حوصلگی و افکار سرسام اوری سپری شده بود که مرا در درک کردن درس نا توان میساخت. افکارم مرا خسته کرده بود. شده تا حالا بخواهید یک چکش بردارید و محکم توی سرتان بکوبید بلکه افکارتان لحظه ای رهایتان کنند؟ این دقیقا احساس من بود! بالاخره بعد از تقلا های بی فایده ام برای رها کردن دنیای ترافیک ذهنی ام چیزی نظرم را جلب کرد که در مورد ساکاماکی ها نبود. بچه داشتند از روی زمین بلند میشدند و در مکان های مختلف مدرسه متفرق میشدند. لبخندی از سر اسودگی زدم. بالاخره دوستانم میتوانستند مثل سوپرمن به کمکم بیایند و مرا از این ترافیک ذهنی شرورم خلاص کنند. میتزویو به طرف من امد و گفت: چیزی شده؟ خودتو ناراحت عوضی بودن لایتو نکن. همه میدونن که دخترا براش اسباب بازین...

گاهی او بیش از حد درک میکرد که ازاردهنده بود. با بی تفاوتی جواب دادم: لایتو ارزش نداره بهش فکر کنم...واسه چی فکر میکنی توی فکر بودنم ربطی به اون داره؟

میکو لبخند شیطنت امیزی زد و با لحنی صمیمی و طعنه امیز پرسید: عاشق شدی؟

وانمود کردم ماشه ی یک تفنگ خیالی را درست رو به روی مغزم میکشم سپس با انزجار جواب دادم: وقتی خورشید از مغرب طلوع کنه من عاشق لایتو میشم!

سر و کله ی کائوری پیدا شد و مانع این شد که میکو بیش از این مرا ازار دهد. شینامی و روکو هم که از دور می امدند درگیر گفت و گوی معما انگیزی شده بودند. از انجایی که شینامی داشت مثل احمق ها لبخند میزد حدس میزدم که موضوع انها وجه اشتراکشان باشد. من این لبخند شینامی را به خوبی تشخیص میدادم.

میتزویو با صدای بلند و سرشار از اشتیاق پرسید: کی واسه داستان ترسناک پایست؟

من که از خدایم بود تا از افکارم فرار کنم جیغ زدم: من!!!

شینامی و روکو هم بعد از رد و بدل کردن یک نگاه و تاییدیه گرفتن از یکدیگر اعلام موافقت کردند. میکو هم بازویش را دور گردن میتزویو انداخت و گفت: حاظری منم بزن!

میدانستم روکو قصدی نداشت فقط خیلی زود صمیمی میشد اما میتزویو سرخ شد و من کمی به روکو شک کردم. جمعی دیگر از بچه هایی که نمیشناختم هم دور میتزویو حلقه زدند و به او مانند الهه ای نگاه میکردند که برای انها غذا های بهشتی اورده است. او صندلی ردیف اول که دقیقا کنار خودش بود را به من داده بود و از انجا واقعا شبیه یک الهه به نظر میرسید. الهه ای که لباس ابی بلند و جذاب و موهای طلایی بلند نداشت اما برای من یک دوست عزیز بود. او صدایش را بم و کلفت کرد تا تهدید کننده تر شود و سپس شروع کرد: داستان ما از یه اتاق تاریک و سرد شروع میشه جایی به ساکتی یک قبر که خانواده ای در اون با ارامش خوابیده بودن. دخترک صدایی از طبقه پایین میشنید، جایی در تاریکی و خارج از محیط به ظاهر امن اتاقش که توسط نور نقره ای ماه محافظت نمیشد. اون با خودش فکر کرد اخه کی میتونه باشه؟ سگش که توی اتاقش بود و داعما با لیسیدن دستش اعلام حظور میکرد و دخترک رو از ترس تنهایی فراری میداد پدر و مادرش هم که توی اتاق خوابشون بودن. دخترک تصمیم گرفت که به طبقه پایین بره تا منشا این صدا های عجیب رو درک کنه اما وقتی از تختش پایین اومد سگش نه تنها کنار تختش نبود بلکه توی اتاق هم نبود! دخترک خشکش زد... پس چیزی که دستش رو میلیسید چی بود؟ ناگهان صدای وحشتناکی شنیده شد و در کمد دخترک باز شد و جسد سلاخی شده ی سگش نمایان شد! با خون سگ روی زمین زیر پاش نوشته شده بود: انسانها هم میتونن مثل سگ ها لیس بزنن...

با اینکه میتزویو به اوج داستانش رسیده بود اما من حواسم پرت چیز دیگری شد. اندامی جذاب و بلند که ان را از روی جذبه خاص و تقریبا ترسناکش شناختم. متعلق به سوبارو ساکاماکی بود. داشت دقیقا به همان جایی میرفت که کاناتو رفته بود. سالن اصلی. انگار چیزی به من سلقمه زد و دستور داد: برو دنبالش! برو دنبالش! شک نداشتم کنجکاوی شرورم بود اما من نمیتوانسم ان را سرکوب کنم
برچسب‌ها:
|چهارشنبه 19 مهر 1396| 08:46 ب.ظ|Hasti نظرات()|

.
  • Search

  • menu!


    دَرباره ی مـَن


    این جا یه وب برای علاقه مندان به داستانه!D:
    پس همیشه سر بزنید تا داستان های جدید با هر ژانری که دوست دارید رو بخونید(:
    PR0FILЭ
    H0MЭ


    Diary About Stuff Site


    The Credits!

    template by : miss-o

    subjects!

    pool

    • داستانامون بیشتر از کدوم ژانر یا سبک باشه؟؟






    writers

    Archives