وب رمان نویسان

Refresh profile ETC FriendS Roza E-MaiL




رمان خانه ی شیطان قسمت2
چهارشنبه 19 مهر 1396 | 12:57 ب.ظ
سلام
نمیدونم چرا من قسمت دوم رو نوشتم بعدش نابود شد؟:|
با هزارتا بدختی نوشتمش-.-
کله پکمو به فکر انداختم:/
بعدش نمیدونم کی حظفش کرد؟:|
برید ادامه:/

هر چهارتامون با چشمام متعجب داخل خونه ذل زدیم خونه ی

خیلی بزرگی بود 

برعکس بیرونش هال خیلی بزرگی داشت

حس بعدی نسبت به این خونه داشتم احساسم میگفت از این خونه

دور شو دور شو پریا تمام افکارمو به هم ریخت

یاسمن: وای بچه ها نیگاه کنید چقدر خونه ی خوشکلیه!!!!

بهار: بچه ها بیایم خونه رو تمیز کنیم ..... اه خیلی گرد خاکیه

پریا:چندتا اتاق داره سواره؟؟؟؟

............

بچه ها هی سئوال میپرسیدنو خوشحال بودن فقط من بودم....

فقط من بودم از خونه احساس خفگی میکردم.....

فقط من میدونستم حس کنم نمیتونستم به بچه ها بگم بیایین از اینجا بریم

ولی نمیتونستم بچه ها بهم میخندیدن و مسخرم میکردن

یاسمن افکارمو بهم زد

یاسمن: بهی میگم کمد ها کجان میخوام لباسامو مرتب کنم

بهار:یه اتاق بالا هست یه تخت دو نفره داره برو سمت راست یه کمد دیواری

هست اونجا لباساتو مرتب کن

پریا چون خدای انحراف بود زد زیر خنده ....

بهار: مرض!!! مگه چیزه خنده داری گفتم؟!؟؟

پریا یدفعه جلوی خندشو گرفتو گفت

پریا: اخهه این تخت دو نفره برا کی گذاشتن؟؟؟؟؟ بعدشم دوباره خندید

در حالی که از پله ها بالا می رفت به در رسیدو

یاسمن که روی مبل دراز کشیده بود و موبایل توی دستش بودگفت:

یاسمن: پری اونجا نرو زشته:|

پریا ایستاد از اونجا پایینو نیگاه میکرد

بهار: عـــــه!!!! حالا اون تختو گذاشتن..... بسه ........ای بابا منحرفای عالم

پریا  ا اون بالا سری تکون دادو گفت:

پریا: عه پس تو بچه مثبتی!!!!! من بچه منفیم

بهار خواست جواب بده که

پریا دوباره  از اون بالا داد زد:

پریا: این درم باز نمیشه!!! نعلتی!!!.عجب گیری افتادیم ماها

و هزارتا فحش به در میداد

بهار و یاسمن نیگاه به بالا کردن

بهار: صبر کن فکر کنم کلید داره

بهار کلیدو از توی کیفش در اوردو  از پله ها بالا رفت

منم بالا رفتم تا وسایلمو بزارم بالا اصن حوصله نداشتم حوصله ی هیچی رو نداشتم

یدفعه استرس گرفتم مث عین جن پریدم گفتم:

_چرا باید قفل کذاشته باشن به در؟!!!!؟؟

پریا: چی میدونم از عمم بپرس:|

_اخه من عمتو از کجا بشناسم ها؟؟؟؟!!!!میشناختم میگفتم بهش؟!؟

بهار یدفعه خندید گفت

بهار:  خب دیگه دعوا بسهههه....در باز شدد داداااا......

من یه نگاه غره ای به یاسمن کردم وارد شدم داخل اتاق

اتاق خیلی قشنگ بود دوتا تخت دو نفره اونجا بود به رنگ سیاه و سفید

بود خیلی قشنگ بود

تماما وسایل با تخت خواب ست بودن

من که دهنم باز بود محو بودم یدفعه یاسمن بهم لگد زدو افتادم

با ناله ای گفتم:

_اخه احمق مرض داری؟

پریا که داشت میخندید گف:

پریا: اخه محو اتاق بودی خنگ خدااااا خیلی قیافت باحال بود.....

بعدشم بلند شدمو گفتم:

_ بیا وسایلمون رو بزاریم داخل کمد..

پریا: باشه خره...

در کمدو که باز کردم یه جیغ کشیدم.......جیغ خفیفی بود داخل کمد

یه گربه بود که گربه ی سیاه

از گربه متنفرم بودم بیشتر سگ ها رو دوست داشتم

پریا که به سمت در کمد اومد غش غش میخندید

با عصبانیت گفتم:

_کوفتتتتتتتت

پریا: اخه دختر یه گربسسسس

بعدشم رفت پایین تا یه چیزی کوفت کنه:|

دختری عوضییییییی

دوباره سرمو به گربه برگردوندم

اره راست میگفت یه گربه بود ولیییی این گربه با تمام گربه ها فرق داشت

چرا باید داخل کمد قایم شده باشه؟؟؟

با صدای چندش گفتم

_گمشو بیرون.....

 گربه از کمد رفت بیرون بعدشم یدفعه ایستاد..سرشو رو

به من چرخوند

 من  با عصبانی گفتم:

حالا چرا به من نگاه میکنی؟؟؟؟ گفتم برو  بی.......

ترسیدم پاهام به لرزه در اومدن  چشای گربه داشتن قرمز میشدم هر لحظه

درخشان ترصبر کن این چشاما برای من

آشنانن؟؟؟؟؟



 ادامه دارد

   
♛Dong fang bu bai♛ | کـامـنـت()